بخش ۱۸ - ستایش ابوبکر صدیق رضیالله عنه
ذکر ابی بکر الصدیق الاطهر الشیخ الاکبر الوزیر الانور الضجیع الاقمر العتیق الازهر الصاحب فی الغار المؤتمن فی الشداید والاسرار المنفق لرسول الله اربعین الف دینار حبیب حبیب الملک الجب...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ذکر ابی بکر الصدیق الاطهر الشیخ الاکبر الوزیر الانور الضجیع الاقمر العتیق الازهر الصاحب فی الغار المؤتمن فی الشداید والاسرار المنفق لرسول الله اربعین الف دینار حبیب حبیب الملک الجب...
چندگویی ز چرخ و مکر و فنش به خدای از کری کند سخنش چیست چرخ و زمین فراز و مغاک جامه سبز و دامنی پر خاک شب صد چشم چیست محتالی روز یک چشم چیست دجالی زشت باشد به خاصه از ابدال جز به عب...
آن نبینی که طفل را دایه گاه خردی به اولین پایه گاه بندد ورا به گهواره گاه بر بر نهدش همواره گه زند صعب و گاه بنوازد گاه دورش کند بیندازد گاه بوسد به مهر رخسارش گاه بنوازد و کشد بار...
کیست این هست مر مرا داماد کرده حمدان ز بهر زن پر باد گه و بیگه درآید از در تو کام و ناکام گشته همسر تو گشته معروف هرکه و هرجای کیست این مر مراست خواهر گای گادن آنگه کند که گیرد زر ...
آن شنیدی که در دهی پیری خورد ناگه ز شحنه ای تیری رفت در پیش قاضی آن درویش گفت بنگر مرا چه آمد پیش شحنه سرمست بود در میدان تیری افکند و زد مرا بر جان قاضی او را بگفت از سر خشم قلتبا...
چون نهان شد ز بهر سود زمین آتش آسمان ز دود زمین دهر چون در سرای قیر اندود توده دوده با تلاطم دود ظلمهای سپهر در یادم گشته در طبع دهر مستحکم پیش دیوان درون دمگه زشت زنگیان پای کوب ب...
مرد دینی شراب تا چکند بط چینی سراب تا چکند چیست حاصل سوی شراب شدن اولش شر و آخرش آب شدن کرده ای تو به خاک کوی گرو نرخ عمرش چو باد خویش دو جو تو بدان آب دل مگردان خوش کو از آن آب رف...
آنکه عم تو و آنکه خال تواند همه در قصد خون و مال تواند عم که بدگوی و پر ستم باشد عم نباشد که درد و غم باشد در مهی خویشتن پدر کرده به گه پرورش به در کرده در کن و در مکن مه خانه در ب...
بره چرخ هست مردم خوار زو خور خویش هیچ طمع مدار آفت کشت تست بر گردون گاو کردنده از سرین و سرون از دو پیکر مجوی ساز و بسیچ کز دو روی هیچ کس نیابد هیچ راه خرچنگ و رای او مپذیر کژ رو و...
نیستم اندرین سرای مجاز طاقت بار و قوت پرواز نه غم این طرف توانم خورد نه بدان شهر ره توانم برد پس همان به که گوشه ای گیرم تن زنم گر زیم و گر میرم به حوادث رضا دهم شاید چه کنم آنچنان...
من نه مرد زن و زر و جاهم به خدا ار کنم وگر خواهم گر تو تاجی دهی ز احسانم به سر تو که تاج نستانم زانکه چون طوق منتت بکشم لقمه خوان نعمتت نچشم نبوم بهر طمع مدحت گوی این نیابی ز من جز...
شاه شاهان یمین دین محمود که جهان را به عدل بد مقصود شاه غازی یمین دین خدای که بد او در زمانه بار خدای یافته دین احمد تازی سرفرازی بدان شه غازی روزی اندر دلش فتاد هوس که سوی رومیان ...
نقش بند برون گلها اوست نقش دان درون دلها اوست صنع او را مقدمست عدم ذات او را مسلم است قدم تا ترا کبر تیز خشم نکرد تا ترا چشم تو به چشم نکرد پای طاووس اگر چو پر بودی در شب و روز جلو...
دل احمد ز کون بود نقط آدم و جمله انبیا برخط انبیا خط دایره بودند همه بر خط جمال بنمودند وان صحابی که چون ستاره بدند همه پرگار گرد داره بدند آنچه گفت احمد آن رسول گزین اول الخلق و آ...
آن شنیدی که ابلهی برخاست سرگذشت از مخنثی درخواست که بگو سرگذشتی ای بهمان گفت رو رو مزح مکن هله هان کسی از حیز سرگذشت نجست حیز را کون گذشت باید گفت گوش سوی همه سخنها دار هرچه زان به...
مثل ابتدای دولت شاه بود چون یوسف و برادر و چاه بود از آغاز رنج و غم خوردن عاقبت گنج بود و بر خوردن آن فکندن به چاه بهر الم وآن بها کردنش به هژده درم قیمتش هژده قلب یا کم و بیش و او...
آدم و آنکه شمت جان داشت پای دامانش بر گریبان داشت آدم از مادر عدم زاده او چراغی بدو فرستاده غیب یزدان نهاده در دل او آب حیوان سرشته در گل او دیده او به گاه منزل خواب تا سوی عرش برگ...
از دل آبستن است خامه من زان همی گل خورد چو آبستن کز همه چیز تیره و روشن نکند آرزو چو آبستن سایه باید ز گل چو در ارمم امن باید ز بد چو در حرمم تا ز روز و شب توام اثرست شب من روز و ز...
هرچه در زیر چرخ نیک و بدند خوشه چینان خرمن خردند چون درآمد ز بارگاه ازل شد بدو راست کار علم و عمل هم کلید امور در دستش هم ره امر بسته در هستش مایه نیک و سایه بد اوست سبب بود و هست ...
هم جلیلست با حجاب جلال هم دلیلست با نقاب دلال سخن اوست واضح و واثق حجت اوست لایح و لایق در جان را حروف او درجست چرخ دین را هدایتش برجست روضه انس عارفانست او جنة الاعلی روانست او ای...
گفتم ای ایزد سرشته ز نور وی ز عکس رخ تو دیو چو حور ای زمان از تو عید و آدینه وی زمین از رخ تو آیینه صفتت برتر از نفس باشد وصف کردن ترا هوس باشد پس بدیعی به صورت و پیکر نیست در کل ک...
به خودش کس شناخت نتوانست ذات او هم بدو توان دانست عقل حقش بتوخت نیک بتاخت عجز در راه او شناخت شناخت کرمش گفت مر مرا بشناس ورنه کشناسدش به عقل و حواس به دلیلی حواس کی شاید گوز بر پش...
اندرین عصر بوالفضولی چند کرده از بر دو فصلک از ترفند هیچ نادیده از علوم اثر هیچ نایافته ز حال خبر همچو خر مانده عاجز معلف کرده عمر عزیز خویش تلف همه در بند لقمه ای و جماع همه را خو...
نوح را عمر جمله ده صد بود حرص و امید او بر آن آسود چون گذر کرد نهصد و پنجاه در فذلک به حسره کرد نگاه گفت آوخ که بر من این ده صد بود بر من ز روزکی ده بد کرد ویرا سؤال روح امین سر ز ...