بخش ۲ - هو الاول والآخروالظاهر والباطن وهو بکل شیء علیم
حی و قیوم و قادر و قاهر اول اول آخر آخر نطق ابکم بمانده در صفتش وهم عاجز شده زمعرفتش نبرد عقل در صفاتش راه نبود وهم را به ذاتش راه کی رسد وهم در جهان قدم که بلند است آستان قدم نص ق...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
حی و قیوم و قادر و قاهر اول اول آخر آخر نطق ابکم بمانده در صفتش وهم عاجز شده زمعرفتش نبرد عقل در صفاتش راه نبود وهم را به ذاتش راه کی رسد وهم در جهان قدم که بلند است آستان قدم نص ق...
ذم شنیدی ز مرغ عیسی رو مدحم اکنون ز آفتاب شنو گرچه چون من سخنگزاری نیست بهتر از شاه گوش داری نیست ورچه زین به سخن گزارد شاه چشم دارم که گوش دارد شاه خود چه گویم که در سپید و سیاه ن...
خال کآزار تو گزیده بود همچو خال سفید دیده بود کند آن خالت از خرد خالی بهر میراث مادرت حالی چون زرت باشد از تو جوید رنگ چون بوی مفلس از تو دارد ننگ خواجه خواند چو کار باشد راست پس چ...
آن چنان شد که در زمین هری ابلهی کرد رخ به برزگری گفت با او ز روی نادانی سبکی چیست در گران جانی گر نداری همی تو خوار مرا پنبه بی پنبه دانه کار مرا سبلت او به کون دهقان به وین چنین ر...
گفت بهلول را یکی داهی جبه ای برد بخشمت خواهی گفت خواهم دویست چوب بر او گفت چوبت چه آرزوست بگو گفت زیرا که در سرای غرور راحت از رنج دل نباشد دور از پی آنکه در سرای سپنج هیچ راحت نیا...
گفت یک روز کوفیی به هشام کای ز ما همچو شیر خون آشام زنده باشیم جان ما تو خوری چون بمیریم مال ما تو بری شد از این دست جور سخت کمان عالمی سست پای و سرگردان تو در این دور جور سلطانی ک...
چه کنم باکه گویم این سخنم گله از بخت یا زچرخ کنم جگرم خون گرفت و نیست کسی که شود غمگسار من نفسی روزعمرم به شب رسید ونبود جز تعب حاصلم زچرخ کبود ناله ام زان شدست سر آهنگ کز عنا قامت...
آتش و باد و آب و خاک و فلک ز برش عقل و جان میانه ملک خرد و جان و صورت مطلق همه از امر دان و امر از حق اوست بیرنگ و مایه پرگار نعمت و شکر و شکرگوی نگار کرده در راه ناجوانمردان در هو...
چون زدی کوس شرع روح امین چشم بر گوش او نهادی دین به نبی او ز جان شایسته در دهان دل نمود چون پسته قد او در رضای یزدانی جست پیراهن مسلمانی بوده چندان کرامت و فضلش که لوالفضل خوانده ذ...
موش کز دشت در دکان افتد به که خویشیت با عوان افتد چون نشیند عوان به خر پشته چه تو در پیش او چه خر کشته خویشتن را خدای نام نهد خال و عم را گدای نام نهد بنشاند ز جهل و کشخانی پدر پیر...
آن چنان در سخن ضعیف تنم که یکی دم به شست بار زنم نبود گرچه صاحب هنرم گر برندی مرا ز خود خبرم سایه من گرم بگیرد پای تا قیامت بداردم بر جای سایه را این کمال از افزونیست هیچ دانی که ذ...
گفت مردی ز ابلهی رازی با یکی بدفعال غمازی مرد غماز پیش هر اوباش راز آن مرد کرد یکسر فاش طیره گشت ابله از چنان غماز گفت با مرد کای بد بدساز راز من فاش کردی ای نادان همچو پرخاش پتک ب...
آن شنیدی که گفت نوشروان مطبخی را به وقت خوردن نان چون برو ریخت قطره ای خوردی گفت هیهات خون خود خوردی زین گنه مر ترا بخواهم کشت تابم از خشم می رود در پشت مطبخی چون شنید این گفتار شد...
آنچه ارکانی و آنچه گردونیست زان جهان پوستهای بیرونیست هرکه اندر جهان دین باشد هر دمش آسمان زمین باشد مرد تا در جهان دین نرسد از گمان در ره یقین نرسد نردبان سوی گل گرانها راست نردبا...
ذکر امیرالمؤمنین ابی حفض عمربن الخطاب المذکور بأفضل الخطاب الحاوی للثواب الماحی للعقاب الذی فرق بین الحق و الباطل و القتیل و القاتل الذی انزل اللٰه تعالی فی شأنه یا ایها النبی حسبک...
بود روزی مبارک و فرخ کاین سعادت نمود ما را رخ در این گنجنامه بگشادم وین سخن را اساس بنهادم نقش این کارنامه می بستم تیر بوسید خامه و دستم گفتم این نظم را طرازش چیست زیور این عروس مد...
با سیه باش چونت نگزیرد که سیه هیچ رنگ نپذیرد با سیه روی خوشدلی بهم است طرب انگیز سرخ روی کم است تبش آتشی که دل جویست طالب سوخته سیه رویست زنگی زشت در بلا جویی خوش دلی یافت در سیه ر...
گفت روزی به جعفر صادق حیله جویی ربادهی فاسق کز حرامی ربا چه مقصودست گفت زیرا که مانع جودست زان رباده بتر ز می خوارست کین مروت بر آن سخا آرست وقت را آخرش اگر چربست با خدای و رسول در...
منم اندر ولایت خسرو همچو خفاش بد دل و شب رو روز از بددلی چو خفاشم که نخواهم که صید کس باشم دلم از نیک و بد رمان باشد زانکه هشیار بدگمان باشد اهل صورت بدند و نزد خرد هرکه از بد گریخ...
شاه محمود زاولی به شکار رفت روزی ز روزگار بهار با گروهی ز خاصگان سپاه کرد نخچیر شاه داد پناه از بر شاه آهویی برخاست که به جستن تو گفتیی که صباست گرم کرد اسب شاه از پی صید تا کند مر...
ای گرفته به دست حرص و امل پیر زالی سر تو زیر بغل دو جهان آنکه علوی و سفلیست صورت هر دو باز گویم چیست این یکی پیر تنگ میدانیست وآن دگر زال سبحه گردانیست شکر تسبیح می کند جاوید به دو...
از من و از تو کارسازی را بی زبانیست بی نیازی را بی نیازیش را چه کفر و چه دین بی زبانیش را چه شک چه یقین بی نیازی نیاز جوی از تو پاس داری سپاس گوی از تو به حقیقت بدان که هست خدای از...
عدل او بود با قضا همبر حکم او بود تیز رو چو قدر بیشه بر گور کرد همچو حرم تله بر مرغ کرده همچو ارم کرده از امر او به دستوری از همه ناپسندها دوری کرده از عدل او به دل سوزی گرگ با جان...
هرکه شد کون پرست بر خیره گوز یابد ثواب از انجیره چه دهی از پی گذر گه ثفل خرد پیر خود به کودک طفل گر زبر سوش مایه بد اوست هرچه از زیر سو درآمد اوست تن بد را بهاش جان خواهد دل نیک تو...