قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۷ - در مدح خواجه ایرانشاه
ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی وز پی هر دو شده جان و دلم در طلبی چشم و گوش همه از لحن و رخت پر در و گل پس چرا قسمتم از هر دو عنا و تعبی گر ز آهن دل من در کف تو گشت چو موم ور چو ی...

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمیآید، او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی میتوان به دیوانهای قصیده، غزل، ترکیب و ترجیع، قطعه و رباعی اشاره کرد. به علاوه، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنویهای حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامهٔ بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشقنامه و عقلنامه. سه مکتوب و یک رسالهٔ نثر نیز به وی نسبت دادهاند.
ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی وز پی هر دو شده جان و دلم در طلبی چشم و گوش همه از لحن و رخت پر در و گل پس چرا قسمتم از هر دو عنا و تعبی گر ز آهن دل من در کف تو گشت چو موم ور چو ی...
دلا زین تیرگی زندان اگر روزی رها یابی اگر بینا شوی زین پس به دیگر سر صفا یابی تو بیماری درین زندان و بیماریت را لا شک روا باشد طبیبی جوی تا روزی دوا یابی بصیرت گر کنی روشن به کحل م...
ایا مانده بی موجب هر مرادی همه ساله در محنت اجتهادی نه در حق خود مر ترا انزعاجی نه در حق حق مر ترا انقیادی چو دیوانگان دایم اندر به فکری چه گویی ترا چون برآید مرادی ز حرص دو روزه م...
احسنت یا بدرالدجی لبیک یا وجه العرب ای روی تو خاقان روز وی موی تو سلطان شب شمس الضحی ایوان تو بدر الظم دیوان تو فرمان همه فرمان تو ای مهتر عالی نسب خه خه بنامیزد مهی هم صدر و بدر د...
این چه بود ای جان که ناگه آتش اندر من زدی دل ببردی و چو بوبکر ربابی تن زدی تا مرا دیدی ز خلق از عشق رویت سوخته سنگ و آهن بودت از دل سنگ بر آهن زدی قامتم چون لام و نون کردی چو موسی ...
ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری هر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری آفتاب معنی از سایت بر آید در جهان زان که از هر معنیی چون آفتاب خاوری زهره مزهر بر تو سازد کز عطارد حاصلی م...
شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری آنچنان کز دل عقل شدم جمله بری خوشدلی شوخی چون شاخک نرگس در باغ از در آنکه شب و روز درو در نگری گرمی و تری در طبع هلاک شکرست او همه گریم و تری و چو تنگ...
گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری پرده خوبی بساز امشب و بیرون خرام زهره زهره بسوز زان رخ چون مشتری از پی موی تو شد بر سر کوی خرد دیده اسلامیان سجده گه ک...
ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری چون نسازی فقر را نعل از کلاه سروری جانت اندر راه معنی یک قدم ننهد به صدق تا نسازی راه را از دزد باطن رهبری هر زیادت کان ندارد بر رخان توقیع شر...
ای سنایی بی کله شو گرت باید سروری زانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری در میان گردنان آیی کلاه از سر بنه تا ازین میدان مردان بو که سر بیرون بری ور نه در ره سرفرازانند کز تیغ اجل هم ک...
با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری با عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری برگرد بناگوش چو عاجش خط مشکین چون دای رخ کز شب بکشی گرد نهاری خورشید نماینده بتی ماه جبینی کافور بناگوش مهی مشک عذا...
ای سنایی چند لاف از خواجه و مهتر زنی دار قلابان نهی بی مهر سلطان زر زنی رایتت بر چرخ سر دارد همی چون آفتاب خیمه ات از چرخ چو می بگذرد بر تر زنی با یجوز و لایجوز اندر مشو در کوی عشق...
عشق تو بربود ز من مایه مایی و منی خود نبود عشق ترا چاره ز بی خویشتنی دست کسی بر نرسد به شاخ هویت تو تا رگ نحنیت او ز بیخ و بن بر نکنی با لب تو باد بود سیرت نیکی و بدی با رخ تو خاک ...
ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی در سر منی مکن که به ترکیب چون منی آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاک او را کجا رسد سخن مایی و منی از آهن مذهب معمور کرده باش تا بر محک صرف زند زر معدنی...
یارب چه بود آن تیرگی و آن راه دور و نیمشب وز جان من یکبارگی برده غم جانان طرب گردون چو روی عاشقان در لولو مکنون نهان گیتی چو روی دلبران پوشیده از عنبر سلب روی سما گوهر نگار آفاق را...
مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانی از این آیین بی دینان پشیمانی پشیمانی مسلمانی کنون اسمی ست بر عرفی و عاداتی دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی فرو شد آفتاب دین برآمد روز بی دینان ک...
بمیر ای حکیم از چنین زندگانی ازین زندگانی چو مردی بمانی ازین زندگی زندگانی نخیزد که گر گست و ناید ز گرگان شبانی درین زندگی سیر مردان نیاید ور آید بود سیر سیرالسوانی برین خاکدان پر ...
تا کی این لاف در سخن رانی تا کی این بیهده ثنا خوانی گه برین بی هنر هنر ورزی گه بر آن بی گهر درافشانی با چنین مهتران بی معنی از سبکساری و گرانجانی همه ساسی نهاد و مفلس طبع باز در سر...
شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانی که در زندان سلطانی منم سلطان زندانی غریب از جاه طورانی ز نافرمانی لشکر به دست دشمنان درمانده اندر چاه ظلمانی سپاه بی کران داری ولیکن بی وفا جمل...
ای کس به سزا وصف تو ناکرده بیانی حیران شده از ذات لطیف تو جهانی ذاتت نه مکان گیر ولیکن ز تصرف خالی نه ز آیات تو یک لحظه مکانی بردیده نهان ذات تو از کشف ولیکن پوشیده نه بر علم قدیم ...
از خانه برون رفتم من دوش به نادانی تو قصه من بشنو تا چون به عجب مانی از کوه فرود آمد زین پیری نورانی پیداش مسلمانی در عرصه بلسانی چون دید مرا گفت او داری سر مهمانی گفتم که بلی دارم...
زیر دام عشوه تا چند ای سنایی دم زنی گاه آن آمد یکی کاین دام و دم بر هم زنی از دم خویشی تو دایم مانده اندر دام دیو گر برون آیی ملک گردی و جام جم زنی با تو اندر پوست باشد بی گمان ابل...
بیا تا اهل معنی را درین عالم به غم بینی بیا تا لطف ربانی و احسان و کرم بینی بیا تا سوز مشتاقان و راه بی دلان بینی ز اوتادان و ابدالان علم اندر علم بینی همه صحرای روحانی پر از مردان...
دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابی جهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی درو گر جامه ای دوزی ز ...