شمارهٔ ۶۷
ای ز تو هم خرقه هم سجاده تو بی نماز در حقیقت بر من و تو اسم درویشی مجاز در تجاوز از حدود حق و در ابطال آن یافته شیخ تو از پیران نابالغ جواز چون برنگی قانعی از فقر اهل الله را بوی س
۱۳۲ شعر از سیف فرغانی
ای ز تو هم خرقه هم سجاده تو بی نماز در حقیقت بر من و تو اسم درویشی مجاز در تجاوز از حدود حق و در ابطال آن یافته شیخ تو از پیران نابالغ جواز چون برنگی قانعی از فقر اهل الله را بوی س
مرا بلطف خود الهام کرد داور نفس که دست بر در دل دار و پای بر سر نفس چو سالها به جو و کاه ناز فربه شد چرا همی ننهی بار زهد بر خر نفس تو شیر بیشه معنی شوی اگر بزنی بزور بازوی دین پنج
ای بدنیا مشتغل از کار دین غافل مباش یک نفس از ذکر رب العالمین غافل مباش هر دم اندر حضرت دیان ز بی دینی تو صد شکایت می کند دنیا چو دین غافل مباش تا چو کودک در شکم آسوده دارد مر ترا
برون زین جهان یک جهانی خوشست که این خار و آن گلستانی خوشست درین خار گل نی و ما اندرو چو بلبل که در بوستانی خوشست سوی کوی جانان و جانهای پاک اگر می روی کاروانی خوشست تو در شهر تن ما
نصیحت می کنم بشنو بر آن باش به دل گر مستمع بودی به جان باش چو ملک فقر می خواهی به همت برو بر تخت دل سلطان نشان باش به تن گر همچو انسان بر زمینی به دل همچون ملک بر آسمان باش درین مر