شمارهٔ ۲۰ - چشم نرگس
غم درآمد ز درم چون ز برم یار برفت عیش و نوش و طربم جمله به یکبار برفت بنوشتم چو ز بی مهریت ای مه شرحی آتش افتاد به لوح و قلم از کار برفت خواست نرگس که به چشم تو کند همچشمی نتوانست ...

شاطر عباس متخلص به صبوحی، تولد او را به سال ۱۲۷۵ هجری قمری در شهر قم، اقامتگاهش را تهران، نام پدر او را کربلایی محمد علی و نام جدش را مشهدی مراد نوشتهاند، دربارۀ سیما و قد و قامت و اخلاقش چنین گفتهاند: قامتی متوسط به حد اعتدال داشت، چهارشانه، دارای موی مشکی، ابروان پر پشت و دیدگانی فراخ و گشاده بود. کلفتی لبان و خوشترکیبی بینی و چشمان درشت، روی هم رفته چهرهای بسیار جذاب به او بخشیده بود آنچنان که نظرها را بسوی خود جلب میکرد. صبوجی صدایی بم و مردانه و گیرا داشت. راجع به خلق و خویش گفتهاند: خوش مشرب، مصاحبتش دلپذیر و مطبوع بود. اغلب فکور و اندیشناک به نظر میرسید. در هنگام کار، همیشه پیراهنی تمیز و پاک به تن میکرد و پیشبندی لطیف میبست. ولی در بیرون از محل کار سرداری ماهوت آبی کمرچین در بر مینمود. زلفانش انبوه و تا پشت گردنش افتاده بود. در شرح حالش آمده است: از شاعران خوش قریحه، خوش ذوق و با استعداد کافی در غزل و رباعی بوده است. اشعارش، بسیار روان و ساده و در خور فهم عموم طبقات میباشد. شاطر عباس غیر از غزلیات آثار دیگری از قبیل مسمطات، رباعیات و دوبیتی از خود یادگار نهاده است. از جزئیات زندگی این شاعر اطلاع دقیقی در دست نیست. وفات شاطر عباس صبوحی به سال ۱۳۱۵ هجری قمری در تهران اتفاق افتاد. ظاهراً معروفیت او بیشتر بدان سبب است که چنان که گفتهاند از سواد خواندن و نوشتن بیبهره بوده و با این حال طبعی موزون داشته و اشعاری عاشقانه میسروده است. این مجموعه به کوشش یکی از همراهان گنجور با استفاده از دو چاپ جداگانه: یکی تهیه شده به اهتمام حبیبی کهدر و دیگری چاپ انتشارات منوچهری به کوشش احمد کرمی گردآوری شده و در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.
غم درآمد ز درم چون ز برم یار برفت عیش و نوش و طربم جمله به یکبار برفت بنوشتم چو ز بی مهریت ای مه شرحی آتش افتاد به لوح و قلم از کار برفت خواست نرگس که به چشم تو کند همچشمی نتوانست ...
عشق آمد دامن جانم گرفت شحنه شوقم گریبانم گرفت عشوه ای فرمود چشم کافرش زاهد دین گشت و ایمانم گرفت رشته ای در کف ز زلف سر کشش گرچه مشکل آمد آسانم گرفت آفتابی گشت تابان در مهش تحت و ف...
خواب دیدم که همی خون ز کنارم می رفت رفت تعبیر که از قلب فگارم می رفت به هوای سر زلفین خم اندر خم او از کف صبر و وفا رشته تارم می رفت شام هجران تو از اول شب تا به سحر خون دل متصل از...
دلی که در خم زلف تو شانه می طلبد چو طایری است که شب آشیانه می طلبد ز شوق خال تو دل می تپد در آن خم زلف حریص بین که به دام است و دانه می طلبد دلم به خانه خرابی خویش می گرید چو بهر ز...
جلوه روی تو آفتاب ندارد نشیه ماء تو را شراب ندارد طره مده پیچ و تاب باز کن از هم غالیه آنقدر پیچ تاب ندارد زلف تو بر روی تو بود عجبی نیست هر بچه ای ز آتش اجتناب ندارد ما همه دیوانه...
دیده در هجر تو شرمنده احسانم کرد بس که شب ها گهر اشک به دامانم کرد عاشقان دوش ز گیسوی تو دیوانه شدند حال آشفته آن جمع پریشانم کرد تا که ویران شدم آمد به کفم گنج مراد خانه سیل غم آب...
بی شاهد و شمع و شکر و می چه توان کرد بی بربط و طنبور و دف و نی چه توان کرد سر کرد قدم در طلب او به ره عشق این مرحله را گر نکنم طی چه توان کرد بردار یکی توشه که هنگام عزیمت با داشتن...
دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد افکند سر به زیر حیا را بهانه کرد آمد به بزم و دید من تیره روز را ننشست و رفت تنگی جا را بهانه کرد رفتم به مسجد از پی نظاره رخش بر رو گرفت دست و د...
تا صبا شانه بر آن زلف خم اندر خم زد آشیان دل صد سلسله را برهم زد تابش حسن تو در کعبه و بتخانه فتاد آتش عشق تو بر محرم و نامحرم زد تو صنم قبله صاحب نظرانی امروز که زنخدان تو آتش به ...
گرهی از خم آن زلف چلیپا وا شد هرکجا بود دل گمشده ای پیدا شد گر به آهوی ختا نسبت چشمت دادیم گنه از جانب او نیست خطا از ما شد گندم خال تو در خلد ره آدم زد زلف شیطان صفتت راهزن حوا شد...
تا به دام غمش آورد خداداد مرا هر چه می خواستم از بخت خدا داد مرا رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشم چشم دارم که خرابی کند آباد مرا نتوانم ز خداداد بگیرم دادم کاش گیرد ز خداداد خدا د...
نه تنها بنده بالای موزونت صنوبر شد علم شد سردوبان شد نیشکر شد نخل نوبر شد نه تنها گل ز نرمی شرمگین شد پیش اندامت کتان شد پرنیان شد حله شد دیبای اخضر شد نه تنها شور بر پا شد که دوش ...
حلقه حلقه زلفش تا ز باد لرزان شد باد شد عبیر افشان نرخ مشک ارزان شد هم ز گردش چشمش حال ما دگرگون شد هم ز حلقه زلفش جمع ما پریشان شد مشکل مرا ای دل بود نقطه ای موهوم چون دهان او دید...
شام هجران مرا صبح نمایان آمد محنت آخر شد و اندوه به پایان آمد نفس باد صبا باز مسیحایی کرد مگر از زلف خم اندر خم جانان آمد شکر ایزد که دگر بار به کوری رقیب دلبرم شاد رخ و خرم و خندا...
ای خوش آنانکه قدم بر در میخانه زدند بوسه دادند لب ساقی و پیمانه زدند به حقارت منگر باده کشان را کاین قوم پشت پا بر فلک از همت مردانه زدند خون من باد حلال لب شیرین دهنان که به کار د...
دلبرم گر به تبسم لب خود باز کند کی مسیحا به جهان دعوی اعجاز کند دین و دل هر دو به یکبار به تاراج برد در صف سیمبران گر سخن آغاز کند رونق مهر و قمر افکند از اوج فلک زلف شبگون رخ مهرو...
ترک من چون حلقه مشکین کاکل بشکند لاله را دلخون کند بازار سنبل بشکند ور خرامان سرو گلنارش کند میل چمن سرو را از پا در اندازد دل گل بشکند تا هلال ابروی جانان ز چشمم دور شد اندر این ر...
یاد از آن روزی که کس را ره در این محضر نبود ما و دل بودیم و غیر از ما کس دیگر نبود آشنا با لعل جانبخش تو هر شب تا سحر وقت مستی جز لب ما و لب ساغر نبود زلف جادویش چنین جادوگری بر سر...
گفته بودی که بیایی غمم از دل برود آنچنان جای گرفته است که مشکل برود پایم از قوت رفتار فرو خواهد ماند خنک آن کس که حذر کرد پی دل برود گر همه عمر نداده است کسی دل به خیال چون بیاید ب...
گر ز درم آن مه دو هفته درآید بخت جوان وقت پیریم به سر آید گر بر غلمان برند صفحه رویش حور بهشتی چو دیو در نظر آید پای اگر می نهی به دیده من نه سرو خوش است از کنار جوی برآید تلخ مگو ...
به گوشم مژده ای آمد که امشب یار می آید به بالین سرم آن سرو خوشرفتار می آید کبوتر وار دل پر می زند در مجمر حسنش چنان تسکین دلم کان آتشین رخسار می آید همی در انتظارم کی شود یارم ز در...
اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم را شمارم مو به مو شرح غم شب های تارم را برای جان سپردن کوی جانان آرزو دارم که شاید با دو سیل او برد خاک مزارم را ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشن ب...
سالها قد تو را خامه تقدیر کشید قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید خواست رخسار تو با زلف گره گیر کشد فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید مدتی چند بپیچید به خود و آخر کار ماه را از فلک ...
آن که رخسار تو با زلف گره گیر کشید فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید مدتی چند بپیچید بخود آخر کار ماه را از فلک آورد بزنجیر کشید خامه می خواست که مژگان ترا بردارد راست بر سینه عشا...