شمارهٔ ۶۴ - زبونی دل
در خم زلف تو پابند جنون شد دل من بی خبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من چون که با رشته گیسوی تو پیوندی داشت مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من این همه فتنه مگر زیر سر چشم تو بود ...

شاطر عباس متخلص به صبوحی، تولد او را به سال ۱۲۷۵ هجری قمری در شهر قم، اقامتگاهش را تهران، نام پدر او را کربلایی محمد علی و نام جدش را مشهدی مراد نوشتهاند، دربارۀ سیما و قد و قامت و اخلاقش چنین گفتهاند: قامتی متوسط به حد اعتدال داشت، چهارشانه، دارای موی مشکی، ابروان پر پشت و دیدگانی فراخ و گشاده بود. کلفتی لبان و خوشترکیبی بینی و چشمان درشت، روی هم رفته چهرهای بسیار جذاب به او بخشیده بود آنچنان که نظرها را بسوی خود جلب میکرد. صبوجی صدایی بم و مردانه و گیرا داشت. راجع به خلق و خویش گفتهاند: خوش مشرب، مصاحبتش دلپذیر و مطبوع بود. اغلب فکور و اندیشناک به نظر میرسید. در هنگام کار، همیشه پیراهنی تمیز و پاک به تن میکرد و پیشبندی لطیف میبست. ولی در بیرون از محل کار سرداری ماهوت آبی کمرچین در بر مینمود. زلفانش انبوه و تا پشت گردنش افتاده بود. در شرح حالش آمده است: از شاعران خوش قریحه، خوش ذوق و با استعداد کافی در غزل و رباعی بوده است. اشعارش، بسیار روان و ساده و در خور فهم عموم طبقات میباشد. شاطر عباس غیر از غزلیات آثار دیگری از قبیل مسمطات، رباعیات و دوبیتی از خود یادگار نهاده است. از جزئیات زندگی این شاعر اطلاع دقیقی در دست نیست. وفات شاطر عباس صبوحی به سال ۱۳۱۵ هجری قمری در تهران اتفاق افتاد. ظاهراً معروفیت او بیشتر بدان سبب است که چنان که گفتهاند از سواد خواندن و نوشتن بیبهره بوده و با این حال طبعی موزون داشته و اشعاری عاشقانه میسروده است. این مجموعه به کوشش یکی از همراهان گنجور با استفاده از دو چاپ جداگانه: یکی تهیه شده به اهتمام حبیبی کهدر و دیگری چاپ انتشارات منوچهری به کوشش احمد کرمی گردآوری شده و در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.
در خم زلف تو پابند جنون شد دل من بی خبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من چون که با رشته گیسوی تو پیوندی داشت مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من این همه فتنه مگر زیر سر چشم تو بود ...
آسمان گر ز گریبان قمر آورده برون از گریبان تو خورشید سر آورده برون به تماشای خط و خال رخ چون قمرت دلم از روزنه دیده سر آورده برون از بناگوش و خط سبز تو بس در عجبم کز کجا برگ گلی مش...
غبار نیست که بر گرد عارض ترش است این گذشته پادشه حسن گرد لشکرش است این نه خط غالیه سا دور عارض مهش است این همای حسن پریده است و سایه پرش است این ستاده بر سر نعشم گرفته دست به مژگان...
زلفت از سنبل تر سر زده بر طرف چمن کاکلت بسته صف از ملک حبش لشکر چین در ختا و ختن ای خسرو خوبان جهان چون تو شوخی نبود در همه چین و ماچین لب من با لب تو نرد به بوسی می باخت لب لشکر ش...
فصل بهار شد بیا تا به خم آوریم رو کز سر شط خم کشیم آب طرب سبو سبو گریه نمی دهد امان تا به تو من بیان کنم قصه جور زلف تو نکته به نکته مو به مو دعوی حسن می کند چهره گل به گلستان یار ...
از حالت چشم تو مرا بیم گرفته کاین شوخ پریچهر چه تصمیم گرفته خو کرده به ترقیق لبان نمکینش ز الفاظ خشن شیوه تفخیم گرفته این شیوه عاشق کشی و دلشکنی را یا رب ز دبستان که تعلیم گرفته آو...
چه خونبها به از این کشتگان کوی تو را که بنگرند به محشر دوباره روی تو را تمام گمشدگان ره توییم و کنیم به هر طریق که باشیم جستجوی تو را دم مسیح که گویند روح پرور بود یقینم آنکه به لب...
به اختیار زدم دل به زلف یار گره به کار خویش فکندم به اختیار گره شماره گره زلف خود به سبحه مکن که صد گره چه کند در بر هزار گره گره مزن سر زلف دو تا به یکدیگر که هیچکس نزند ما ر را ب...
غمت شود به دل من فزون دقیقه دقیقه دلم ز هجر شود پر ز خون دقیقه دقیقه هر آنچه خون به دلم شد ز اشتیاق جمالت شد از دو دیده زارم برون دقیقه دقیقه هر آن دلی که به دام کمند زلف تو افتد ز...
بر جان شرار عشقت خوش می کشد زبانه باور نداشت بختم این دولت از زمانه دیشب دل پریشم تا صبح شکوه می کرد گاهی ز دست زلف گاهی ز دست شانه خواهم که چون سکندر گرد جهان بگردم شهد لبت بنوشم ...
دلبرا بر روی ماهت این پریشان موست داری سنبل تر یا سمن یا زلف عنبربوست داری قامت است این یا بود شمشاد یا باشد صنوبر یا که سرو بوستانی یا قد دلجوست داری این هلال ماه گردون است یا شمش...
ای که صد سلسله دل بسته به هر مو داری باز دل می بری از خلق عجب رو داری خون عشاق حلال است مگر در بر تو که به دل عادت چنگیز و هلاکو داری از گل و لاله و سرو لب جو بیزارم تا تو بر سرو ق...
دلم فتاده بر آن زلف پرشکن که تو داری قرار برده ز من آن لب و دهن که تو داری لبت چو غنچه رخت چون بنفشه زلف چو سنبل کسی ندیده از این خوبتر چمن که تو داری ز بوی پیرهنت زنده می شود دل م...
نیست او را سر مویی سر سودایی ما کار شد سخت مگر بخت کند یاری ما تا به آهوی ختن نسبت چشمت دادند شهره گردید به هر شهر خطا کاری ما گر بدادیم بهای دهنت نقد روان سود بردیم که شد هیچ خرید...
صبر و قرارم دگر به یک نظر امشب از تن و جانم ربود شوخ شکرلب کاکل مشکین به دوش اوست نه بالله هشته به سر آن نگار عنبر اشهب موی پریشش به عین طرفه کمندیست یا که ز مه واژگون شده است دو ع...
ترسا پسرا مسیح سیرم کردی من شیخ بدم راهب دیرم کردی از کعبه کشیدی سوی بتخانه مرا صد شکر که عاقبت به خیرم کردی
چون قهوه بدست گیرد آن حب نبات از عکس رخش قهوه شود آب حیات عکس رخ او به قهوه دیدم گفتم خورشید برون آمده است از ظلمات
ره دل را بتا زان شوخ چشم مست رهزن زن به عیاری زلفت خویش را غافل به مخزن زن نقاب پرنیان را برفکن از چهر آذرگون شرر از چشمه خورشیدوش بر مرد و بر زن زن رقیب بوالهوس در بزم از روزن نظر...
خیاط پسری بود به دستش ماکو گفتم که دلی که برده ای از ما کو گفتا که دل تو در کف من خون شد از او اثری اگر بخواهی ماکو
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک رو از پی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم در سر نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
ای زلف تو چون مار و رخ خوب تو چون گنج بی مار تو بیمارم و بی گنج تو در رنج از سیلی عشق تو رخم گشته چو نارنج دین و دل و عقل و خرد و هوش مرا سنج بر باد شده در صدد روی تو هر پنج هرگز ن...
ناز کن ناز که نازت به جهان می ارزد بوسه ای از لب لعلت به روان می ارزد بگشا غنچه لب را بنما بر همه کس یک شکر خنده که با روح روان می ارزد رخ و زلف و خط و خالت به گلستان ماند چه گلستا...
چشمان تو با فتنه به جنگ آمده است ابروی تو غارت فرنگ آمده است هرگز به دل تو ناله تأثیر نکرد اینجاست که تیر ما به سنگ آمده است
کشید نقش تو نقاش و اشتباه کشید به جای آنکه کشد آفتاب ماه کشید به حسن حضرت یوسف کسی برابر نیست به اوج سلطنت او را ز قعر چاه کشید