شمارهٔ ۴۸ - در هجو قوامی
قوامی بگو از دل سهل و ساده که با ماده نری و با نر ماده بداد و به اد است میل تو لیکن به دادن سواری به گادن پیاده چو بز ن بصحرا نهی وقت دادن چو خر ر بینی ز پس ایستاده کند ر خر نت را ...

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
قوامی بگو از دل سهل و ساده که با ماده نری و با نر ماده بداد و به اد است میل تو لیکن به دادن سواری به گادن پیاده چو بز ن بصحرا نهی وقت دادن چو خر ر بینی ز پس ایستاده کند ر خر نت را ...
مار بسی گرد حنایی خبه راه بسی داد گزر در دبه سوخت در ون حنایی بدان کز ره ون خورد بسی ناربه ولوله در ولوله در ولوله دبدبه در دبدبه در دبدبه بر در ونش چو بود خفته مست ایه او گنده تر ...
عاشقم بر نجیبک منده آن اجل غمزه امل خنده آنکه عاشق کشد بغمزه و ناز کند از خنده مرده را زنده آن بت شوخدیده کز رخ اوست طیره خورشید و ماه شرمنده آن بدندان من ز جمله خلق چو بدندان گرسن...
ای حضرت تو شده پر از آب از تو جامع شده تا نبرد محراب از تو چیزی که پدید شد درین باب از تو پذرفته کناد ایزد وهاب از تو
ای عامل خراج کفایت نمای راد دستور خسرو و شرف دست میرزاد خورشید جاودان مؤید یمین دین کز سایه یمین تو زفتان شوند راد رادیست حرفت کف و کلک و بنان تو خلقی زحرفت کف و کلک و بنانت راد تا...
اشرف ابریشمی چو کرمک پیله عمر بتزویر میگذارد و حیله از پی دانگی چهار و سه زند از سر بر تن پنگان ز کعبتین هلیله
شه امیر نژادی وزیر والا قدر که چون تو نیست امیر و وزیر والایی ز عدل تو چو سمرقند هیچ شهر نبود چو عزم تو به بخاراست چون بخارایی همی روی به بخارا و بنده بی طاقت چنانکه گویی امروز هست...
از رأی سدید عالم آرای سدید شد دور سپهر کار فرمای سدید خورشید بشب نهان کند چهره خویش تا روز حجل نگردد از رأی سدید
خمخانه سریست کوزه دار سرخم بسته است جلاجل جلالی بردم هرچند خر منست از سر تا سم صد شکر کنم گر کنمش روزی گم
یار مرا خط بنفشه زار برآمد بوی بنفشه ز خد یار برآمد یار سر از شرم چون بنفشه فرو برد گرد گلش تا بنفشه زار برآمد بر دلم از زلف بیقرارش یکچند عشق فرود آمد و قرار برآمد با سر زلفش نگشت...
حجام زاده کودک پیروز شد چنانک این را کریم بندیم آن را رها کنیم بیرون شد از دو گوش وی آواز مادرش با طبل و میش که هان کارها کنیم
ای خر دجال گرگ یوسف خوانی خود را این بذله لطیف کپک مخت گرگ و خری هم بر آهن مثال که خنثی دخت و پسر هم پسر نفایه و هم دخت گر خریا گرگ پوست از تو کنم باز از جهت پوستین نه از پی کیمخت ...
خدایگان جهانرا خدای داد عطا شهنشهی ز شهنشاه زاده والا خدایگان بعطایی که از خدای گرفت چه گنجها که بخلق خدای داد عطا قلج قراخان پیوند ارسلان خاقان که جست و یافت کنوز و دفاین صحرا خدا...
خر خمخانه را دو خم شراب تا بسر بر نهنین است و سراب میخورد دم دم و نیاساید خر نه هشیار از آن نه مست و خراب گاه از اشهب فراخ عنان گاه از ادهم دراز رکاب بر سر از سم نعل بسته ز لعن میخ...
شیدگانی سهمگین کولنگ و بی هنجار شد بر ره هموار او خس رست و ناهموار شد وان دهان کز کوچکی نقطه پرگار بود از فراخی باز همچون دایره پرگار شد زلف مشک افشان او بر ماه چون زنجیر بود ریش ش...
ای همچو محمد و حسن با تمیز فرزند حسن را چو پدر دار عزیز تا او پسر خویش بنام تو کند او را چو محمد و حسن دارد نیز
در هر گناه سخره دیوم بخیر خیر یارب مرا خلاص ده از دیو سخره گیر من پیر و دیو پیر و چو گردیم هر دو جفت هر لحظه صد گناه جوان زاید از دو پیر راه سعیر میسپرم وز فساد مغز سودای من بحور و...
من یکی شاعرم نه سامانی نز نژاد ملوک ساسانی نه مرا باد حشمت میری نه مرا اسب و طوق سلطانی نه غلامان رومی و خزری نه کنیزان بزمی و خانی نه کلوکان پیشی و پشتی متهم نی به مایی و نانی نه ...
شاد باش ای مؤید سکنه ای جوانمرد مهتر هنری نشود از تو صنعتی پیدا تا که بر مغز کرمه ای نخوری تا جوازه بدو تنه بکشند دره چوب بوده راهبری وستره شو بدست یکتن بر ورنه از هر دو بر میانه د...
همت مکن ای نظامی پست بلند بر طاق زراندود خود از خیره مخند گل چنبر موسی مامیست ای کل رند کز کردن تو رهاند و بر اسب افکند
سلطان شرق شاه قدرخان ملکدار ملک پدر گرفت بتأیید کردگار فیروز کرد و فرخ کرد و خجسته کرد بر خاص و عام دیدن او روز روزگار بفزود نور دیده و دلهای شهریان از گرد نعل مرکب میمون شهریار شا...
تا ز طبیعی غر سیاه قوامی چند کنی زین سپید کاری و خامی د ل غلامی بمانده ای و گرفته پیر نعامی بجای د ل غلامی همچو نظامی هلاک و فتنه تازی لیکن شغل تو بر خلاف نظامی سیل ترقی ترا ورا به...
ای نجیب مؤید سکنه میخ کوب کفایت پدری تا تو نبوی پدر شود بیکار گر بروی بلا و درد سری هیچ گویی براستی تو بدانک همه را میزنی و چون نخوری پیرنند نجیل تنها خوار مانده بی کار و تو بکار د...
ای واعجبی سدیدک فلسفه گوی چون گربه صندل آمد از خانه بکوی بر تیزگه تاز نهادم دم و روی یعنی که بتیز فرق کن مو از موی