شمارهٔ ۵۲ - المومن نئی
شمس نامی و نور می ندهی ابری ای ایر خواره زن ابری مؤمنم گویی و نیی مؤمن گبری ای ایر خواره زن گبری صبر تو تلخ و بر گوار و غلیظ صبری ای ایر خواره زن صبری

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
شمس نامی و نور می ندهی ابری ای ایر خواره زن ابری مؤمنم گویی و نیی مؤمن گبری ای ایر خواره زن گبری صبر تو تلخ و بر گوار و غلیظ صبری ای ایر خواره زن صبری
ای زپشت ارسلان خان ارسلان خان دگر ملکداری را نزیبد جز تو سلطان دگر سایه یزدان تویی شاهی ترا زیبد به حق سایه دیگر نشاید همچو یزدان دگر خسرو غازی محمدبن سلیمان آنکه بود مر نهاد پادشا...
عطا گرفتی و شکر و ثنا نگستردی کسی چنین کند ای قلتبان که تو کردی بجای شکر شکایت نمودی از همه خلق نماند کسی که نیازردی و خود آزردی ولی نعم بشناسد سگ از تو بهتر سگ بدین سبب که نیی سگ ...
بر شاعر تاز زیر خسب حین روب لت کوب خوهم کرد برآرم آشوب خیزد بمیانجی از میان پایم چوب کاین کوفته مرا بمن بخش و مکوب
به می خواران فتادم از قضا دوش نبود اندر میان تار و ترنگی بناگه تا ترنگان از درآمد یکی کنگی فرو ژولیده دنگی ربابی در برش چون کشتی نوح برویش برکشیده خام چنگی بریشمها بر او همچون کبست...
ای شهنشاه فریدون فر دارا دار و گیر جم نگین نوذر سنان قارن کمان بهرام تیر خسرو بهرام تیری کز گشاد شست تو زآفتاب و مه سپر بر سر کشد بهرام تیر داری از رسم و ره و سان ملوک نیکنام حصه و...
ای دیو بوالمظفر چون دزد بغنوی یکشب بنخشب اندر پی فتنه نغنوی از فعل زشت و سیرت ناخوب همبری با دیو بوالمظفر خر کنگ کسنوی تو گنده مغز شرعی و او گنده مغز شعر با وی بگنده مغزی همچون ترا...
چون ماده خران شلف موبدبگری میرفت و پسر داشت خبر زان معنی دست پدرش بریده و طاقت نه تا باز کشیدی آن حلب را رز پی
هم ز آفریدگان و هم از آفریدگار بر شاه باد هر نفسی آفرین شمار شاهی که اصل و فرع نهال نهاد او از آفرین بنشو و نما یافت برگ و بار باشد ملک ملقن هر مالک سخن در نظم آفرین ملک در سرای تا...
من آن کسم که چو کردم به هجو گفتن رای هزار منجیک از پیش من کم آرد پای خجسته خواجه نجیبی خطیری و طیان قربع و عمعق و حکاک قرد یافه درای اگر به عهد منندی و در زمانه من مراستی ز میانشان...
رومه سوزک مژه میکنی از نادانی ای بهر کندن و هر سوختنی ارزانی جان کن ای کور جگر سوز و سخن نیکو گوی مژه وارونه چه کردند ترا میدانی مژه بر هم نزنی شب ز غم هجران را چو مژه نبود اگر زود...
ای از خر دجال بسی یافته بهر یک گوش بر دست او و یک گوش بنهر خر زهره و هم بحنه تا از تو بقهر خرمهره جدا کنم چو خر زهره ز زهر
ای نظامی کلکی بی سر و بی سامانی بنعوشاک و جهود و مغ و ترسامانی خر سامانی با تو بنسب کوس نزد بچه معنی لقب خویش کنی سامانی پدر تو بره ای یافت به ترکی بفروخت ترک سامان چو درو رد شدی س...
ای شهریار شرق و شه آل ذوالفقار با شاه ذوالفقار بنام و نبرد یار بر ذوالفقار و بازوی تو آفرین کند روز نبرد جان علی شیر ذوالفقار روح از هوا بحرب علی گفت لافتی الاعلی چو شد زعلی کشته ذ...
روحی بجز مرثیه گوی من شد بگریست بر آنکه جان من از تن شد ن شد
داستان عشق فرهاد آمد و شیرین بسر وان من نوشد ز سر در عشق آن شیرین پسر آن بت شیرین که با یاد لب شیرین او گردد اندر کام اگر پنداری افسنتین شکر آنکه رویم چون کمر کرد و سرشکم چون میان ...
نظامیا کل و سامان به بلخ هست دودیه تو آن کلی و ترا بلخ بار سامانی به مردمی که اگر از کلی خجسته کلی وگر ز سامانی سخت نابسامانی
ای بت گلرنگ روی آن باده گلگون بیار کز فروغ او شود گلرنگ روی باده خوار باده ای کز وی خورد بیمار گردد تندرست باده ای کز وی خورد بیکار بازآید به کار باده ای کز وی جدا گردد بخیل از راد...
خایی گنده ترسا پرستی در اسلام را بر خود ببستی چه دست آویز داری اندر اسلام زناری در میان آویز دستی بمستی بر سر حمدان نشستی بر آسانی بهشیاری و مستی فرودی بر سرش تا پشت ایه دلیل آری ک...
حناییا خبه شد خلق شاعریت مگر که یک قصیده بگفتی و دم فرو خوردی بهژده نوزده ممدوح بر همان خواندی خجل خجل بدر بیستم همی گردی قصیده تو بتو گفت من که مامه شدم بوی بگوی اگر مردی و جوانمر...
نوشد بجهان جهان دیگر چرخ دگر و زمان دیگر زان نقش شد ارسلان سلیمان آمد نقش ارسلان دیگر سالار صف سپاه دین آنک هست از شرف آسمان دیگر تاج الامرا حسن کز احسان بحر دگر است و کان دیگر آن ...
سخن سرای نگوید ثنا سزای سزا بر بجز بمجلس والای سید الوزرا بر ابوالعلا عمربن محمد بن علاکو زرای و همت عالی کشید سر بعلا بر اجل صاحب کز جاه و حرمت قدم او کند تکبر و گردنکشی زمین بسما...
قوامی همچنین بد ساز ماندی اسیر خرزه یک تاز ماندی در این یکماهه چندان ایر خوردی که از دیگر غذاها باز ماندی در حجره به روی دوستان بر ببستی و در ون باز ماندی به هنگام جوانی دزد بودی ب...
ای سیب زنخ کز توام آبی رخسار از عشق تو دل چو نار دارم پربار ای چشم و سر میوه فروشان زنهار جز روی و دل رهی مجو آبی و نار