شمارهٔ ۵۵
از تو ننالم به هیچکس که به دشمن شرط نباشد بدوستان گله کردن یک دلی اندرجهان کجاست که با او یک گله بتوان ز یار ده گله کردن

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
از تو ننالم به هیچکس که به دشمن شرط نباشد بدوستان گله کردن یک دلی اندرجهان کجاست که با او یک گله بتوان ز یار ده گله کردن
گر دل ندهی از تو شکایت کنمی دانم که شکایت به چه غایت کنمی گر پرده دری نباشد اندر حق تو زآنها که تو کرده ای حکایت کنمی
چو شاه شرق برآید برهنورد شکار ز شیر نعره برآید که خسروا زنهار ز تیر او قفصی بر طیور گشت هوا ز تیغ او جرسی گشت برو حوش قفار گه از نشاط برانگیخت باد خاک نورد گه از نیام برآهیخت آب آت...
دهان تنگ آن دلبر نشان طبع من دارد که در یک نقطه ی وهمی جهانی در وطن دارد گهرها در شکم دارد لب یاقوت فام او وز او سربسته هر نکته شکرها در شکن دارد چنان خندد که پنداری صبا بر لؤلؤ شب...
دل گواهی می دهد این کعبه اقبال را کرد معمار فلک دایم به معموری ضمان پیش این ایوان اگر تقدیر دستوری دهد سجده آرد طاق کسری نه که طاق آسمان ظل او غمخوار گان را چون ادم بزم طرب صحن او ...
گر با من دردخواره داری سر می قارون شوی امشب چو من از گوهر می دل یک تنه و لشکر غم بیعدد است لابد مددی بیابد از ساغر می
ایا خدای بخلقت نیافریده نظیر ستانه تو جهان را ز حادثات مجیر جلال دولت و دینی نظام ملک و ملل پناه تیغ و کلاه و مدار چرخ و سریر جهان فضل ابوالفضل کز فضایل او نیافت و هم فضولی گذر به ...
شام از طرب رخت سحر گردد زهر از مدد لبت شکر گردد از عشق غلامی تو هر ماهی سر تا به قدم همه کمر گردد خورشید اگرچه داشت ناموسی در دور تو کارهاش برگردد چون دایره گرد نقطه ی لعلت در می گ...
خطاست پیش خرد در همه فنون هنر عطارد ار قلمی راند جز بفتوی من گرت بود هوس دلبران پرده لطف بیا که جلوه کنانند وقت اتقی من بسان طفل نوآموز پیر عقل آنگه نوشته درس حقایق همه ز املی من ب...
نی گفت که پای در گلم بود بسی با آنکه بریدند سرم در هوسی نی دم که از آن بخود دمم زعشق کسی معذورم دار اگر بنالم نفسی
تا باوج آمد سر رایات خیل ز مهریر در حضیض افتاد سلطان کواکب را میسر خا زنان گوهر علوی ز کم دخلی شدند تا مشمیه سنگ و صلب آهن از آتش فقیر آب و نوری نیست کیتی راز سرما گوییا چشمه خورشی...
لعل تو به نکته در چکاند وین قاعده کس چو تو نداند در حسن رخت به دست مردی از ماه خراج ها ستاند خورشید نمی رسد بگردت شاید که براق کم دواند دامن دامن دلم ز دیده در پای غم تو در فشاند ن...
ز انبوهی جان و دل و ز کوکبه حسنت آه من مسکین را ره نیست بسوی تو از جنت و از ماوی ما را چه نشان پرسی اینک لب و خال و خط وینک خم موی تو
ای خالق ذوالجلال وای بار خدای بیشم مدوان در بدر و جای بجای یا خانه امید مرا در دربند یا قفل مهمات مرا در بگشای
بهار چون خط بطلان کشید بر منشور صبا کلید بساتین نهاد پیش دبور چو دود ابر بمغز فلک برآمد شد بچشم انجم چرخ کبود صورت گور شب سیاه و ضباب سپید پنداری که هندویی است به غربال میزند کافور...
یار دست جور در جان می کند زانکه کار جان به مرجان می کند ناوک مژگان کافر مذهبش رخنه در شمشیر ایمان می کند حلقه ی زنجیر زلفش هرشبی آفتابی را به زندان می کند هر که او دامن به مهرش باز...
صلحی رود میان تموز و خزان چنانک تا حشر دور چرخ نگرداندش تباه در جمله خسروی است قزل ارسلان که عقل از وی بدیگری نبرد راه اشتباه کارت کزین دو فرقد و یک آفتاب باد تا نفخ صور رسته ملک ج...
گه طعمه مور اژدهایی سازی گه از پر پشه ای همایی سازی در هم شکنی کاسه صد کسرا را تا دسته کوزه گدایی سازی
شکست دور سپهرم به پایمال ز حیر بریخت خون جوانیم غبن عالم پیر همی نفر نفر آید بلا به ساحت من از این نفر نفر ای دوستان نفیر نفیر چو چرخ بی سر و پایم چو خاک بیدل و زور ز خاک دیر نشین ...
گرچه سوگندان خوری که اکنون نکوتر دارمت من نیم ز آن ها بحمدالله که باور دارمت شه رخی خوردم به هر چم بود اکنون خوش تر آنک عشق می گوید کزین صد لعب دیگر دارمت ای که همچون خاک راهم زیر ...
ای شمع آسمانی پروانه جمالت هر دیده یی و مهری از خاتم مثالت جمشید کیست مرغی در آشیان ملکت خورشید چیست ماهی برخیمه کمالت هر شب برسم تحفه از مجلس کواکب مه در طبق در آرد نو باوه جلالت ...
ای دل بی رحم تو را مایه شادی غم ما این چه بلا بود قضا من ز کجا تو ز کجا تا که ز من جور و جفا شرم نداری ز خدا اینت بلایی که تویی یارب زنهار تورا یا رب زنهار ز تو سخت بلایی که تویی ن...
ای داروی جان خستگانت در لب گردون ز تو سرگشته و خورشید به تب روز از رخ تو چو شعله ای وام کند تا حشر شود دریده پیراهن شب
توحید چو آفتاب عریان شدنست وز شبپره طبعان نه هراسان شدنست