شمارهٔ ۷۵ - مدح سلطان مظفرالدین قزل ارسلان سلجوقی
خهی شاه انجم و فی الله ظلک نهادی قدم در حریم مبارک بجایی رسیدی که یک برق لمعت سواد شب و روز عالم کند حک میا دین اوهام در عرض او کم بساتین فردوس در صحن او جک نظر قاصدی از گذرهاش ساق...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خهی شاه انجم و فی الله ظلک نهادی قدم در حریم مبارک بجایی رسیدی که یک برق لمعت سواد شب و روز عالم کند حک میا دین اوهام در عرض او کم بساتین فردوس در صحن او جک نظر قاصدی از گذرهاش ساق...
یار ستم پیشه باز دست جفا می برد و ز همه یاران سخن دست به ما می برد رنگ جفا راست کرد طره ی او تا جهان وای دماغی کزو بوی وفا می برد گفت که سر کم ندید از در ما عاشقان نیک بدان که این ...
فارغ شد از محارق کدورت صفای ملک صافی شد از غبار حوادث هوای ملک دید از سعود تارک کیوان فرود خویش بر هر قدم گهی که بیاسود پای ملک جایی کزو چو حلقه فلک تیر بر در است گر باورت فتدز من ...
آتش عشق تو چون زبانه برآرد دود ز دل از سر زمانه برآرد حلقه ی زلفت ز هر دری که درآید دست سیه زود گرد خانه برآرد پای درآید به سنگ بازی جان را دست جمالت چو تازیانه برآرد تا دهنت حلقه ...
بفراخت رایت حق برتافت روی باطل الب ارسلان ثانی شاه ارسلان طغرل پر خار قهر بادا چشم بدان که الحق ملکی است بس برونق شاهی است سخت عادل هر دم عقاب فتنه در خون خود بغلتد از زخم باز چترش...
دل بر امید وصل تو جان را همی زند مردانه وار سود و زیان را همی زند با هجر تو حریف سه یک نقش خوش وان پاکباز هر دو جهان را همی زند ماییم و نیم جانی در پای صد بلا این بار دست پر زده آن...
چو رفت شاه کواکب ببار گاه حمل هزار نقش بر آورد کار گاه عمل محاسبان صبا باز خامه جعد کنند گشند بر رخ تقویم بوستان جدول شکوه عقد ثریا دهد بکردن شاخ خوید صدره خارا برد بقامت تل نه تیر...
دردی ست درد یار که درمان نمی برد هر دل که در فتاد بدو جان نمی برد گفتم ز طیبت او را چندین عتاب چیست آهسته آ به کار که چندان نمی برد من در نصیحت دل از آنجا که راستی ست بسیار جهد کرد...
ایا چو ذات خرد جوهرت عدیم مثال نه نیک رفت که گفتم وجود نیست محال بگفتمی که به مانی تو کز ضرورت لفظ عنان نطق نه پیچاندی بسوی و بال بوقت نسخت ماهیت تو عقل از عجز درید دفتر و هم و شکس...
شکر ز لعل تو در لولوی خوشاب شکست صبا به زلف تو ناموس مشک ناب شکست شب شکسته چو در موکب مه تو براند مه از کمال کرشمه بر آفتاب شکست دو جزع ما چو گهربار گشت مهر عقیق لبت به خنده خوش بر...
ای شاه ز ساغر نوالت ایام ز نیم جرعه مستست بیمار بقات تا قیامت بر ملک در فنا به بست است در حصن حمایت تو عالم ز آسیب زوال باز و بست است زانسوی خط عنایت تو ممکن نشود که هیچ هست است عز...
تن دردادم به درد عاشق فکنت دل بنهادم بفرقت دل شکنت یا دور فلک باز رهاند ز خودم یا آه سحر باز رساند به منت
با دوستان وجود کنی آنچه می کنند ور بوستان به تو بت نو در بهار داد
زهی تو روح به خوبی و دیگران همه قالب بساط حسن تو بوسد چو بر گشاد بقا لب ردای نور سیه کرد ماه سبز عمامه چو پیش عارض خورشید درکشی تتق شب هزار دیده به ره بر نهاده اند به مجمر ز صحن گل...
جهان جان فشاند چو روی تو بیند نه روی تو گر خاک کوی تو بیند نبیند صبا رنگ گل با رخ تو وگر نیز بیند به روی تو بیند سمن زار جان چون سحر خوش بخندد چو خورشید گلرنگ خوی تو بیند دل و دیده...
به بست کله سحابی بر آسمان کرم کزو گشاده نقاب است گلستان کرم بجای نامه رسید آفتاب در منقار همای صبح سعادت ز آشیان کرم بانس جان هنر هدهدی کمر در بست به پیش تخت سلیمان انس جان کرم عطی...
باز دل در عشق رایی می زند سنگ بر قفل بلایی می زند از ملامت پشت دستی می خورد بر سلامت پشت پایی می زند تار اشکم بسته بر قد چو چنگ خارج پرده نوایی می زند زیر من زار است ترسم بگسلد زان...
تا منت توست هم نشینم از ناز نمی کشد زمینم خلخال هلال نعل سازم چون داغ تو می سزد سرینم بر دیده مهر مهر بندم چون نام تو می کشد نکنیم زان رشته نور یافت خورشید از بهر طراز آستینم سهم ت...
با آنکه به هشیاری همتات نمی افتد از نخوت و جباری بامات نمی افتد آیی و رقیبانت آیند ز پیش و پس آخر شبی این بازی تنهات نمی افتد بر سر بنهی دستی تا جان من مسکین چون زلف سرافکنده در پا...
ای بوجود تو زنده پیکر انعام کرده جلال تو شهربند بر اوهام پشت کرم صدر دین که با نسب تو یافت خجند افتخار بر همه اسلام لمعه رای تو نور شمسه ی خورشید طایر قدر تو طاق گنبد اجرام سوخته خ...
تو را اگر تو تویی عالمی شکار بود به عهد تو علم فتنه آشکار بود تو یک کنار و دو بوسه ز دل برون کن و بس خرد به قاعده خود در میان کار بود به نیم جرعه دلم را خراب کرد غمت خوش است گرچه س...
ای بر همه دشمنان مقدم اکرمت جمال خیر مقدم خرگاه شرف زدی دگر بار بر دامن این کبود طارم وز نور تو یافت رتبتی نو این گنبد هفت طاق محکم هرای نجوم بر فکنده در بارگه تو شام ادهم گاه از ت...
پایه ی حسن تو آفتاب ندارد مایه ی زلف تو مشک ناب ندارد مستی چشم خوش تو دید چو نرگس گفت که دارد خمار و خواب ندارد ساغر لاله نمونه ی دهن توست لیک چه سود است چون شراب ندارد نایب رخسار ...
چون بر آهیخت سرور اجرام از سر چرمه غروب لکام گشت بر عرصه اقامت سست سپه روز را طناب خیام چهره های منیر بگشادند اختران از دریچه های ظلام زورق زر ز ساحل مغرب ماند در موج بحر جان انجام...