شمارهٔ ۸۵
با که گویم راز چون همدم نماند درد بگذشت از حد و مرهم نماند نقش یک همدم به من ننمود چرخ وین بتر کز عمر هم یک دم نماند تر نگشت از دیده ی گریان من چرخ را در دیده گویی نم نماند چون که ...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
با که گویم راز چون همدم نماند درد بگذشت از حد و مرهم نماند نقش یک همدم به من ننمود چرخ وین بتر کز عمر هم یک دم نماند تر نگشت از دیده ی گریان من چرخ را در دیده گویی نم نماند چون که ...
ماولی پرور عدو کاهیم تاج بخش عجم عربشاهیم آسمان آن دهد که ما جوییم روزگار آن کند که ما خواهیم در سماع آمده است کوش صدف تا به صیت کرم در افواهیم ز سبل فارغ است دیده چرخ تا بگوهر جما...
پسته خندان تو شکر فشاند سنبل پرتاب تو عنبر فشاند ناز تو چون باز نوشت آستین دامن کبر از دو جهان بر فشاند در قدم عشوه ی تو بس که دوش عشق ز رخساره ی من زر فشاند وز قبل تیرگی چشم من لع...
باز بر اوج سخن تازم و موجی بزنم زانکه چون ابر گرانبار دفین عدنم گرچه رخشم برمیده است در این پهنه ملک شاه داند که به میدان هنر تهمتنم چیست در جیب و سر آستی و همت من و سمه ی شام و سپ...
مشتری غاشیه ی مهر تو بر دوش کشد آسمان حلقه ی پیمان تو در کوش کشد اثر لطف صدای سخنت در دل کوه سنگ را داغ بیان از پی مفروش کشد ماتم خصم تو را غاشیه ی شقه ی ابر مهر زرین کله اندر شب ش...
اگر چو قوس قزح جمله تن دهان دارم وگر چو چشمه خورشید صد زبان دارم وگر چو جان سخن پیشه معانی بین فراز کنگره عرش آشیان دارم وگر چو طوطی فردوس و طوبی فلکم که صحن گلشن روح القدس مکان دا...
امید وصل غم روز هجر چون شب شمع ز سوز سینه لبم خشک و دیده تر دارد امید وصل ز دل پرس و درد هجر ز جان که هر کسی ز غم خویشتن خبر دارد به ذوق جان سخن تلخ تو خوش است ز قند از آنکه بر لب ...
چون شب بآفتاب رخ شاه داد جان یک رنگ شد قبای گهر بفت آسمان آیینه دار صبح برآمد به صیقلی تا رنگ شام پنبه گرفت از دل جهان صبح سپید ناصیه چون پنبه ی زده خیط دو رنگ زه شد و قد افق کمان ...
جور تو گر عنان بجنباند آسمان در رکاب او راند به لب آمد هزار جان وقت است که قبولت بسی بجنباند گفتی آن وعده یاد می داری هم بر آنم خدای میداند
جهان را هم جهان بانی است پیدابین و پنهان دان که زیر گنبد نیلی پدید آورد چار ارکان یکی چون عود پرورده دویم کافور حل کرده سیم سیماب گون پرده چهارم لاله گون مرجان جهانی را به یک امر د...
بی روی تو روی خرمی نیست در عشق تو جای بی غمی نیست جز با سر زلف تو فلک را در شیوه جور همدمی نیست گفتی که به حکم توست دل را کاندر سخن تو محکمی نیست بس محرومم ز خدمت تو در شهر تو رسم ...
ای جهانداری که خاطر قدراوجت راندید گرچه در پرواز معنی بال ادراکش بسوخت نام صد دینار و اطلس بنده چون بشنید دوش چهره ی دینار گونم همچو اطلس برفروخت ریش رعنا کرد و در بازار مالیخولیا ...
بر عرض تو گر عارضه یی چیر شدست صحت برسد کنون که بس دیر شدست تو جان جهانی و جهان زنده به تو آخر نه جهان ز جان خود سیر شدست
جز کف رادت به یک قرابه تلخ مشکل او را کسی جواب نداد
رمیده جان سعادت رجوع یافت بقالب بدست بوس قدومش گشاده گرد بقا لب نهاده گوهر اجرام چرخ در دهن مه ز بهر مژده چو بر زد سراز پس تتقق شب بداد خازن هامون همه ذخایر معدن فشاند دامن گردون ه...
مرا بر این نسزاید که از تو باشم دور مکن مکن که نه ای در هلاک من معذور چه کرده ام که چنین رفته ای ز من در خط چه کرده ام که چنین کرده ای مرا مهجور امید من مگسل ز آن دو لاله ی سیراب خ...
طفل نه ای چند از این دایه نا مهربان گاه قماط بهار گه کفن مهرگان مایه ی بویی نماند زلف شب انس را زانکه فرو شست از آن سیل سحر مشکبان هفت سیه کاسه چند چشم سپیدت کنند صبح بیک کرم قرص ش...
تا تولای تو کردم شدم از خود بیزار با جفای تو خوشم گر تو نگیری آزار من بگریم تو بخندی چه کنم خوش باشم تو و آن خنده ی شیرین من و این گریه زار چون گل و خار ز بستان تو آمد نه رواست گل ...
ای صف شمشاد تو تاخته بر ارغوان گل ز پی بند کیت بسته کمر بر میان مجلس انس تو را جرم قمر عود سوز بزم جمال تو را شکل پرن نقلدان چست رکاب زمین در صف خوبان تویی رام عنان تو باد ابلق تند...
آن زلف مشوش بین در عنبر و بان منگر و آن قامت دلکش بین در سرو روان منگر بالعل لبش خطی در نام بدخشان کش آسایش جانداری ز آسایش جان منگر گوید که جهان و جان تاخیر مکن گو هان کان جان و ج...
تا نفس عیسوی زاد نسیم از دهان مرده ی یکساله شاخ یافت دگر ره روان قطره چو پیگان گری است بر زره آبگیر غنچه چو زوبین زده است بر سپر گلستان عربده آغاز کرد بلبل سر مست باز تا گل پوشیده ...
دلا فتراک آن جان و جهان گیر وگرنه ترک من گو دست جان گیر مرا در مملکت جایی ست صافی بر او سودی نمی گیرم زیان گیر برآوردم به ننگ از عشق نامی به هر نامم که خواهی در زبان گیر مرا گویی ج...
دوش چو برد آفتاب دست به تیغ یمان کرد سحر ترکتاز بر سپه زنگیان چرخ ربیعی لباس خواست که در سر کشد بافته بود آفتاب چادر زرد خزان کسوت عباسیان محتسب دیده را بود نهان تا به عطف بر شکن ط...
یک نظر در صورت آن روح روحانی نگر بسته سنبل پای گل بر سرو بستانی نگر تا سپهر گوی زن بینی مه چوگان گذار خیز و در میدانش بر یک ران چوگانی نگر میر خوبان است کاورده ست منشور جمال اینک ا...