شمارهٔ ۱۰۶ - مدح عمادالدین مردانشاه فرزند فخرالدین عربشاه
مطرب سماع برکش و ساقی شراب ده ایام را بمال و فلک را جواب ده در راه خاک پا شدن با دست نرم و ننگ این را در آتش افکن و آن را در آب ده در جام ابر صورت اگر هست قطره ای پژمرده گشت عمر مر...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
مطرب سماع برکش و ساقی شراب ده ایام را بمال و فلک را جواب ده در راه خاک پا شدن با دست نرم و ننگ این را در آتش افکن و آن را در آب ده در جام ابر صورت اگر هست قطره ای پژمرده گشت عمر مر...
باز در دست چرخ بد سازم پایمال جهان طنازم هجر بر دوخت دیده ی طربم عشق بدرید پرده ی رازم نیست پای گریز می باشم نیست دست ستیز می سازم گر بر آرم به زار ناله دمی چرخ شوری کند برآوازم ده...
زادک الله جمالا تو گر آیی ای ماه وقفه ای کن که جهان را بلغ السیل زباه راز در دمدمه آمد ز رخ راز بپاش روز در عربده آمد ز شب زلف بکاه باد را سایس زلف تو درآورد به بند سایه را چاوش حس...
از همه عالم خریدار توام باورم کن عاشق زار توام پای بر کار دل من می نهی گرچه می دانی که بر کار توام چند گویی دامنم خواهی گرفت پس بگیرم عاشق زار توام دوش در هنگامه ی زلفت شکافت جیب د...
ای کعبه سپهرت تا کعب پا رسیده شرعت خطاب کرده ای رکن کعبه دیده در سایه نجیبت آن لاغر سبک پر جان بال بر کشاده دل بال و پر بریده آن عنکبوت هییت چابک قدم گه کفش دارد طراز قرمز بر پای و...
پیمان شکنا بر سر پیمانت نمی بینم طغرای وفا بر سر فرمانت نمی بینم از تو گله ها دارم در خون دل آغشته تا عرضه کنم بر تو خندانت نمی بینم از غایت حسن تو در غیرت چشم خود پیدات نمی یابم پ...
ای شمع زردروی که با اشک دیده ای سر خیل عاشقان مصیبت رسیده ای فرهاد وقت خویشی می سوز و می گداز تا خود چرا ز صحبت شیرین بریده ای یک شب سپند آتش هجران شوی چه باک شش مه وصال دوست نه آخ...
چون مرا دولت وصل تو شبی روزی نیست زانکه در مذهب من عیدی و نوروزی نیست گفتم آن لعل صفت محنت من برشکند چرخ پیروزه ندا کرد که پیروزی نیست چند گویی که بدآموزی صاحب غرض است عادت بوالعجب...
شاها مثل رخ تو و روح چون باغ ودماغ و باد و باده است آن حامله تیغ حیض پالای صد ملک بیک شکم بزاده است رضوان در هشت باغ باقی وز خاک جناب تو گشاده است کردون که سه طفل را پدراوست در عقد...
گردون بلندقدر همتای تو نیست دریای گزاف بخش همپای تو نیست چندانکه نگه کنیم این جای تو نیست پیراهن ملک جز به بالای تو نیست
از زلف تو صد هزار منزل تا روی تو وسمه خطرناک
تافت چو صبح دویم شاخ ملمع سلب جرم فلک زیر پای چشمه خور زیر لب هودج غنچه چنان بند قماط حریر شاخ شکوفه کشان طرف ردای قصب مهره سیمین حباب ساخته بر نطع آب بیش بها جان خویش کم زده در یک...
درد هجران تو را داغ جگر ساخته ام گرد میدان تو را کحل بصر ساخته ام نبود نام تو ای یار نه نزدیک و نه دور تو زمن هیچ و من از تو همه بر ساخته ام پرده ی کژ مده ای هستی من برده ی تو گرچه...
ای سپهری که چو خورشید جواد آمده ای در دل و دیده سویدای سواد آمده ای هر نفس تازه کند عقل به مدح تو بیاض تا تو در حیز این کهنه سواد آمده ای شغل مدح تو بدان باز گذاریم که تو برتر از م...
دوش با دوست محاکات به جان می کردم نکته را راه به هنجار زیان می کردم غیرت عشق چنان پرده همی داشت که من نقش اسرار ز خود نیز نهان می کردم چون جهان نزل جنان بود من از پیروزی منزل همت ا...
همای چتر فلک سای ارسلانشاهی که باد سایه ی چترش ز ماه تا ماهی کشید رخت بر این آشیان ز اوج ظفر شکار کرده هر اقبال را که میخواهی گرفته روی ممالک ز تیغش آرایش شنوده گوش ملایک ز کوسش آگ...
دلبری دارم که جان می خواهد از من چون کنم از سر جان بر نشاید خاست ای تن چون کنم گوهر مهرش چو کان در دل نهان کردم ولیک با چنین دریای مروارید معدن چون کنم چشم سوزن کرد بر من عالم از ب...
شها ز چشمه تیغ تو چرخ نیرنگی بشست دامن دوران بآب یکرنگی جهان رو به دستان چه سک بود که کند بعهد تو ز درون خیری و برون رنگی فلک حمایل تدویر کهگشان در بر ملازم است درت را باسم سرهنگی ...
همه عارض تو بینم چو نظر بر آب دارم همه چهره ی تو بوسم چو به کف شراب دارم به دعا لب تو خواهم پس از آن چو اشک ریزم رخ خویشتن به رنگ لب تو خضاب دارم تو نقاب رسته ی در ز عقیق ناب داری ...
نصیب یافت جهان از سعادت کبری بفر مقدم میمون خواجه دینی علی الخصوص دیاری که بود پیشه او چو عاشقان بوصول و چو ناقه ها بقذی ضمیر غنچه مجلس دوام داده رضا زبان سبزه ز افزار نشو کرده ابی...
مه را وجود گفتن با روی او نیارم تشبیه شام بستن بر موی او نیارم گفتم که خوانمش جان دل گفت آن تو دانی من باری این دلیری با خوی او نیارم خواند مرا سگ خود وین طرفه تر که هرگز از بیم او...
ای یافته هر آنچ بدو داده و هم ورای وز دولت اتابک از یاری خدای سیفی که پاکشیده شدی از نیام ملک فتنه فکنده سر شد و باطل بریده پای تیغ سداب رنگ تو آمد سداب طبع کز وی رحم فسرده شد ایام...
از دل گره غم تو بگشادم سودای تو از دماغ بنهادم بر من دگری گزیده ای شاید او را به تو و تو را به او دادم عمری ست که خاک تو همی بوسم معلومم شد کنون که بربادم یک چند ز جور تو برآسایم گ...
ای برویت چشم روشن اختر نیک اختری آفتاب مهترانی آسمان مهتری هرکه فرزند جهان ناقصت خواند خطاست چون تو در وصف کمال خود جهان دیگری نفس تو با ما در این جای وز رشک جاه تو چون رسن برخود ه...