شمارهٔ ۱۹۵
بر آن کس که کمتر ز سگ باد پیشت چرا شیر طاقی کند چشم میشت رخت عهد دلها از آن داد فتوی به فرمان من غمزه جور کیشت به صد ساله ره خون عاشق بریزی حقیقت تو ماهی و عشاق خیشت امیر بتانی تو ...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
بر آن کس که کمتر ز سگ باد پیشت چرا شیر طاقی کند چشم میشت رخت عهد دلها از آن داد فتوی به فرمان من غمزه جور کیشت به صد ساله ره خون عاشق بریزی حقیقت تو ماهی و عشاق خیشت امیر بتانی تو ...
جشن فرخنده نوروز جهان افروز است هر دلی بر سپه نور طرب پیروز است آفتاب ار به حمل آمد و بفروخت جهان آفتابی که به جامی است جهان افروز است پشت بر کار جهان آر که راه این راه است روی در ...
رو که میدان جهان میدان توست گوی خوبی در خم چوکان توست زمرد کردون و لعل آفتاب در رکاب خلعت مرجان توست لولوی و یاقوت را در بحر و کان خطبه بر نام و لب و دندان توست اینت سلطانی که در ا...
زهی فرمانده مطلق جهان را مشرف کرده نامت هر زبان را فلک بر تخت شاهی نانشانده چو تو یک خسرو خسرو نشان را اثرهای بزرگت شاد کرده روان طغرل الب ارسلان را چو سایه بست بر فتراک چترت سپهر ...
سالی است که پای در گلی نیست مرا در سر هوس رخ گلی نیست مرا از عشق بتان پار زیان کرد دلم هر سال بتازگی دلی نیست مرا
در انتظار عراقی لطایف خوش تو بسا لطایف رازی که داد غصه مرا
بر دود چون سمندراز آتش بگذرد چون سفینه از دریا هر دو دست وی از جنوب و شمال هر دو پای وی از نسیم و صبا رنگ در کوه و شیر در بیشه بال در بحر و غول در صحرا چو ببالا برآید از پستی هست م...
میان در بست اقبال آگهی را قدوم موکب توران شهی را جهان صدری که پیش آستانش فلک خم داد بالای سهی را با یامش که جاویدان بما ناد هنر دریافت ایام بهی را بفرمانش که دایر باد دایم قمر در ب...
ای بنده ی لب تو لب آبدار می گلگونه کرد عکس رخت برعذار می تخت هوس نهاده رخت بربساط گل رخت خرد فکنده لبت در جوار می چون صبح جامه چاک زده غنچه حباب پیش نسیم زلف تو بر جویبار می برخیزد...
خیزید و می آرید که هنگام بهار است رخسار عروسان چمن همچو نگار است آن شاخ که بد عور کنون ملحم پوش است و آن دشت که بد ساده کنون سر عذار است در دامن گلزار صبا مدخنه سوز است در چهره نیل...
نیست آیین وفا در شهر ما من بر آنم خود که در عالم نماند غمگسار از من بسی غمگین تر است در جهان گویی دلی خرم نماند
دل دوش دم از هوای دلبر می زد هرجا که رسید حلقه بر در می زد همچون مگس از حسرت آن تنگ شکر فریاد کنان دو دست بر سر می زد
بخدایی که نفس قدرت او شمس های رواق گردون است کاف پیش کرشمه ی قدرش عاشق طاق ابروی نون است تا برآرد به آب صدره شام قرص خورشید قرص صابون است زورق ازرق سماوی از او به گهرهای پاک مشحون ...
یا رب آن روح ممثل چه خوش است بر گلش زلف مسلسل چه خوش است وان دو صف رسته لولوی عدن بدو یاقوت مکلل چه خوش است غدر رنگینش با خرقه نکوست ناز شیرینش با دل چه خوش است یا رب آن عهد دروغش ...
بخدایی که رخت عزت او در سرای کهن نمی گنجد از عدم ذره بی اجازت او در خم کاف کن نمی گنجد کانچه اندر ضمیر شوق من است در دهان سخن نمی گنجد
چندانکه مجال وهم انسان باشد بر بنده سخن گذاری آسان باشد با این همه چون به بارگاه تو رسد ران ملخ و خوان سلیمان باشد
دلی که بسته این پیرزال جادو نیست همیشه خسته زخم جهان بدخو نیست سرای داد ندانم کدام سوست و لیک ز هفت پاره ی شهر حدوث زین سو نیست نه موضع سر پنجه است دست کوته دار که آسمان ز حریفان ز...
با دل بد عهد تو گل به سر دامن است گنبد نیلوفری در یک پیراهن است یک نفس آخر بدار گر نه چو چرخ بلند گرد جهان گشتنت بهر ستم کردن است معدن گوهر شده است بی تو دو چشمم ولیک آن لب یاقوت ر...
بروزگار خودم بعد از این امید نماند که گشت عودمن از گشت روزگار چوبید سپید چشم و سیه فام میگذارم عمر ز دستکاری شاه سیاه و صبح سفید کلاه دولت من چون بیوفتاد از سر زمانه خاک فشان گو بر...
دردا که ز عمر مایه ی سود نماند یک دوست کزو دلی بیاسود نماند چون کیسه ی ایام بجستم در او یا نقد وفا نبود یا بود نماند
خسروا ملک تو را عرض جهان نتوان گرفت پیش قدرت باد اوج آسمان نتوان گرفت جز سپهر بی نشان کز داغ کوکب فارغ است بر سحاب دامن جاهت نشان نتوان گرفت بر جهان سلطانی و سلطان تویی از روی عقل ...
آن چشم مست بین که خرد در خمار اوست و آن لعل چون شکر که روان ها شکار اوست عمری است تا چو شمع به امید یک سخن موقوف پرور دهن تنگ بار اوست تا کی به خنده ای سردندان کند سپید صد جان برلب...
ای خسروی که بر درذهن توروح قدس خود را بخیلتاشی تعریف میدهد خادم نه ناقدی است که در رشته سخن یکسان چو آسمان سره و زیف میدهد باوی بصرف تهنیت امروز نقدهاست وان جمله را کمال تو تزییف م...
تقدیر هر آنچه کردنی بود بکرد خواهی به طرب باش از او خواه به درد دیگر نگشود چشم داننده خرد بیهوده چرا غم جهان باید خورد