شمارهٔ ۱
آن ماه که از کنار شد بیرونم در ماتم او کنار شد پر خونم دوشش دیدم به خواب در خفته به خاک گفتم چونی گفت چه گویم چونم
۴۵ شعر از عطار نیشابوری
آن ماه که از کنار شد بیرونم در ماتم او کنار شد پر خونم دوشش دیدم به خواب در خفته به خاک گفتم چونی گفت چه گویم چونم
دی بر سر خاک دلبری با دل ریش میباریدم خون جگر بر رخ خویش آواز آمد که چند گریی بر ما بر خویش گری که کار داری در پیش
ای ماه زمین به برج افلاک شدی یا رب که چه پاک آمدی و پاک شدی ناخورده در آتش جوانی آبی چون باد درآمدی و برخاک شدی
ای پشت بداده رفته هم روز نخست برخیز که این گریه ابر از غم تست تا ابر بهار خاک پای تو بشست بر خاک تو سبزه همچو خط تو برست
بر خاک تو چون بنفشهام سر در بر بیبرگ گلت چو حلقه ماندم بر در گر از سر خاک تو بگردانم روی بادا ز سر خاک تو خاکم بر سر