شمارهٔ ۱
دردا که دلم بوی دوایی نشنود در وادی عشق مرحبایی نشنود وز قافلهای که اندرین بادیه رفت عمری تک زد بانگ درایی نشنود
۴۵ شعر از عطار نیشابوری
دردا که دلم بوی دوایی نشنود در وادی عشق مرحبایی نشنود وز قافلهای که اندرین بادیه رفت عمری تک زد بانگ درایی نشنود
عمری به هوس نخل معانی بستم گفتم که مگر ز هر حسابی رستم اکنون لوحی که لوح محفوظم بود از اشک بشستم و قلم بشکستم
عمری بدویدم از سر بیخبری گفتم که مگر به عقل گشتم هنری تا آخر کار در پس پرده عجز چون پیرزنان نشستهام زارگری
گر من فلکم به مرتبت ور ملخم در حضرت آفتاب حق کم ز یخم صدبار و هزار بار معلومم شد کز هیچ حساب نیستم چند چخم
از حادثه آب و گلم هیچ آمد وز واقعه جان و دلم هیچ آمد حاصل به هزار حیله کردم همه چیز تا زان همه چیز حاصلم هیچ آمد