حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ درید
بود در کاریز بی سرمایه ای عاریت بستد خر از همسایه ای رفت سوی آسیا و خوش بخفت چون بخفت آن مرد حالی خر برفت گرگ آن خر را بدرید و بخورد روز دیگر بود تاوان خواست مرد هر دو تن می آمدند
۹۸ شعر از عطار نیشابوری
بود در کاریز بی سرمایه ای عاریت بستد خر از همسایه ای رفت سوی آسیا و خوش بخفت چون بخفت آن مرد حالی خر برفت گرگ آن خر را بدرید و بخورد روز دیگر بود تاوان خواست مرد هر دو تن می آمدند
بس سبک مردی گران جان می دوید در بیابانی به درویشی رسید گفت چون داری تو ای درویش کار گفت آخر می بپرسی شرم دار مانده ام در تنگنای این جهان تنگ تنگ است این جهانم در زمان مرد گفتش اینچ
هست ققنس طرفه مرغی دلستان موضع این مرغ در هندوستان سخت منقاری عجب دارد دراز همچو نی در وی بسی سوراخ باز قرب صد سوراخ در منقار اوست نیست جفتش طاق بودن کار اوست هست در هر ثقبه آوازی
بود مستی سخت لایعقل خراب آب کارش برده کلی کار آب درد و صاف از بس که در هم خورده بود از خرابی پا و سر گم کرده بود هوشیاری را گرفت از وی ملال پس نشاند آن مست را اندر جوال برگرفتش تا