بخش ۳۱ - بازگشتن ورقه به حی بنی شیبه
نبد ورقه را ز آن حدیث آگهی که چونست احوال سرو سهی چو انگشتری و زره سوی اوی رسید از بر گلشه خوب روی چو بشنید پیغام او از غلام که نالنده گشتست ماه تمام دل ورقه آمد زانده به جوش ز بس ...

عَیّوقی از سرایندگان اوایل سدهٔ پنجم ه ق. و سرایندهٔ مثنوی ورقه و گلشاه است. از زندگی او اطلاعات زیادی در دست نیست. او مثنوی خود را به نام سلطان محمود کرده و از آنجا که این سلطان را با کنیهٔ «ابوالقاسم» و لقب «سلطان غازی» یاد کرده، بیتردید منظور سلطان محمود غزنوی بودهاست. بنا بر گفتهٔ احمد آتش، عیوقی در نوبهاری، ورقه و گلشاه را سروده و بهعنوان عیدانه به سلطان محمود پیشکش کردهاست. صفا هم به همین دلایل، سلطان غازی را محمود میداند و بر این باور است که واژگان، مفردات و عبارات مثنوی این حدس را تقویت میکند. با این حال برخی معتقدند سلطان محمودی که عیوقی منظومه را به نام او کرده محمود بن ملکشاه سلجوقی (۴۸۶-۴۸۷ قمری) است. عَیّوقی بهخاطر سرودن منظومهٔ عشقی وَرْقه و گُلشاه معروف است ولی از چندوچون زندگی او آگاهی زیادی در دست نیست. او مثنوی دیگری در بحر رمل مسدس و قصایدی نیز داشتهاست. عیوقی در بخشی از منظومه ورقه و گلشاه به ناکامی عشقی خود نیز اشارهای دارد و از روزگار خود و «نامردمی» برخی افراد که مانع خوشبختی او شدهاند گلایه میکند. با توجه به زبان متوسط و توصیفاتی که عیوقی در این داستان میکند (برای نمونه پختوپز گلشاه برای ورقه در حالی که گلشاه زن شاه شام است) به نظر میآید که عیوقی از طبقه متوسط و پایین جامعه بودهاست. وَرْقه و گُلشاه منظومهٔ عاشقانهای است به زبان فارسی با بیش از دو هزار بیت در بحر متقارب. این منظومه از نخستین منظومههای داستانی فارسی در سدهٔ چهارم و اوایل سدهٔ پنجم هجری است. عیوقی داستان ورقه و گلشاه را از داستانهای عربی برگرفتهبود و سرچشمهٔ آن را با سرچشمهٔ عربی داستان لیلی و مجنون نظامی یکی دانستهاند. ورقه و گلشاه با داستان عاشقانه و کهن عروه و عفرا که در سدهٔ چهارم معروف بوده همانندی و نزدیکی دارد. طبق نوشتهٔ خود عیوقی، داستان اثر بر اساس عروه و عفراست. منظومهٔ ورقه و گلشاه عیوقی داستان دلدادگی عاشق و معشوق است و با زبانی ساده و بیپیرایه بیان شده، در حالی که در منظومه لیلی و مجنون نظامی با استعاره و کنایه و انواع آرایههای بدیعی بازگو شدهاست. ورقه و گلشاه از قدیمیترین درپیوستهای بزمی زبان فارسی است و نخستین بار احمد آتش، نسخه خطی آن را در کتابخانه استانبول یافت و زیر عنوان «یک مثنوی گمشده» معرفی کرد. شانزده بیت نخست منظومه ورقه و گلشاه که اشعار مقدمه آن و در ستایش خدا و پیامبر اسلام است بعدها به این متن افزوده شده است. این شانزده بیت گزیدهای است از ابیات مثنوی همای و همایون، سروده خواجوی کرمانی، شاعر معروف سده هشتم هجری. در این شانزده بیت، برخلاف بقیه متن دستنویس ورقه و گلشاه، حروف پ و چ با سه نقطه آمده و ذالها، جز در کلمه خداوند، همهجا دال نوشته شده است. منظومهٔ ورقه و گلشاه از لحاظ تاریخ نقاشی و نگارگری بسیار پراهمیت است چرا که نسخهٔ منحصر به فرد و مصور این منظومه با ۷۱ نگاره در کتابخانهٔ توپقاپیسرای استانبول به شمارهٔ hezine 841 به باور برخی پژوهشگران کهنترین نسخهٔ مصور فارسی است که در وضعیت مطلوبی به دست ما رسیده است. متن ورقه و گلشاه از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نبد ورقه را ز آن حدیث آگهی که چونست احوال سرو سهی چو انگشتری و زره سوی اوی رسید از بر گلشه خوب روی چو بشنید پیغام او از غلام که نالنده گشتست ماه تمام دل ورقه آمد زانده به جوش ز بس ...
دریغا که آن زاد سرو بلند نهان گشت در زیر خاک نژند ندانم همی زین بتر روزگار کی بر جانم آمد بر نخست کینه آر تو ای تن در درد و غم برگشای ابا هیچ کس خوش مباش و مخند تو ای ورقه از بهر ج...
چو این شعر ورقه ببردش بسر برآشفت وز غم درآمد بسر ببردند آن زار دل برده را مر آن نوگل زرد پژمرده را نمودند آن گور کآن گوسفند بدو اندرون بود بسته ببند ندانست مسکین که در گور کیست ببر...
بحی اندرون بد یکی دلبری یکی حور چهره پری پیکری بد از حال گلشاه او را خبر از آن راز آگاه بد سر به سر ببخشود بر ورقه تنگ دل ز بس ناله زار آن سنگ دل به دل گفت برهانم او را ز بند که بس...
بگفت این و آمد ز پیشش برون ز دیده روان کرده دو جوی خون بگفتار با خلق نگشاد لب بپوشید دستی سلیح و سلب ز خشم عم و بهر ننگ و نبرد نشست از بر باره ره نورد ز حی بنی شیبه بنهاد روی سوی ش...
بگفت این و درماند در غم اسیر ستد خاتم و در فگندش به شیر به کدبانوش برد با بیم و درد ستد شیر گلشاه لختی بخورد پدید آمد انگشتری اندر اوی چو دید آن بت دلبر مهر جوی همه مغزش از مهر پرج...
بگفت این و دادش به شوهر خبر کجا ورقه کرده ست قصد سفر بر هر دو آمد سبک شاه شام شده چشمش از غم چو چشم غمام به گلشاه گفت ای دلارام و دوست چرا رفت باید که خان آن اوست بگو تا بباشد برت ...
ایا پر هنر راد و دانا طبیب یکی چاره کن بر فراق حبیب که از هجر آن سرو سیمین صنم گدازنده ام هم چو زرین قضیب نصیب بتم خوبی و چابکیست چرا مرمرا محنت آمد نصیب کرا عشق و هجران بهم یار گش...
چو گفت این بگفتش که ای رادمرد نگر تا توانی مرا چاره کرد چنین داد داننده وی را جواب که ای برده عشق از رخت رنگ و آب گر از درد خواهی روان رسته کرد به نزدیک آن شو کت او بسته کرد ز گفتا...
ربودند گلشاه دل خسته را مر آن دل گسل سرو نورسته را چو کردند از هر سویی جست و جوی سوی خانه ورقه دادند روی بجستنش کردند دیری درنگ بدان تا مگر آورندش بچنگ چو بسیار جستند کم یافتند برف...
کنم آه ازین چرخ گردنده آه که عیشم تبه کرد و روزم سیاه تو بدرود باش ای گرانمایه در که من تن سپردم به خاک سیاه مبادا به تو بر تبه عیش و عمر که هم عیش و هم عمر من شد تباه دل سوخته در ...
بگفت این و بگسستش از تن نفس تو گفتی همان یک نفس بود و بس غلامش ببارید از دیده خون بگفتا چه تدبیر دارم کنون که یاری کند مر مرا اندرین که تنها ورا کرد نتوان دفین چو شد روز وقت نمازدگ...
کزین پس ایا دل به دنیا مناز که عزش عذابست و نازش نیاز دو سرو سهی را به یک بوستان بپرورد در شادکامی و ناز ابی آن که ز آن هر دو آمد گناه ز یک دیگرانشان جدا کرد باز ایا ورقه دوری تو ا...
سه روز و سه شب همچنان در عذاب همی بود بی خورد و بی هوش و خواب ز کارش چو آگاه شد شاه شام دویدش بر ماه بت کش خرام بگفتش چه بود ای دلارام من بگو هین که تیره شد ایام من بگفتش که ای خسر...
مر آن دوست را برد نزدیک دوست کجا دوست با دوست یکجا نکوست همه خلق از شهر دادند روی سوی گور آن عاشق مهرجوی همی رفت گلشاه زاری کنان خروشان و مویان و گیسوکنان چو زی گور ورقه رسیدش فراز...
دریغا که بد مهر گردان جهان ندارد وفا با کسی جاودان نباید همی بست دل را در اوی که بس نابکارست و بس زشت روی بسا مهر پیوسته و بسته دل که او کرد بی کام دل زیر گل بس امیدها را که در دل ...
کنون قصه گلشه و ورقه باز ز من بشنو ای مهتر سرفراز که چون بود و آن شاه فرخ چه کرد به جای دو عاشق بمرد او بدرد چو گلشاه در هجر ورقه بمرد روان گرامی به یزدان سپرد غمین گشت شاه و بنالی...
ایا ماه گل چهر دل خواه من دراز از تو شد عمر کوتاه من اگر وصل من در خور آید ترا نهد بخت بر مشتری گاه من منم شاه گردن کشان جهان تو شاه ظریفانی و ماه من گرم در چه غم نخواهی فگند چرا ک...
چنین گفت آنگه به فرمانبران بیارید هین بدره های گران بیارید پیشم کنون تاج زر دو صد تخت دیبا و عقد گهر همه هرچ گفت آوریدند پیش نهاد آن همه پیش دل خواه خویش بگفت این فدای یکی موی تست ...
کجا رفتی ای دل گسل یار من مگر سیر گشتی ز دیدار من نجستم بتا هرگز آزار تو چرا جستی ای دوست آزار من چگونست بی من بتا کار تو که با جان رسید از عنا کار من ز من زارتر گردی اندر فراق اگر...
چو از شعر فارغ شد آمد بپای بغرید چون رعد نالان ز جای بنزد پدر رفت گفت ای پدر پسر رفت و عمر پسر شد بسر مراین درد را چاره کن زودباش وگرنه شدم من تو بدرود باش پدر گفت ای نازش جان باب ...
بگفت ای چراغ دل و جان من بت گل رخ و جان و جانان من به هجر اندرون کرد نتوان درنگ شود نرم از عشق پولاد و سنگ نگارم شد و شد ز هجرش مرا هم از دل نشاط و هم از روی رنگ کنون کم قضا سوی او...