شمارهٔ ۱۲۶ - تغزل و بهاریه
گشاده روی بهار ای گشاده روی بهار شراب سرخ بخواه و نبید سرخ بیار بهار آمد و سنبل برآمد از لب جوی به بوی زلف تو ای شمسه بتان بهار توازبهار فزونی بتا به رنگ و به بوی خود اینکه گفتم از...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
گشاده روی بهار ای گشاده روی بهار شراب سرخ بخواه و نبید سرخ بیار بهار آمد و سنبل برآمد از لب جوی به بوی زلف تو ای شمسه بتان بهار توازبهار فزونی بتا به رنگ و به بوی خود اینکه گفتم از...
منت خدای را که من از نسل برمکم بتوان شمرد جد و پدر تا فرامکم جز خاندان حیدر کرار در جهان یک خانواده نیست به تعظیم هم تکم در ملک خویش و در همه آفاق مشتهر بر خانواده خود و بر خود مبا...
این شنیدم بینشا در بزم رندان گفته ای یافته ره سستییی در نظم و نثر متقنم در سیاست هرچه گفتی دارمت معذور از آنک بوده ای مزدور و بر مزدور نرم است آهنم این زمان بر نظم و نثرم چرب دستی ...
خمش مباش کنون کامد ای بهار بهار سخن زلعبت چین وبت بهار به آر ز بی حقیقتی چرخ و بیوفایی دهر هزاردستان زد در میان باغ هزار چه گفت گفت جهان رهزنی حرام خورست تو سر به عشوه دهر حرام خوا...
ز خوبرویان بر من همی گذشت ستم از آن زمان که پدر برد درد بستانم به کام من شد از آن روزگار تلخی عشق که برد مادر در کام تلخ پستانم
چون پای خرد خرد نهادی به لاله زار خوبان بخند خندکشندت میان کار زان خردخرد خورده شوی در شکارشان کان خند خند خنده شیرست بر شکار الوان رنگ رنگ فرو هشته از یمین خوبان طرفه طرفه روان گش...
چون سرابند سفلگان از دور که نمایند بحرهای علوم هرچه نزدیک تر شوی سویشان لاجرم بیشتر شوی محروم رادمردان ز دور همچون کوه ناپدیدند و قدرشان مکتوم سویشان هرچه می شوی نزدیک قدرشان بیشتر...
حبذا از این نگارستان پر نقش و نگار خوش تر از بتخانه چین و سرای نوبهار صفحه اندر صفحه خرم چون بهشت اندر بهشت پرده اندر پرده رنگین چون بهار اندر بهار نقش های روم و یونان پیش نقشش نات...
غم طوقی از آهن شد و برگردنم آویخت چون ژنده درویش بلا در تنم آویخت درگردن دلدار نیاویخته دستم بشکست به صد خواری و در گردنم آویخت آن طفل که پرورده دل بود چو اغیار افتاد ز چشم من و در...
من برگ گلم باغ شبستان من است وآن بلبل خوش لهجه غزلخوان من است نوباوه شب که شبنمش می خوانند هر صبح به نیم بوسه مهمان من است
به باغ در به مه دی خمیده خاربنی به پیشم آمدگفتم درین چه خاصیت است نه تیر قامت او را ز غنچه پیکانست نه صدر حشمت او را ز برگ حاشیت است بسان تیغی کان را نه قبضه و نه نیام بسان شعری کا...
از من گرفت گیتی یارم را وز چنگ من ربود نگارم را وبرانه ساخت یکسره کاخم را آشفته کرد یکسره کارم را ز اشک روان و خاک به سرکردن در پیش دیده کند مزارم را یک سو سرشک و یک سو داغ دل پر ب...
گفتا موقوفه به موقوفه خوار کای تو سزای غضب کردگار ای دل خودکامه تو شیوه زن ای زتو خون در جگر بیوه زن ای دهنت باز به غیبت گری ای دلت انباز به حیلت وری خلقت تو شنعت بیچارگان صنعت تو ...
چندکار سخت و مشکل را برایت بشمرم بشمر ار مشکل تر از این پنج داری ای حکیم اولا از شهر تهران تا لب بحر خزر کندن از توچال شمران شاهراهی مستقیم ثانیا ازکوه شمران بی وجود تکیه گاه پل کش...
ای خوش آن ساعت که آید پیک جانان بی خبر گویدم بشتاب سوی عالم جان بی خبر ای خوش آن ساعت که جام بی خودی ازدست دو ست خواهم و گردم ز خواهش های دوران بی خبر تا خبر شد جانم از اسرار پنهان...
تبارک الله از این فرخ آستان که بود به پاس درگه او آسمان همیشه مقیم حریم زاده موسی که چون دم عیسی روان فزاید خاک درش به عظم رمیم به چشم زایر این آستان بود روشن هرآنچه گشت به سینا نه...
روان شد لشگر آبان به طرف جوببار اندر نهاده سیمگون رایت به کتف کوهسار اندر نهان شد دامن البرز در میغ و بخار اندر تو گویی گرد که بستند پولادین حصار اندر چو بر بستان کفن پوشید برف تند...
دیده ای کس درون خلد مقیم خاطرش بسته عذاب الیم منم اندر سویس جسته مقام دل به تهران و امجدیه مقیم عقل گوید که در بهشت بپای عشق گوبد برو به سوی جحیم من نخواهم بهشت بی احباب دوست بهتر ...
خوشست اکنون اگر جویی به آبسکون گذار اندر سوی مازندران تی و برگیری قرار اندر گهی بر ساحل دریا بخوید و مرغزار اندر گهی بر طرف بابل رود با بوس و کنار اندر گهی غلطیده درگردونه های برق ...
سوده سیم همی پاشد بر دشت نسیم تا در و دشت توانگر شود از سوده سیم
سنبل داری به گوشه چمن اندر نرگس کاری به برگ یاسمن اندر در عجبم زافریدگار کزان روی لاله نشاند به شاخ نسترن اندر ای صنم خوبرو به جان تو سوگند کم ز غم آتش زدی به جان وتن اندر گاهی بی ...
انگور شد آبستن هان ای بچه حور برخیز و به گهواره فکن بچه انگور آن بچه نوزاده فروگیر که مادرش شش ماه فرو خفته درآغوش مه و هور اکنون شده آبستن و برگردش هر روز چون قابلگان آمده یک قافل...
گفتند فروتن شو تا زر به کف آری زرگرد شود چون که شود مرد فروتن گفتم که فروتن نشود مرد جوانمرد ننهد ز پی مال به بدنامی گردن زان مال عزیز است کزان عزت زاید عزت را با ذلت حاصل نکنم من ...
مگری سردار زان که گریه و زاری سود ندارد در این زمانه ریمن رفته به زاری وگریه باز نگردد جز که بخوشد دو چشم و خسته شود تن مادر پرهیزگارت ار ز میان رفت عز تو پاینده باد و بخت تو روشن ...