شمارهٔ ۱۳۵ - مجلس چهاردهم
به بهارستان افتاد مرا دوش عبور جنتی دیدم بی حور و سراپای قصور حوریان کرده رخ از فترت ایام دژم قصرها یافته از فرقت احباب فتور سربسر یافته تبدیل به آیات عذاب آن کجا بوده سراپای پر از...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
به بهارستان افتاد مرا دوش عبور جنتی دیدم بی حور و سراپای قصور حوریان کرده رخ از فترت ایام دژم قصرها یافته از فرقت احباب فتور سربسر یافته تبدیل به آیات عذاب آن کجا بوده سراپای پر از...
بوستان بشکفت و بلبل برکشید از دل صفیر همچو چشم من گهرپالای شد ابر مطیر بر نشاط روی گل وقت سپیده دم به باغ فاخته آوای بم زد عندلیب آوای زیر بوستان بشکفت چون رامشگه پروبز شاه سروبن ب...
گیو تاجر نموده این اوقات چارقی چند وارد از لندن مورد آزمون هر نادان مایه امتحان هر چلمن رویه اش وصله ای ز چکمه زال زیره اش تخت چارق بهمن سپر طوس بوده کز دم تیغ رفته از کار روز جنگ ...
باد بیاورد بوی مشک به شبگیر گویی بگذشت از آن دو زلف گره گیر شبگیر ار بگذرد نسیم بر آن زلف مشک فرازآورد نسیم به شبگیر دانم تدبیرها بسی به همه کار لیک به عشق اندرون ندانم تدبیر خلخ و...
فانی کز زادن چنو سخن آرای مادر ایام شد عقیم و سترون خوشا زین چامه بدیع که باشد باغی پر یاسمین و خیری و سوسن هر ورقی را کزو دو بیت نگاری گردد بیغاره پرند ملون دیدم ازین یک قصیده پاک...
نگر به زلف و بنا گوش آن بت کشمیر یکی ز ساده پرند و یکی ز سوده عبیر دو پیشه دارد بر جان و دل دو طره او یکی گذارد بند و یکی نهد زنجیر شگفتم آید زان دل در آن بر سمین یکی به طبع حدید و...
دربغ و دردکه ازکید چرخ و فتنه دهر بشد صبوری و ازکف ربود صبر جهان دربغ از آن دل دانا که از جفای سپهر گزید خاک سیه را ز بهر خویش مکان صبوری آن ملک شاعران طوس برفت بجای ماند همه ملک ش...
شریر قاضی و رهزن امین و دزد عسس ازبن دیار بباید برون جهاند فرس فتاده کارکسان با جماعتی که بوند همه عوان و همه خونی و همه ناکس زمام جمله سپرده هوس به چنگ هوی مهار جمله سپرده هوی به ...
هست صوتی بس مهیب و خوفناک بانگ توپ و نعره فرماندهان سخت تر زانست بانگ صاعقه کاندر آید نیم شب از آسمان هست از آن بسیار هول انگیزتر غرش طوفان به بحر بی کران باشد از آشوب طوفان سخت تر...
بسوختیم زبیداد چرخ و خواهد سوخت کسی که علم فراموش کرد و جهل آموخت بگو به سایه دیوار دیگران خسبد کسی که خانه خود را به دیگران بفروخت وطن زکید اجانب درون آتش و ما به سر زنیم و بنالیم...
خوش باش که گیتی نه برای من و توست وین کار برون ز ماجرای من و توست در خلقت عالم نبود مقصودی قصدی هم اگر بود ورای من و توست
مه کرد مسخر دره و کوه لزن را پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را گیتی به غبار دمه و میغ نهان گشت گفتی که برفتند به جاروب لزن را گم شد ز نظر کنگره کوه جنوبی پوشید ز نظارگی آن وجه حسن ر...
خارندگلبنان چمنا پس گلت کجاست پر شد ز زاغ صحن چمن بلبلت کجاست استنبلا خلافت اسلامیت چه شد عثمانیا جلالت استنبلت کجاست خون شد قلوب خلق زتهران وانقره ای شرع پاک مصطفوی کابلت کجاست زد...
فرانسوا چه می کنی به چه کاری امانویل پسرم امانویل بودورکه وارده عزیزم فرانسوا پدرم فرانسوا تو نور چشم منی خیره چشمیت از چیست امانویل تو قبله گاه منی گو شکایتت ازکیست فرانسوا شکایتم...
آن را که نگون است رایتش من هیچ نخواهم حمایتش و آن دیو که این کار خواسته است دیوانه بخوانند ملتش این کشور تحت الحمایه نیست هم نیز برنجد زصحبتش ملکی که ز جیحون و هیرمند تا دجله برآید...
چون پیشه ای شدست سیاست به ملک ری شایدکه هیچ نارم ازین پیشه بر زبان از خوان و از خورش بکشم دست ناشتا چون اوفتد یکی مگس اندر میان خوان از تشنگی بمیرد اگر شیر بنگرد بر چشمه ای که سگ ز...
در عهد شهنشاه جوانبخت رضا شاه کاز وی شده این کشور دیرینه گلستان نخل فتن از پای درافتاد چو برخاست این شاه جوانبخت به پیرایش بستان چون امن شد ایران به ره علم کمر بست دانشگه و دانشکده...
بربوده دلم چشم پر فنش وان عارض چون ماه روشنش نسرینش رخ و سوسنش دو زلف من بنده نسرین و سوسنش عشقی است دگرگونه با ویم مهریست دگرگونه با منش خاطر شده مفتون عارضش دیده شده حیران دیدنش ...
کربم و باذل ابری برآمد از بر کوه بغارتیده همه بار خانه عمان صلای داد و جبین برگشاد و کرد نثار به دشت گوهر سیراب و بر افق مرجان
ای شوکت ای شکسته دل دوستان خویش بر جان عاشقان مزن از هجر خویش نیش گر بنگری در آینه قلب خویشتن بینی به خود ارادت یاران زپیش بیش اوقات دوستان مکن از زهر عشوه تلخ قلب فسردگان مکن از ن...
ای خفته درین خاکدان رباط چون طفل فروبسته در قماط تا چند نشینی به آب وتاب ای خواجه درین خاکدان رباط زود است که بینی به جز کفن بیداد نبود هیچ در بساط باله که گذشتن نشایدت روز دگر از ...
دو رویه زیر نیش مار خفتن سه پشته روی شاخ مور رفتن تن روغن زده با زحمت و زور میان لانه زنبور رفتن به کوه بیستون بی ره نمایی شبانه با دو چشم کور رفتن برهنه زخم های سخت خوردن پیاده را...
باز به پا کرد نوبهار سرادق بلبل آمد خطیب و قمری ناطق رایتی فرودین به باغ درآویخت پرچم سرخ از گلوی سبز سناجق طبل زد از نیمروز لشکر نوروز وز حد مغرب گرفت تا حد مشرق لشکر دی شد به کوه...
شنیده ام پسری را جنایتی افتاد از اتفاق که شرحش نمی توان دادن قضات محکمه دادند حکم قتلش را که رسم نیست به بیچارگان امان دادن به دست و پای درافتاد مادرش که مگر توان نجاتش از آن مرگ ن...