شمارهٔ ۱۸۳ - بوسه
تو هم امروز بده بوسه به من کار امروز به فردا مفکن بیش از این از بر من تند مرو بیش ازین بر دل من نیش مزن عهد بستی که دل من شکنی بشکن عهد و دل من مشکن شد کهن رسم رفیق آزاری نوجوانا ب...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
تو هم امروز بده بوسه به من کار امروز به فردا مفکن بیش از این از بر من تند مرو بیش ازین بر دل من نیش مزن عهد بستی که دل من شکنی بشکن عهد و دل من مشکن شد کهن رسم رفیق آزاری نوجوانا ب...
بهار قطعه فرخ شنید و خرم گشت چو کشت خشک ز ترشیح ابر نیسانی و یا چو عاشق نومید گشته از دیدار که یار سر زده ییش آیدش به مهمانی فسرده بودم و از عمر خویشتن بیزار که کرد شعر توام روح تا...
دوش آمد پی عیادت من ملکی در لباس انسانی گفتمش چیست نام پاک تو گفت خواجه عبدالحمید عرفانی
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین شاهی چون پهلوی به عز و به تمکین فرق بلندش دهد جمال به فرقد پر کلاهش دهد فروغ به پروین جرعه ای از مهر اوست چشمه حیوان اخگری از قهر اوست آذر برزین قاید ...
به شهر شروان بد شاعری بهار بنام که شهره بود به مطبوعی و سخن دانی از آن سخنور جز اندکی ندانم شعر هم آنچه دانم دانند عالی و دانی به شعر خویش هم اکنون مفاخرت نکنم که فخر بر هنر خود بو...
دو چیز است شایسته نزدیک من رفیق جوان و رحیق کهن رفیق جوان غم زداید ز دل رحیق کهن روح بخشد به تن رفیقی به شایستگی مشتهر رحیقی به بایستگی ممتحن جوانی نه بر دامنش گرد ننگ شرابی نه در ...
نوبهار است و بود پرگل و شاداب چمن همه گل ها بشکفتند به غیر ازگل من تا به چند ای گل نازک ز چمن دلگیری خیز و با من قدمی نه به تماشای چمن صبحدم بر رخ گل آب زند ابر بهار تو دگر برگل رو...
سحرگه به راهی یکی پیر دیدم سوی خاک خم گشته از ناتوانی بگفتم چه گم کرده ای اندرین ره بگفتا جوانی جوانی جوانی
نگر جز خوب صد درصد نبینی که گر بدبین شوی جز بد نبینی چو نیکو بنگری در ملک هستی بغیر از جلوه ایزد نبینی ز نابخرد جهان را روز تیره است نگر تا روی نابخرد نبینی حقایق را ز چشم دیگران ب...
ای پزشکی خطت رسید به من چون به یعقوب پیر پیراهن خطی آنجا نبشته دیدم نغز که شد از آن دو چشم من روشن شیوه میر و شیوه درویش هر دوان درتنیده در یک فن چون دو رنگ بدیع در یک گل چون دو جا...
آن خوبروی دلبر همچون سبیک زر آمد به مجلس اندرو بنشست پیش روی لعلش به لب مزیدم طعم شراب داد بی دردسر شرابی در صندلین سبوی آتش بر او گرفتم بوی عبیر داد یارب که دیده هرگز زر عبیر بوی
زد پنجه وپنج پنجه ام برتن زین پنجه عظیم رنجه گشتم من یاربم نکرد زور سرپنجه با پنجه روزگار مردافکن شد لاشه عمر پیر و فرسوده وبن کره بخت همچنان توسن خندان خندان جوانیم دزدید خردک خرد...
خرم و آباد باد مرز خبوشان هیچ دلی از ستم مباد خروشان گرچه خبوشانیان خروشان بودند بینی زین پس خموش اهل خبوشان مردی باید ستوده خوی کزین پس برنخروشند این گروه خموشان تا نخروشند این گر...
زینت مرد به عقل است و هنر نی به پوشاک و جلال و فرهی دیده ام دانشورانی با خرد در لباس ژنده چون عبد رهی نیز دیدم سفلگانی بی کمال کرده بر تن جامه شاهنشهی پوشش عالی نشان عقل نیست فرق ب...
تا به گل هر لحظه بلبل را فغانی دیگراست هر طرف از شهرت گل داستانی دیگر است عشق بلبل جلوه گل را نمایان کرد و بس ورنه گل را درگلستان دوستانی دیگر است بانگ عشاق وطن غالب زروی درد نیست ...
این قلب که محزون تر از او پیدا نیست وین چشم که پر خون تر از او پیدا نیست دانی ز چه آن شکسته وین خونین است زان حسن که افزون تر از او پیدا نیست
غداری و مکاری و زور از من دور است دولت همه غداری و مکاری و زور است جهل است و غرور است در دولت و زان در بیرون شود آن را که نه جهل و نه غرور است
صبا شبگیرکن از خاورستان به آذربایجان شو بامدادان گذر کن از بر کوه سهندش عبیرآمیز کن پست و بلندش بچم بر ساحل سرخاب رودش بده از چشم مشتاقان درودش غبار وادیش را تاج سر کن سرابش را ز آ...
ز میغ اندر جهد هزمان درخشا شود میغ از درخشیدنش رخشا کجا طفلی کشد با دست لرزان خطی زرین بدان ماند درخشا دمد تندر بدان قوت که گویی شود کوه از نهیبش پخش پخشا الا زین سنگسار ابر فریاد ...
گه فریضه شام آن چراغ ترکستان کنار من ز رخ خویش کرد لالستان پی شکار دل و جان به غمزه و ابرو کهی گشاده کمین وگهی گشوده کمان به چرخ برجیس از ماه روی او خیره به باغ نرگس در چشم مست اوح...
چون برکه های دشت عرب دان تو حال خلق گاهی ز آب پر شود و نوبتی تهی این برکه حیات مسلم تهی شود از آب زندگانی و از فر و فرهی دیر است و زود مرگ نباشد از آن گریز فرخنده نیکنامی و خوشبخت ...
کبر و سرکشی تا چند ای سلاله انسان حال آخرین بنگر ذکر اولین برخوان ای هیون آتش دم ای عقاب باد افسای ای نهنگ آب اوبار ای پلنگ خاک افشان خاک از تو در لرزه آب از تو در ناله باد از تو د...
مژده که بگرفت جای از بر تخت کیان شاه جهان پهلوی میر جهان پهلوان نابغه راستین قاید ایران زمین پادشه بی قرین خسرو صاحبقران شیردل و پیل تن یکه سوار وطن فارس لشکرشکن قاید کشورستان مهر ...
خواندیم در دفاتر و کردیم امتحان کاز بعد هر غمی بود آسایشی نهان چون شب تمام گردد روزی شود پدید چون بگذرد بلیه رفاهی شود عیان تاربخ روزگار سراسر بخوانده ام زایران و روم و مشرق و مغرب...