شمارهٔ ۲۵۴ - نثار به پیشاهنگان
ای قد تو چون سرو جویباری وی عارض تو چون گل بهاری ای لعل تو چون خاتم بدخشی وی زلف تو چون نافه تتاری دامان تو ماننده دل من پاکیزه تر از برف کوهساری رخسار تو مانند خاطر من تابنده تر ا...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
ای قد تو چون سرو جویباری وی عارض تو چون گل بهاری ای لعل تو چون خاتم بدخشی وی زلف تو چون نافه تتاری دامان تو ماننده دل من پاکیزه تر از برف کوهساری رخسار تو مانند خاطر من تابنده تر ا...
ای ثابتی از من خبر نداری ای جان دل از تن خبر نداری ای دوست ازین بسته گرفتار در پنجه دشمن خبر نداری ای گل ز بهار تو کش خزان کرد جور دی و بهمن خبر نداری بودی تو بت و منت چو برهمن ای ...
ای خواجه به جز سیم و زر چه داری چون علم نداری دگر چه داری زر وگهرت را اگر ستانند ای خواجه والاگهر چه داری از علم شود خاک بی هنر زر بنگر که ز علم و هنر چه داری آن قصرتورا علم بوده م...
تا به چند اندر پی عشق مجازی چند با یار مجازی عشق بازی چند گردی گرد اسرار حقیقت ای ندانسته حقیقی از مجازی برق عشقست این چه پوشیدش به خرمن خفته مار است این چه گیریدش به بازی پاکبازی ...
کسروی تا راند درکشور سمند پارسی گشت مشکل فکرت مشکل پسند پارسی هفت اختر را ستاره هفت گردان نام داد زان که خود بیگانه بود از چون وچند پارسی فکرت کوتاه و ذوق ناقصش را کی سزد وسعت میدا...
ابلها زان خط که هر روزش به دفتر می کشی بر سر تقوی و ایمان خط دیگر می کشی ساغری کز جرعه نوشی هاش رانی عیب ما گر به چنگ آری تواش لاجرعه بر سر می کشی شب به عیب پاک مردان خامه را سر می...
قدرت شاهان ز تسلیم فقیران بیش نیست قصر سلطان امن تر ازکلبه درویش نیست طاهر آن دامان کزو دست امیدی دور نه قادر آن سلطان کزو قلب فقیری ریش نیست گر ز خون من نگین شاه رنگین می شود گو ب...
چشمت به سیه بختی من ایما کرد زلف تو به قتلم آستین بالا کرد بنوشت خطت به خون من لایحه ای خال سیهت لایحه را امضا کرد
گرم به خنجر بیداد خون بریزد دوست ازو به حق نبرم شکوه زان که حق با اوست ز دست دشمن اگر صد قفا خورم شاید به یک خطا که ز من رفت در ارادت دوست
من و تو اخگرا همسایگانیم عجب نبود که با هم رایگانیم اگرچه من ضعیفی بی پناهم ولی همسایه سرهنگ شاهم شنیدم گفتی ای سرهنگ عیار در اثبات خدا یک رشته اشعار نهادی نام بیچون نامه آن را به ...
مانده ام در شکنج رنج و تعب زین بلا وارهان مرا یارب دلم آمد درین خرابه به جان جانم آمد درین مغاک به لب شد چنان سخت زندگی که مدام شده ام از خدای مرگ طلب ای دریغا لباس علم و هنر ای در...
ثانی شمر لعین حسین خزاعی بسته میان تنک بر اذیت داعی بر سر راهم بریخته است بسی سنک هریک چون کله حسین خزاعی سنگ و سقط هرچه بوده ربخته بیرون یک وجبی چارکی و نیم ذراعی پیش ره مسلمین ز ...
شد به اقبال شهنشه ختم کار جنگلی جنگل از خلخال و طارم امن شد تا انزلی دولت دزدان جنگل سخت مستعجل فتاد دولت دزدی بلی باشد بدین مستعجلی هرچه ابر انبوه باشد زود گردد منتشر هرچه خور پوش...
روزگار آشفتگی دارد بسر کو همدمی تا ز فیض صحبتش خاطر بیاساید دمی آتش و ابر و دم و دودست پیدا در افق کو مقامی امن و جایی محرم و دود و دمی از خدا خواهم اطاق قبلی و یاری سه چار خادمی م...
ز تقوی عمر ضایع شد خوشا مستی و خودکامی دل از شهرت به تنگ آمد زهی رندی و گمنامی به آزادی و گمنامی و خودکامی برم حسرت که فردوس است آزادی و گمنامی و خودکامی ز عمر نوح کاندر محنت طوفان...
گر به کوه اندر پلنگی بودمی سخت فک و تیز چنگی بودمی گه پی صیدگوزنی رفتمی گاه در دنبال رنگی بودمی گاه در سوراخ غاری خفتمی گاه بر بالای سنگی بودمی صیدم ازکهسار و آبم ز آبشار فارغ از ه...
باد صبح ازکوهسار آید همی یاد یار غمگسار آید همی یارگوبی سوی شهر آید زکوه دوست گویی از شکار آید همی بامدادان در هوای گرم ری بوی لطف نوبهارآید همی قله البرز در چشمان من چون یکی زیبان...
بدرود گفت فر جوانی سستی گرفت چیره زبانی شد نرم همچو شاخه سوسن آن کلک همچو تیغ یمانی نزدیک سیر و کندو کسل شد آمال دور سیر جوانی شد خاکسار دست حوادث آن آبدار گوهر کانی شد آن عذار دلک...
مخور تا توانی می اندر جوانی می اندر جوانی مخور تا توانی که یک جرعه می در جوانی نشاند یکی تیر در دیده زندگانی حکیمانه می نیز خوردن نشاید ازین اندک و گاه گاه و نهانی گناهست و جهل است...
جهانا چه مطبوع و خرم جهانی دریغا که بر خلق ناجاودانی نعیم و جحیم است در تو سرشته و لیکن تو خود فارغ از این و آنی همه کارهای تو از حکمت آید ز حکمت برون کارکردن ندانی به دستت شماربست...
قبله ادب و عشقست گلچین جهانبانی گل چین ز ادب ای دل هرچندکه بتوانی دیدم چمنی خندان پر لاله و پر ریحان بر شاخ گلش مرغان هرسو به غزلخوانی بشکفته گل اندرگل کاکل زده درکاکل از نرگس و از...
به کشوری که در آن ذره ای معارف نیست اگر که مرگ ببارد کسی مخالف نیست بگو به مجلس شورا چرا معارف را هنوز منزلت کم ترین مصارف نیست وکیل بی هنر از موش مرده می ترسد ولی ز مردن ابناء نوع...
ای خواجه وثوق گاه غرق تو رسد هنگام خمود رعد و برق تو رسد جامی که شکسته ای به پای تو خلد تیغی که فکنده ای به فرق تو رسد
ای حضرت والا تو نه جنی نه فرشته چونست که یک لحظه به یک جا نکنی زیست بالا تلفون کردم گفتند فلان رفت پایین تلفون کردم گفتند فلان نیست باری به تو زورم نرسد اکنون اما گور پدر هرچه خر ب...