شمارهٔ ۳ - فخریه
دگر باره خیاط باد صبا بر اندام گل دوخت رنگین قبا بسی حله آورد و ببرید و دوخت به نوروز خیاط باد صبا یکی را به بر ارغوانی سلب یکی را به تن خسروانی ردا ز اصحاب بستان که یکسر بدند برهن...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
دگر باره خیاط باد صبا بر اندام گل دوخت رنگین قبا بسی حله آورد و ببرید و دوخت به نوروز خیاط باد صبا یکی را به بر ارغوانی سلب یکی را به تن خسروانی ردا ز اصحاب بستان که یکسر بدند برهن...
در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت تا خون من نریخت ز من دست برنداشت دل خون شد از نگاهش وبر خاک ره چکید بیچاره بین که طاقت یک نیشتر نداشت چون سر نداشتیم عبث دست و پا زدیم آری ز پا فتا...
گر زیر فلک فکر من آزاد نبود در حنجره ام این همه فریاد نبود مسعود گر اندیشه آزاد نداشت از قلعه نای خلق را یاد نبود
قاعده ملک ز سر نیزه است کس نزند بر سر سرنیزه دست عدل شود از دم سرنیزه راست فتنه شود از سر سرنیزه پست بس سر سرکش که به سرنیزه رفت بس دل ریمن که ز سرنیزه خست فتنه بود صعوه و سرنیزه ب...
شنیدم باربد در بزم خسرو به هر نوبت سرودی نغمه ای نو سرودی نغمه با چنگ دلاویز وزان خوش داشتی اوقات پرویز شمار جمله الحانی که پیوست بدی درسال شمسی سیصدوشست فزون زبن پنجگه بودی ز دنبا...
جهادا فراموش کردی مرا ولی از تو زین رو دلم تنگ نیست مدیحی نوشتم به سردار جنگ که در وزن و معنی کم از سنگ نیست به پایان آن چامه بد نکته ای که هر کان نداند به فرهنگ نیست نفهمید سردار ...
در مسیل مسکنت خفتیم و چندی برگذشت سر ز جا برداشتیم اکنون که آب از سر گذشت تیغ بر سر خورده فرهادا برآور سر ز خواب کآفتاب از تیغ کوه بیستون اندر گذشت اهرمن ملک سلیمان پیمبر غصب کرد د...
ای مرکزیان گر گل و ریحان خواهید ور بلبل سرمست غزلخوان خواهید یا مرکز ملک را به بجنورد کشید یا آنکه بهار را به تهران خواهید
بدتر ز دورویی به جهان منقصتی نیست وز صدق نکوتر به دو عالم صفتی نیست آن را که به نزدیک خدا منزلتی هست غم نیست گرش نزد شهان منزلتی نیست رحم آر بر آن قوم که در پنجه ظالم هر روز جز آزر...
خداوند هنر استاد بهزاد که نقش از خامه بهزاد به زاد حسین رادکش بهزاد نام است کمال الدین بهزادش غلام است اگر بود او نخست این هست اول اگر بود او کمال این هست اکمل به رنگ آمیزی از خورش...
جمهوری سردار سپه مایه ننگ است این صحبت اصلاح وطن نیست که جنگ است از کار قشون حال خوش از ما چه توقع کاین فرقه بر این گله شبان نیست پلنگ است بی علمی و آوازه جمهوری ایران این حرف در ا...
گفتمش هنگام وصل است ای بت فرخار گفت باش اکنون تا برآید گفتم ازگل خار گفت جانت اندر هجر گفتم جان پی ایثار تست گرچه هست این هدیه در نزد تو بی مقدار گفت عاشقا این ناله و آه و فغان از ...
فغان که ترک مرا تیره گشت رومی روی دگر به گرد دل خسته ترکتازی نیست برفت شوکت و طی شد جمال و طلعت او مرا دگر به رخ انورش نیازی نیست
شد نیمی عمر در خرافات هدر وندر حیرت گذشت یک نیم دگر و امروز به چنگ لا الهیم اندر ز الله مگر به مرگ یابیم خبر
سرچشمه فین بین که در آن آب روانست نه آب روانست که جان است و روان است گویی بشمر موج زند گوهر سیال یا آن که به هر جدول سیماب روانست آن آب قوی بین که بجوشد ز تک حوض گویی که مگر روح زم...
سخن صخر شرید است مثل از پس واقعه ذات اثل بود از ابطال عرب صخر شرید پیش از اسلام به عهدی نه بعید بود این صخر از ابناء سلیم داشت با آل اسد کین قدیم رفت و راند از اسد اشتر دوهزار وز پ...
از دوست بریدیم به صد رنج و ندامت از دوست به خیر آمد و از ما به سلامت حالی دل مظلوم مرا غمزه مستش با تیر زد و ماند قصاصش به قیامت از عشق حذرکن که بود ماحصل عشق خون خوردن و جان کندن ...
گر مانده و ناتوان و گر خسته و زار ما وز طلبش دست کشیدن زنهار افتان خیزان رسیم تا منزل دوست پرسان پرسان رویم تا خیمه یار
دل من خواهی ای ترک و ندانی که خطاست از چو من عاشق دلباخته جان باید خواست دل من خواهی و پاداش مرا بوسه دهی هرکه زینسان دل من خواهد بدهم که رواست دل من عشق تو را خواست سپردمش به تو د...
با پسرگفت زن قاضی ری کای پسر این همه غفلت تا کی گفتمت رنج بری گنج بری نیم اگر سعی کنی پنج بری گر به نفع دگران کار کنی خویش را زبده اخیار کنی ورکنی سود خوداز رنج طلب شهره گردی به یک...
فلان سفیه که بر فضل من نهاد انگشت به مجمع فضلا باز شد مراورا مشت فضیحت است که تسخر زند به کهنه شراب عصیر تازه که نابرده زحمت چرخشت خطاست کز پس چل سال شاعری شنوم ز بیست ساله ی نادرس...
شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریه جانسوز و دگر هیچ افسانه بود معنی دیدار که دادند در پرده یکی وعده مرموز و دگر هیچ حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد از پاره سنگی ...
گر بدانم که جهان دگری است وز پس مرگ همانا خبری است ننهم دل به هوا و هوسی وندر این نشیه نمانم نفسی ای دریغا که بشر کور و کرست وز سرانجام جهان بی خبرست کاش بودی پس مردن چیزی حشری و ن...
ای بسته چو فندق به سرانگشت نگار رویت چو چراغ و طره ات چون شب تار از مدرسه و کتاب گشتم بیزار ای ترک پسر دختر انگور بیار