شمارهٔ ۴۳
ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد فرهاد گو به تلخی غم صبر کن که زود شیرینی تعیش پرویز بگذرد دوران رادمردی و آزادگی گذشت وین دوره سیاه بلاخیز بگذرد م...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد زین حبس هم مرنج که این نیز بگذرد فرهاد گو به تلخی غم صبر کن که زود شیرینی تعیش پرویز بگذرد دوران رادمردی و آزادگی گذشت وین دوره سیاه بلاخیز بگذرد م...
ماه فروردین جهان گردد جوان بره بریان نهد منعم به خوان کشت گیرد مایه در اردیبهشت گاو فارغ می شود ازکارکشت باغ در خرداد رنگین تر شود بوی گل تا برج دو پیکر شود شاخ میوه چون کمان گردد ...
شهریست پر از همهمه و قالاقیل بهتان و دروغ و غیبت و فحش سبیل خستیم از این همهمه ای گوش امان مردیم ازین زندگی ای مرگ دخیل
گویی علامت بشر اندر جهان غم است آن کس که غم نداشت نه فرزند آدم است شاعر پیمبری است خداوند او شعور کاو از خدای خویش همه روزه ملهم است هستم فدای طرفه خدایی که بر قلوب الهام ها فرستد ...
حضرت سالار بهر مرغ گرفتار از ره اکرام آب و دانه فرستاد آب حیات اندرون کوزه مینا تا دهدم عمر جاودانه فرستاد هفت عدد کوزه نبات کرم کرد سه خم شیرین می مغانه فرستاد از سر انصاف تلک عشر...
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد خلق را از طره ات آشفته تر خواهیم کرد اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد جان اگر باید به کوی ات نقد جان خ...
ای شمع شبستان من ای مام گرام رفتی و سیه شد به من از غم ایام بر قبر تو اوفتادم ای گمشده مام چون فانوسی که شمع آن گشته تمام
بده ساقی آن می که خواب آورد شرابی که در مغز تاب آورد مییی کز یکی جرعه اش پیل مست شود پشه را آلت لعب دست شرابی که گر نوشدش خاره سنگ شود نرم تر از حریر فرنگ شرابی که گر نوشد از وی پر...
ادیب الممالک ز طبع شکرزا سوی بنده قند و عسل می فرستد طمع دار روحم من از صحبت او وی از شعر نعم البدل می فرستد به قوس از برایم غزل می سراید به جد از برایم حمل می فرستد به شیرینی کام ...
یک مرغ سر به زیر پر اندر کشیده است مرغی دگر نوا به فلک برکشیده است یک مرغ سر به دشنه جلاد داده است یک مرغ از آشیانه خود سرکشیده است یک مرغ جفت و جوجه به شاهین سپرده است یک مرغ جفت ...
لب لعل تو می فروشی کرد چشم مست تو باده نوشی کرد این خطاها چو دید حاجب حسن زان خط سبز پرده پوشی کرد چه پراکنده گفت زلف که دوش خم شد و با تو سر به گوشی کرد راز دل با لبت نگفته خطت سر...
در زلف تو آشوب زمن می بینم بیگانه نبیند آنچه من می بینم او پیچ و خم و تاب و گره می نگرد من بخت سیاه خویشتن می بینم
شبی لب فروبسته بودم ز حرف خرد غرق اندیشه های شگرف درآمد بت مهربانم به بر خرامنده بر سان طاوس نر همه مهر و خوش خویی و نیکویی بدیع است با نیکویی خوش خویی به دست اندرش نامه ای از فرنگ...
پافشاری و استقامت میخ سزد ار عبرت بشر گردد هر چه کوبند بیش بر سر او پافشاریش بیشتر گردد
تن زنده والا به ورزندگی است که ورزندگی مایه زندگی است به ورزش گرای و سرافراز باش که فرجام سستی سرافکندگی است به سختی دهد مرد آزاده تن که پایان تن پروری بندگی است دلی بایدت روشن و ت...
درغمش هرشب به گردون پیک آهم می رسد صبرکن ای دل شبی آخر به ما هم می رسد شام تاریک غمش راگر سحرکردم چه سود کزپس آن نوبت روز سیاهم می رسد صبرکن گر سوختی ای دل ز آزار رقیب کاین حدیث جا...
چون شمع بسی رشته جان سوخته ایم آتش به دل سوخته افروخته ایم صد دامن از اشگ دیده اندوخته ایم یک سوز ز پروانه نیاموخته ایم
سخن چو گویی سنجیده گوی در مجلس که از کلام نسنجیده خوار گردد مرد درست گوی و ادب ورز و بر گزافه مرو صریح باش و به جد کوش و گرد هزل مگرد بسا سخن که ازو خاست بحث و جنگ و قتال بسا عمل ک...
شبی چشم کیوان ز فکرت نخفت دژم گشته از رازهای نهفت نحوست زده هاله برگرد اوی رده بسته ناکامیش پیش روی دریغ و اسف از نشیب و فراز ز هر سو بر او ره گرفتند باز سعادت ز پیشش گریزنده شد طب...
دل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوست سخن او نه ز جنس لب چون شکر اوست بینی آن زلف که سیسنبر و سوسن بر اوست دل من فتنه بر آن سوسن و سیسنبر اوست چون فروپیچد و برتابد و بربندد گویی از غ...
مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد این باشد آن نباشد آن باشد این نباشد با انگبین لبت را سنجیده ام مکرر شهدی که در لب توست در انگبین نباشد قومی به فکر مشغول قومی به دین گرفتار غافل که ...
دیشب من و پروانه سخن می گفتیم گاه از گل و گه ز شمع می آشفتیم شد صبح نه پروانه به جا ماند و نه من گل نیز پر افشاند که ما هم رفتیم
صبا روزی که عصرش کرد سکته به یک مجلس دو من سیب و هلو خورد هلوی مفت و سیب آمد به دستش ز حرص آن جمله را یکجا فرو برد دگر سی تخم مرغ نیم رو را یکایک در میان معده افشرد سپس ده شیشه لیم...
به زیر درختان بی برگ و بر به زانو نهاده یکی کلبه سر کهن کلبه ای چفته و گوژپشت نماینده روزگار درشت شده پشتش از بار ییری دوتا ستون زیر سقفش به جای عصا به بر کرده از صنعت کار تن یکی ز...