فقرۀ ۶۵
خویشتن مستای تا فرارون کنش باشی مکن خودستایی که وارون شوی به وارونگی کی فرارون شوی

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
خویشتن مستای تا فرارون کنش باشی مکن خودستایی که وارون شوی به وارونگی کی فرارون شوی
اندر خدایان و پادشاهان ناآمرزیده مباش به نزد خدا و خداوندگار ز نامرزی خویشتن شرم دار
از دادمه بزرگ تر از خود و بهمرد سخن پرس ز مهسال و به مرد پرسش نیوش یکایک به گفتارشان دار گوش
از مرد دزد هیچ چیز مگیر و مده و ایشان را ستوه مکن مکن هیچ با دزد داد و ستد کزین داد و استد ترا بد رسد ز بیداد کوتاه کن دست دزد چنین است فرموده اورمزد
بیم و بادافراه دوزخ را به نگرش کن در نظر بگیر تن از دوزخ و بیم روز بدی نگهدار و بادافره ایزدی
خویشتن به بندگی کس مسپار مشو خویشتن بنده در زندگی مکن پیش همچون خودی بندگی
به هرکس و هر چیز وستار سست و گستاخ مباش به هر کار گستاخ نتوان بدن به هرچیز و هرکس نشاید زدن میانه به هر چیز و هرکار باش نه گستاخ باش و نه بستار باش
خوش فرمان باش که خوش بهر باشی به فرمانبری راه نیکی سپار که خوش بهره یابی ز پروردگار
بی گناه باش که بی بیم باشی سپاس دار باش که به نیکویی ارزانی باشی سر بیمناکی گنهکارگی است گنه کاره را تن به آوارگی است همان بیگناهی تناسانیست به نیکی سپاسنده ارزانیست گنه کاره را بی...
یگانه باش که واپریکان آبرومند باشی به هر کار یکرنگ و یکروی باش ستوده دل و بافرین خوی باش یگانه شو و پاک و پاکیزه دین که مرد یگانه بود بافرین
راست گوی باش که استوار مورد اعتماد باشی جز از راستی هیچ دم برمیار که باشی بر مردمان استوار
خردتن فروتن باش که بسیار دوست شوی بس دوست باش که نیکنام شوی نیکنام باش که خوش زیست باشی فروتن شو ای دوست در روزگار که مرد فروتن فزون جست یار فزون یار مردم نکونام زیست ز نام نکو شاد...
خوش بهر دین دوست باش که اهرو اشو مقدس باشی ز دین دوستی آسمانی شوی ز داد و دهش جاودانی شوی
هرکه با تو به خشم وکین رود هرآینه از وی دور باش رود هرکه با تو به خشم و به کین از او دور باش و به رویش مبین
روان پرسیدار با وجدان و روحانی باش که بهشتی بوی روانت چو بردارد از بد خروش خروش روان را ز دلدار گوش نگه دار جان را ز کردار زشت که اینست هنجار خرم بهشت
دادار باش که گروزمانی ملکوتی شوی ز داد و دهش جاودانی شوی جز این گر کنی زود فانی شوی
زن کسان مفریب چه به روان گناه گران بود به راه زنان دانه دل مپاش فریبنده جفت مردم مباش زن پارسا را مگردان ز راه که از رهزنی بدتر است این گناه روان را گناه گران آورد بس آسیب در دودما...
خرد بوده پست و بی اصل واپیشوار مردم را نگاه مدار تفقد و احسان مکن چه ترا سپاس نخواهد داشت چو گشتی توانگر به داد و دهش فرومایه پست را برمکش که این مردمان خداناشناس ندارند از مرد مهت...
خشم وکین را روان خویش تباه مساز روان را بپرداز از خشم و کین که گردد تبه جانت از آن و این
به گفتار و کردار چرب و نماز بر گرم و متواضع باش چه از نماز بردن پشت به نشکند و از چرب پرسیدن دهان گنده نشود به گفتار و کردار شو مهربان نیایشگر و چرب و شیرین زبان که پشت از خمیدن نگ...
فرتم سخن سخن عالی به دشچهر بدذات مگوی میاموز دانش به ناپاکزاد که دانش چراغست و ناپاک باد
چون به انجمن خواهی نشست نزدیک مردم دژآگاه منشین که تو نیز دژآگاه نباشی به هر انجمن پاک و پدرام باش پژوهنده و چست و آرام باش چو خواهی نشستن پژوهنده شو به نزدیک مردان داننده شو به سو...
به انجمن سور هر جای که نشینی بجای برتری منشین کت از آن جای نیاهنجند و به جای فروتر نشانند به سور انجمن جایگه بین درست بدان جای بنشین که در خورد تست مبادا برآرندت از آن نشست به جای ...
به خواسته و چیزگیتی گستاخ مباش چه خواسته و چیز مال و منال گیتی ایدون همانا چون مرغی است که ازین درخت بر آن درخت نشسته و به هیچ درخت نپاید به گنج و به کالای گیتی مناز که کالای گیتی ...