در دستگاه ماهور
۱ ز فروردین شد شکفته چمن گل نو شد زیب دشت و دمن کجایی ای نازنین گل من بهار آمد با گل و سنبل ز بیداد گل نعره زد بلبل دل بلبل نازک است ای گل دل او را از جفا مشکن بهار از گل سایبان دا...

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
۱ ز فروردین شد شکفته چمن گل نو شد زیب دشت و دمن کجایی ای نازنین گل من بهار آمد با گل و سنبل ز بیداد گل نعره زد بلبل دل بلبل نازک است ای گل دل او را از جفا مشکن بهار از گل سایبان دا...
دجله بغداد بر مرگ ذهاوی خون گریست نی خطا گفتم که شرق از نیل تا سیحون گریست اشک ربزان شد عراق از ماتم فرزند خویش همچو یونان کز غم هجران افلاطون گریست زبن بلای عام یعنی مرگ سلطان سخن...
ای فلک آل علی را از وطن آواره کردی زان سپس در کربلاشان بردی و بیچاره کردی تاختی از وادی ایمن غزالان حرم را پس اسیر پنجه گرگان آدمخواره کردی جسم پاک شیرمردان را نمودی پاره پاره هم د...
ای نگار روحانی خیز و پرده بالا زن در سوادق لاهوت کوس لا و الا زن در ترانه معنی دم ز سر مولا زن وانگه از غدیر خم باده تولا زن تا ز خود شوی بیرون زین شراب روحانی کز صفای او روشن جان ...
پروانه ای موجود ظریف پروانه ای مخلوق شریف ای صاحب پرهای لطیف چون شد که از دشمن تو پروا نکنی جز جانب آتش تو پروا نکنی رسم فداکاری خوش آموخته ای خود را برای دیگران سوخته ای جز عاشقی ...
مژده که روی خدا ز پرده برآمد آیت داور به خلق جلوه گر آمد بی خبران را ز فیض کل خبر آمد مظهرکل در لباس جزء درآمد معنی واجب گرفت صورت امکان شعشعه گسترد جلوه صمدانی گشت عیان سر صادرات ...
بر در آن کاخ سیصد پاسدار جمله برکف گرزهای گاوسار کودکان ماهرو در پیش در بهر خدمت تنگ بربسته کمر با رخی چون گلستان کرده بهر روشنی برگرد باغ تعبیه ازگوهران شبچراغ مجمری زرین به قندیل...
بود در بصره جوانی ز اعراب شده از عشق بتی مست و خراب دختری آفت دل غارت دین غمزه اش در ره جان ها به کمین چشم جادوش به کفر آغشته صف مژگان ز خدا برگشته عشوه اش خون جوانان خورده دل صد پ...
ماه مشروطه در این ملک طلوعیدن کرد انتخابات دگر بار شروعیدن کرد شیخ در منبر و محراب خشوعیدن کرد حقه و دوز وکلک باز شیوعیدن کرد وقت جنگ و جدل و نوبت فحش وکتک است انتخابات شد و اول دو...
شیرمردی ز سواران دلیر که بدی پیشه او کشتن شیر پدر اندر پدرش گرد و سوار همه دهقان منش وشیر شکار جعبه پر تیر و بزه کرده کمان به کمر خنجر و در مشت سنان گام برداشت در آن بیشه خموش کامد...
پروانه و شمع و گل شبی آشفتند در طرف چمن وز جور و جفای دهر با هم گفتند بسیار سخن شد صبح نه پروانه به جا بود و نه شمع ناگاه صبا بر گل بوزید و هر دو با هم رفتند من ماندم و من
بود با اهریمنان دانش فزون پختن و معماری و رمی و فسون خط و رسم وپوشش و بافندگی پای کوبی می کشی خوانندگی با دگر علم و فنون چهر آنان سر بسر بی موی بود نسل زیبا روی ناخوش خوی بود مرد و...
چون برامد آدمیزاد از کمین بود در دست پریزادان زمین ملکشان ملک یمین بودکیتی زان جماعت مال مال از محیط هند تا قطب شمال وزمراکش تا به چین پس بنی الجان بر خداکافر شدند وز ره حق باره دی...
۱ به دل جز غم آن قمر ندارم خوشم ز آنکه غم دگر ندارم کند داغ دلم همیشه تازه از این مطلب تازه تر ندارم تکرار قسم خورده که رخساره نپوشد به جز با من دلداده نجوشد هوایی به جز این به سر ...
ایران هنگام کار است برخیز و ببین - ایران بختت در انتظار است از پا منشین - ایران از جور فراوان هر گوشه شوری بپاست خون ها شده پامال و آزادیش خونبهاست خدا ز درد و غم رهاند ما را خدا ب...
بیایید ای کبوترهای دلخواه سحرگاهان که این مرغ طلایی بپرید از فراز بام و ناگاه ببینمتان به قصد خودنمایی بدن کافورگون پاها چو شنگرف فشاند پر ز روی برج خاور به گرد من فرود آیید چون بر...
سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست هیچم ار نیست تمنای توأم باری هست مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب ...
هرمزد روز می خور و خرم باش بهمن رور جامه نو پوش اردیبهشت روز به آتشگاه شو شهریور روز شاد باش سپندارمذ روز ورز زمین پیش گیر خورداد روز جوی کن امرداد روز دار و درخت نشان دی باذر روز ...
عیدنوروزاست هر روزی به ما نوروز باد شام ایران روز باد پنجمین سال حیات ما به ما فیروز باد روز ما بهروز باد برق تیغ ماجهان پرداز و دشمن سوز باد جیش ما کین توز باد سال استقلال ما را ب...
شب شد و باد خنک از جانب شمران وزید ابر فرش برف ریزه بر سر یخ گسترید لشگر تاریکی و سرما به شهر اندر دوید در عزاگاه یتیمان پرده ماتم کشید خاک یخ بست و عزاکردند سر خاک بر سر طفلکان بی...
ای شب قدر و ای خزانه اجر و سلام علیک حتی الفجر رخ خوبت بناکننده وصل سر زلفت فناکننده هجر دل پاکت زلال چشمه فیض دم صبحت کلید مخزن اجر نور بخشی و رنج کاهی تو بهتر ار صدهزار ماهی تو ش...
بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان روا اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر قرین تا شدم...
امشو در بهشت خدا وٰایه پندریٖ ماهر عرس منن شو آرایه پندری او زهره گه مگی خطری ماه ره مخه واز موشتری به زهره خطر خوایه پندری ماه تموم یوسف و زهره کنج ابر از پوشت پرده چشم زلیخایه پن...
هرکرا دوست شدم دشمن جان گشت مرا بخت من دشمن من بود عیان گشت مرا