غزل شمارهٔ ۱۶۹۰
نمی گویم به گردون سیر کن یا بر هوا بنگر نگاهی کرده ای گل تا توانی پیش پا بنگر به پرواز هوا تا کی عروج آهستگی غفلت حضیض قدر جاه از سایه بال هما بنگر نگردی از گرانی های بار زندگی غاف
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
نمی گویم به گردون سیر کن یا بر هوا بنگر نگاهی کرده ای گل تا توانی پیش پا بنگر به پرواز هوا تا کی عروج آهستگی غفلت حضیض قدر جاه از سایه بال هما بنگر نگردی از گرانی های بار زندگی غاف
به خود آنقدر کر و فر مچین که ببنددت پی کین کمر حذر از بلندی دامنی که گران کند ته چین کمر ز پیام نشیه عز و شان به دماغ سفله فسون مخوان که مباد چون خط کهکشان فکند به چرخ برین کمر بگذ
قد خمیده ندارد به غیر ناله حضور که نیست خانه زنجیر بی صدا معمور وجود عاریت آیینه دار تسلیم است مخواه غیر خمیدن ز پیکر مزدور محیط فال حبابی نزد ز هستی من نماید آینه ام را مگر سراب ا
نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستور چو بوی گل شدم آخر به خاموشی مشهور ز جلوه تو چه گوید زبان حیرت من که هست جوهر آیینه درسخن معذور به یاد لعل تو شیرازه می توان بستن چو غنچه دفتر خمیازه بر
حکم دل دارد ز همواری سر و روی گهر جز به روی خود نغلتیده ست پهلوی گهر خواه دنیا خواه عقباگرد بیتاب دل است بحر و ساحل ریشه گیر از تخم خودروی گهر ذوق جمعیت جهانی را به شور آورده است د