غزل شمارهٔ ۱۷۳۳
به دل ز مقصد موهوم خار خار مریز در امید مزن خون انتظار مریز مبند دل به هوای جهان بیحاصاا ز جهل تخم تعلق به شوره زار مریز به یک دو اشک غم ماتم که خواهی داشت گل چراغ فضولی به هر مزار
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
به دل ز مقصد موهوم خار خار مریز در امید مزن خون انتظار مریز مبند دل به هوای جهان بیحاصاا ز جهل تخم تعلق به شوره زار مریز به یک دو اشک غم ماتم که خواهی داشت گل چراغ فضولی به هر مزار
صاحب دل را نزیبد گفت وگو با هیچکس محرم آیینه چون تمثال باید بی نفس جز ندامت پرتوی از شمع هستی گل نکرد نخل ماتم راست اشک از میوه های پیشرس در بیابانی که مابار خموشی بسته ایم با نگاه
کاروان ما نداردگردی از صوت جرس صبح بر دوش شکست رنگ می بندد نفس در ترازویی که صبر عاشقان سنجیده اند کوه اگر گردد تحمل نیست همسنگ عدس آشیان دل پناه هرزه گردیهای ماست خانه آیینه دارد
نیست بی شور حوادث آمد و رفت نفس کاروان موج دارد از شکست خود جرس باغ امکان را شکست رنگ می باشد کمال ای ثمر گر فرصتی داری به کام خویش رس تا توانی پاس آب روی سایل داشتن خودفروشی های ا
از لب خامش زبان وامانده کام است و بس بال از پرواز چون ماند آشیان دام است و بس مرکز تسخیر دل جز دیده نتوان یافتن گوش مینا حلقه ای گر دارد آن جام است وبس تا نفس باقی ست نتوان بست بال