غزل شمارهٔ ۲۰۷۹
کف خاکم چسان مقبول جست وجوی او گردم فلک در گردش آیم تا به گرد کوی او گردم دل مأیوس صیقل می زنم عمری ست حیرانم نگشتم آینه تا قابل زانوی او گردم جهانی را زدم آتش سراغ دل نشد پیدا روم
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
کف خاکم چسان مقبول جست وجوی او گردم فلک در گردش آیم تا به گرد کوی او گردم دل مأیوس صیقل می زنم عمری ست حیرانم نگشتم آینه تا قابل زانوی او گردم جهانی را زدم آتش سراغ دل نشد پیدا روم
ز فسانه لب خامش که رسید مژده به گوش ما که سخن گهر شد و زد گره به زبان سکته خروش ما کله چه فتنه شکسته ای که ز حرف تیغ تبسمت به سحر رسانده دماغ گل لب زخم خنده فروش ما نفس از ترانه سا
چو شمع از انفعال آگهی بیتاب می گردم به صیقل می رسد آیینه و من آب می گردم حیا چون موج گوهر شوخی از سازم نمی خواهد اگر رنگم در گردش زند بیتاب می گردم ندانم درد دل جوشیده ام یا نیش فص
نفسی چند جدا از نظرت می گردم باز می آیم و برگرد سرت می گردم هستی ام گرد خرام است چه صحرا و چه باغ هرکجا مهر تو تابد سحرت می گردم بی تو با عالم اسباب چه کار است مرا موج این بحر به ذ
نه بر صحرا نظر دارم نه در گلزار می گردم بهار فرصت رنگم به گرد یار می گردم قضا چون مردمک جمعیت حالم نمی خواهد تحیر مرکزی دارم که با پرگار می گردم حیا کو تا زند آبی غبار هرزه تازم را