غزل شمارهٔ ۲۲۹۵
تا چند ز غفلت طرب اندیش نشینم کو درد که لختی به دل ریش نشینم یک چشم زدن الفت اشک و مژه کم نیست ظلمست درین غمکده زین بیش نشینم در آتش امید سپندم منشانید ناجسته ز خود چند به تشویش نش
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
تا چند ز غفلت طرب اندیش نشینم کو درد که لختی به دل ریش نشینم یک چشم زدن الفت اشک و مژه کم نیست ظلمست درین غمکده زین بیش نشینم در آتش امید سپندم منشانید ناجسته ز خود چند به تشویش نش
کر شدم تا چند شور حق و باطل بشنوم بشکنید این سازها تا چیزی از دل بشنوم غافل از معنی نی ام لیک از عبارت چاره نیست هرچه لیلی گویدم باید ز محمل بشنوم تا به فهم آید معانی رنگ می بازد ش
از انفعال عشرت موهوم آگهم ای چرخ پر مکن قدح هاله از مهم صبح ازل شکوفه اشکم بهار داشت هم در پگاه بود چراغان بیگهم شمعم فروتنی ز مزاجم نمی رود هر چند سر به اوج کشم مایل چهم پا درگل ک
پرواز بی نشانی دارد دماغ جاهم بشکن غبار امکان تا بشکنی کلاهم سر رشته جنونم گیسوی کیست یا رب شد دهر سنبلستان از پیچ و تاب آهم دریای جست وجو را بی پا و سر حبابیم صحرای آرزو را بی پا
به هر طرف که هوای سفر شکست کلاهم همان شکست شد آخر چو موج توشه راهم خیال موی میان که شدگره به دل من که عرض معنی باریک می دهد رگ آهم به گلشنی که ادب داشت آبیاری حیرت نمو ز جوهر آیینه