غزل شمارهٔ ۶۱۴
زبس به خلوت حسن توبارآینه است نگاه هر دو جهان در غبار آینه است هجوم چاک گل آغوش شبنم است اینجا بهار هم چقدر دلفگار آینه است کدام جلوه که محتاج صافی دل نیست به هرچه می نگری شرمسار آ
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
زبس به خلوت حسن توبارآینه است نگاه هر دو جهان در غبار آینه است هجوم چاک گل آغوش شبنم است اینجا بهار هم چقدر دلفگار آینه است کدام جلوه که محتاج صافی دل نیست به هرچه می نگری شرمسار آ
ز نقش پای تو کابینه دار آینه است بساط روی زمین را بهار آینه است اگر ز جوهر آیینه نیست دام به دوش چرا زروی تو حیرت شکار آینه است به یاد جلوه نظر باختیم لیک چه سود که این گل از چمن ا
قید الفت هستی وحشت آشیانی هاست شمع تا نفس دارد شیوه پرفشانی هاست شانه را به گیسویش طرفه هم زبانی هاست سرمه را به چشم او الفت آشیانی هاست ما ز سیر این گلشن عشوه طرب خوردیم ورنه چشم
باز درس خاشاکم سطر شعله خوانی هاست صفحه می زنم آتش عذر پرفشانی هاست کیست ضبط خودداری تا کشد عنان من خون بسمل شوقم ساز من روانی هاست بی زبانی عاشق ترجمان نمی خواهد تا شکست رنگی هست
لاف ما و من یکسر دعوی خدایی هاست خاک گرد و بر لب مال ایا چه بی حیایی هاست اوج جاه خلقی را بی دماغ راحت کرد بیشتر سر این بام جای بدهوایی هاست ریش دفتر تزویر خرقه محضر بهتان دین شیخ