غزل شمارهٔ ۷۰۰
ادب اظهارم و با وصل توام کاری هست عرض آغوش ندارم دل افگاری هست نرود سلسله بندگی ازگردن ما سبحه گر خاک شود رشته زناری هست با همه کلفت دوری به همین خرسندیم که در آیینه ماحسرت دیداری
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
ادب اظهارم و با وصل توام کاری هست عرض آغوش ندارم دل افگاری هست نرود سلسله بندگی ازگردن ما سبحه گر خاک شود رشته زناری هست با همه کلفت دوری به همین خرسندیم که در آیینه ماحسرت دیداری
تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست عشق را با دل سودازده ام کاری هست کو دلی کز هوس آرایش دکانش نیست در صفا خانه هر آینه بازاری هست خلقی آفت کش نیرنگ خیال است اینجا هیچ کس نیست خر اما هم
بی توام جای نگه جنبش مژگانی هست یعنی از ساز طرب دود چراغانی هست کشته ناز توام بسمل انداز توام گرهمه خاک شوم خاک مرا جانی هست عجز پرواز ز سعی طلبم مانع نیست بال اگر سوخت نفس شوق پرا
گر آینه ات محرم زشتی و نکوییست جوهر ندهی عرض که پر آبله روییست دل را به هوس قابل تحقیق میندیش این حوصله مشرب قدحی نیست سبوییست از خویش برآ شامل ذرات جهان باش هرگاه نفس فال صدا زد ه
ناله ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست آنچه دل می خواهد از اظهار مطلب آه نیست امتحان صد بار طی کرد از زمین تا آسمان هیچ جا چون گوشه بی مطلبی دلخواه نیست عالمی چون موج گوهر می رود غ