غزل شمارهٔ ۷۴۴
بی رخت در چشمه آیینه خاک است آب نیست چشم مخمل را ز شوق پای بوست خواب نیست بعد کشتن خون ما رنگ است در پرواز شوق آب و خاک بسملت از عالم سیماب نیست شوخی مهتاب و تمکین کتان پر ظاهر است
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
بی رخت در چشمه آیینه خاک است آب نیست چشم مخمل را ز شوق پای بوست خواب نیست بعد کشتن خون ما رنگ است در پرواز شوق آب و خاک بسملت از عالم سیماب نیست شوخی مهتاب و تمکین کتان پر ظاهر است
جز خون دل ز نقد سلامت به دست نیست خط امان شیشه به غیر از شکست نیست آرام عاشق آینه پردازی فنا ست مانند شعله ای که زپا تا نشست نیست خلقی به وهم خویش پرافشان وحشت است لیک آنقدر رمی که
هیچکس چون من درین حرمان سرا ناشاد نیست عمر در دام و قفس ضایع شد و صیاد نیست کیست تا فهمد زبان بینواییهای من از لب زخمم همین خون می چکد فریاد نیست آسمانی در نظر داریم وارستن کجاست د
بر تپیدنهای دل هم دیده ای واکردنی ست رقص بسمل عالمی دارد تماشاکردنی ست یا به خود آتش توان زد یا دلی بایدگداخت گر دماغ عشق باشد اینقدرهاکردنی ست از ورق گردانی شام و سحر غافل مباش زی
چون سحر طومارچاک سینه ام واکردنی ست آرزو مستوریی داردکه رسواکردنی ست چون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوق دیده محروم نگاه و سیر دریاکردنی ست از نفس دزدیدن بوی گلم غافل مباش دامن پیچید