شمارهٔ ۳۵
چو میرم شمع من گر بر مزارم پرتو اندازد فلک هر ذره از خاک مرا پروانه ای سازد

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چو میرم شمع من گر بر مزارم پرتو اندازد فلک هر ذره از خاک مرا پروانه ای سازد
فردا که هر غنیم نماید غنیم خویش دست منست و دامن یار قدیم خویش یا رب بمذهب که بود سوختن روا آنرا که پرورند بناز و نعیم خویش گر پی برد غنی که چه سودست در کرم ریزد چو آب در قدم خلق سی...
سراسر شیوه نازست سرو ناز پروردش ولی در جلوه جولان نمی یابد کسی گردش خیال جوهر فرد دهانش جان مشتاقان ز هستی فرد سازد جان فدای جوهر فردش گرفتاری که حیران جمال اوست روز و شب نبیند راح...
چنان تیزست در خون ریختن مژگان خونریزش که خون دل چکد از دیده ها چون بنگرم تیزش لبش از عشوه شیرین دهد کام دلم روزی ولی در غمزه بیدادست چشم فتنه انگیزش درین باغ کهن چون سبزه ی نو خیزد...
نتوانم که بینم از دورش آه از شرم چشم مخمورش نیست در شهر کس که عاشق نیست چه بلا گشت حسن مشهورش این چراغ از کدام انجمنست که جهانی بسوخت از نورش رفت آن ماه نیم مست برون چه شبی روز کرد...
با کسان در صلح و با خود دایما در جنگ باش هیچکار از بیغمی نگشایدت دلتنگ باش طاعت و عشرت نگردد جمع با هم ای عزیز گر مرید پیر راهی یکدل و یکرنگ باش پادشاهی مانع فقر و نقیض عشق نیست هم...
دل از عیش جهان کندیم و ذوق باده نابش نمی ارزد به ظلم شحنه شب گشت مهتابش دلی کز روشنی هر ذره اش صد شب چراغ ارزد چرا بهر شراب تلخ اندازم به غرقابش چه شکر بخت خود گویم چو دیدم بر قرار...
ایدل بتلخی شب هجران صبور باش این هم نواله ییست بنوش و شکور باش از دیده چون جدا شدی از دل جدا مشو خواهی که خاص شاه شوی در حضور باش شاید کزین کریوه سبکبار بگذری از هر چه خار راه تو گ...
مردم و خود را زغمهای جهان کردم خلاص خلق عالم را ز فریاد و فغان کردم خلاص در غم عشق جوانی می شنیدم پند پیر خویشتن را از غم پیر و جوان کردم خلاص خوش زمانی دست داد از عالم مستی مرا کز...
عاشقانرا نه گل و باغ و بهارست غرض همه سهلست همین صحبت یارست غرض غرض آنست که فارغ شوم از کار جهان ورنه در گوشه ی میخانه چکارست غرض جان من بیجهت این تندی و بدخویی چیست گر نه آزار دل ...
گر من ز شوق یار فرستم بیار خط یکحرف ازان ادا نشود در هزار خط خوش صفحه ییست روی تو یا رب که تا ابد هرگز بر آن ورق نفشاند غبار خط ما را بدور حسن تو با نوخطان چکار تا روی ساده هست نیا...
گر به شمشیر جفا پاره کنی سینه ما همچنان مهر تو ورزد دل بی کینه ما رقم مهر و مه از سینه افلاک رود نرود نقش خیال تو ز آیینه ما قطره ای بودی و دل ها همه جویای تو بود شب چراغی شده ای ب...
خوش آن ساعت که در آیینه می دیدیم ترا ای ماه تو هردم جلوه می کردی و من هم می کشیدم آه
ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظ دشمن احباب گشتی دوستداران را چه حظ چون ندارد وعده ی وصل تو امید وفا غیر داغ انتظار امیدواران را چه حظ چشم من کز گریه نابیناست چون بیند رخت از...
امشب از آهم مشو گرم و مسوزانم چو شمع ساعتی بنشین که در بزم تو مهمانم چو شمع چون کنم دل جمع در بزمت که هر ساعت رقیب می دهد افسون و می سازد پریشانم چو شمع وه چه حالست اینکه بر دارندم...
تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع آب دندان گشتن و آتش زبان بودن چو شمع گاه ناپیدا شدن از دیده ها چون شبچراغ گاه خشک و تر بنور خویش بنمودن چو شمع از دلم هر قطره خون تبخاله یی شد...
میگدازم دیده تا یکروزه موجودم چو شمع می رسد بر اوج گردون هر نفس دودم چو شمع دیده ی اختر شمارم شهرت نیسان گرفت بسکه بر هر نوک مژگان گوهر آمودم چو شمع گرچه نقد هستیم در آتش عشق تو سو...
مرا که تیره شد از کثرت گناه چراغ چه سود آنکه درآرم بپیشگاه چراغ خراب کوی مغانم که نیمشب چو روم مهی ز هر طرف آرد به پیش راه چراغ درآ بمیکده و اعتقاد روشن کن که می برند از آنجا بخانق...
ای فتنه ی جمالت روی چو ماه یوسف نیرنگ ساز خالت چشم سیاه یوسف پیش تو مهوشان را رخ بر زمین طاعت چون سجده ی کواکب در خوابگاه یوسف غافل مشو که اخوان چون سر کشند ناگه گرد و بال گیرد طرف...
خرم شبی که گردد معشوق یار عاشق مست آید و گذارد سر در کنار عاشق ناز و عتاب شیرین از حد گذشت ترسم زاندم که مانده باشد حیران بکار عاشق حرفی به هیچ مکتب ننوشته آن فرشته دیوار خانه پر ش...
جانم افگارست و تن بیمار و دل خون از فراق هر نفس دردیست بر درد من افزون از فراق غرق خون دیده ام شبهای هجران و اجل بر سرم پیوسته می آرد شبیخون از فراق تا شد آن شاخ گل رعنا برون از دی...
یارم اگر به مهر کشد یا به کین چه باک من کشته ملامت و دردم ازین چه باک در خنده اش هزار گشادست زیر لب از ناز اگر زند گرهی بر جبین چه باک من بر دو کون دست فشاندم برای او او گر به من ز...
تا کی روم ز کوی تو غمگین و دردناک در دیده آب گشته و بر رخ نشسته خاک از خون غنچه ی دل احباب کن حذر ای دامنت چو برگ گل نوشکفته پاک پیش نسیم بسکه گریبان گشاده یی دارم دلی ز دست تو چون...
نخواهد گشت خالی ساغر می شادکامان را چنین مگذار لب تشنه شکست افتاده خامان را زبانم لال بادا تا نگویم از که می نالم که باشم من که بدنامی رسانم نیک نامان را شدی خندان و بیرون آمدی ابر...