شمارهٔ ۱
هجر تو یکباره زبونم گرفت درد تو ز اندازه برونم گرفت آن ستمی کز تو کشیدم چه بود آن غم دل بین که کنونم گرفت هست غمت بر دل من تیر هجر صعب زد و سخت زبونم گرفت دوش خیال تو به خواب اندرو...

ابو النظام محمد فلکی شروانی (زاده تقریباً ۵۰۱ ه، درگذشته ۵۴۰ ه) شاعر پارسیگوی ایرانی از قرن ششم هجری است. وفات او به نقل تقیالدین کاشی در ۵۸۷ هجری قمری و به گفتهٔ بعضی در ۵۷۷ هجری قمری بودهاست. نام او به روایت اکثر تذکرهنویسان محمد و لقبش نجمالدین یا افصحالدین میباشد و «فلکی » از آن روی تخلص میکرد که در اوایل عمر به تحصیل نجوم اشتغال داشت، چنانکه تذکره نویسان نوشتهاند در این فن مهارت داشت. فلکی سخنگویی نغز و نازکخیال است و در حد ممکن از عبارات نامعمول احتراز کردهاست. اشعار او تا حدی روان و از تکلفات ادبی برکنار و به رویهٔ مسعود سعد نزدیک است. زادگاه او شماخی دارالملک شروان است، و اتفاق گذشتگان بر این که وی ستایشگر شروانشاهان است ممکن است مؤید این احتمال شمرده شود. وی از مداحان شروانشاهان و معاصر خاقان اکبر منوچهر بن فریدون و پسر او اخستان بود. فلکی فن ادب و شعر را مانند خاقانی از ابوالعلاء گنجوی آموخت و بنابراین آنان که او را استاد خاقانی میشمرند به اشتباهند.
هجر تو یکباره زبونم گرفت درد تو ز اندازه برونم گرفت آن ستمی کز تو کشیدم چه بود آن غم دل بین که کنونم گرفت هست غمت بر دل من تیر هجر صعب زد و سخت زبونم گرفت دوش خیال تو به خواب اندرو...
بد دوش چه راز با که با یار مرا پنهان ز که از خصم چه انکار مرا داد از چه ز لب بوسه بسیار مرا برد از چه ز دل بد آنچه تیمار مرا
جان را هوای روی تو بر جای جان نشست مهر توام درون دل مهربان نشست گنج روان تویی و بهر تار موی تو مار شکنج بر سر گنج روان نشست هر دل که از کنار تو برخاست یک زمان جان داد و از میان جها...
سوری که حور در وی پیرایه برگشاید رضوان که نثارش عقد گهر گشاید بر عزم خدمت او حورا میان ببندد وز شرم زینت او جوزا کمر گشاید رضوان اگر جنان را هر هشت در ببندد زین بزم دست دولت هشتاد ...
هوای فاخته رنگست و ابر بلبل فام بریز خون خروس ای نگار کبک خرام
ای به جلال تو شرف قدرت ذوالجلال را گشته کمال تو گوا قادر پر کمال را طالع خوبت از نظر کرده هبا هبوط را اختر سعدت از شرف داده وبا وبال را راه نموده همتت معرفت و علوم را جاه فزوده خدم...
عاجز شدن ای دوست ز ناز تو عجب نیست کین قاعده ناز تو جنگیست نه بازی
در آرزوی یافتن کام از تو عمری بشد و ندیدم آرام از تو بی وصل شدم به خیره بدنام از تو آه ار نکشد داد من ایام از تو
زهی ز جود تو زمانه مایل سور خهی ز جاه تو جرم ستاره قابل نور بذات گشته فلک بامداد تو موصول به طبع مانده جهان از خلاف تو مهجور به قبض و بسط جهان را امید تو مرجع بحل و عقد فلک را حسام...
بادا همه ساله ذخرة الدین آسوده ز فتنه زمانه شهزاده شیر دل فریدون آن چون پدر از جهان یگانه میری که ز قدر درگهش را بر شد به فلک بر آستانه شد ناوک فتنه جهان را جان و دل دشمنش نشانه تا...
آن رخ رخشان و زلف عنبر افشانش نگر و آن لب و دندان چون لؤلؤ و مرجانش نگر کرد با من شرط و پیمان در وفا و دوستی ذره ننمود از آن شرط و پیمانش نگر در میان جان من درد فراقش دیده ای بر دل...
رخ و زلف و لب و چشم و خط و خال تو ای دلبر ز من بردند لهو و هوش و صبر و عیش و خواب و خور مرا هست از غم و تیمار و درد و داغ هجرانت به کف باد و به سر خاک و به چشم آب و به دل آذر منم ر...
چون نقطه نور سپهر آید ز حوت اندر حمل پوشد چو جنت باغ را حالی و حلی و حلل همچون ز نقض ار تنگ چین گردد پر از سبزه زمین همچون بهشت از حور عین گردد پر از لاله جبل بلبل برآرد غلغلی چون ...
سپهر مجد و معالی محیط نقطه عالم جهان جود و عوالی چراغ دوده آدم خدیو کشور پنجم یگانه گوهر انجم جم دوم کی اعظم خدایگان معظم زحل محل و فلک عز قدر مراد و قضا کین شمال فیض و صبا فر مسیح...
کجا شد آنکه مرا خان بدو بدی خوش و خرم که تا شد او دل و چشمم تباه شد ز تف و نم ز هجر آن لب نوشین که بود همدم جانم دلم برید و ز چشمم بریده می نشود دم دلم ز حسرت خالش چو خال اوست پر ا...
دادگرا ملک را هم فلک و هم قوام تاجورا بخت را هم شرف و هم نظام عاجز قهرش قضا چاکر قدرش قدر ساکن طبعش کرم شاکر جودش کرام بسته ببندش سپهر اشهب زرین جناح کرده به داغش جهان ادهم سیمین س...
ای رخ و قد تو را دل رهی و جان غلام قد تو سرو سهی روی تو ماه تمام در فلک چشم من ماه تو گشته مقیم در چمن جان من سرو تو کرده مقام درد توام در دلست زخم توام بر جگر داروی دردم کجا مرهم ...
کی کشم در چشم و کی بوسم به کام خاک درگاه شهنشاه انام کی بود گویی که بینم بر مراد شاه را دلشاد و گردم شاد کام از قبول شاه کی باشد مرا سعی استظهار و حسن اهتمام کار بختم را که رفت از ...
سودا زده فراق یارم بازیچه دست روزگارم ناچیده گلی ز گلبن وصل صد گونه نهاده هجر خارم بی آنکه شراب وصل خوردم از شربت هجر در خمارم اندیشه دل نمی گذارد یک لحظه مرا که دم برآرم ای دل سره...
ای دیده در آن شکل و شمایل نظری کن گر زآنکه تو را آرزوی دیدن جانست روییست در آن چشم جهانی متحیر زلفی که پریشانی احوال جهانست
با من چو بخندید خوش آن در خوشاب بر خنده ز شرم دست را کرد نقاب لعل لب او ز پشت دست پرتاب می تافت چو از جام بلورین مهتاب
خیل خزان بتاختن بر سپه بهار زد خسرو مهرگان علم بر سر کوهسار زد زاغ سیاه طیلسان خطبه خسرو جهان خواند به نامش آن زمان شاشه زر عیار زد
گر پخته نصیب پختگان است ما سوخته ایم جام در ده
خورشید کارنامه ملک جهان نوشت نوروز عزل نامه صرف زمان نوشت گردون به خط حکمت و اشکال هندسه فصل بهار بر ورق بوستان نوشت رضوان به آنکه دست به خوی زمانه داشت اقرارنامه سوی جهان از جنان ...