شمارهٔ ۲۷۳
من نمی گویم که منع نرگس غماز کن بنده چشمت شوم تا می توانی ناز کن کار عشاق پریشان روزگار از دست رفت چند روزی تار قانون محبت ساز کن می توان آیینه کردن محرم اسرار خویش چون زبان بسته ا...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
من نمی گویم که منع نرگس غماز کن بنده چشمت شوم تا می توانی ناز کن کار عشاق پریشان روزگار از دست رفت چند روزی تار قانون محبت ساز کن می توان آیینه کردن محرم اسرار خویش چون زبان بسته ا...
مرا که نیست دمی روح در بدن بی تو حرام باد دگر زندگی به من بی تو به جستجوی تو بعد از وفات خواهم گشت به گرد خویش چو فانوس در کفن بی تو کجاست جلوه قدت که سرو در چشمم بود چو دود که برخ...
عالمی را کرده سرگردان طواف کوی تو می نماید کج به مردم قبله ابروی تو پنجه خورشید برمی تابد از روی غضب از غرور حسن زور و قوت بازوی تو در رهت از روی شوق ای قبله جان کرده ام پشت بر محر...
درد او هرچند بسیار است در جان باش گو یار از این معنی خبردار است پنهان باش گو ما که در پیش غم اصلا پای کم ناورده ایم مدعای او گر آزار است هجران باش گو کلبه بی دوست را تعمیر کردن ابل...
رفتی ز چشم و ماند به جا ماجرای تو خالی است در دو دیده ام ای دوست جای تو گویی که روشناییم از دیده رفته است تا گریه شسته از نظرم خاک پای تو خاکم به سر که از دل و جان در وجود من چیزی ...
بیا ای بلبل از من گفتگوهای حزین بشنو حدیث دردناک از خاطر اندوهگین بشنو نگاهی کن به سوز گریه ام شب های تنهایی چو شمع از من حکایت با زبان آتشین بشنو به یک نظاره چشمش می کند تسخیر عال...
حدیث شام هجر از بلبل طرف چمن بشنو رموز غنچه را گل چین چه می داند ز من بشنو نظربازی تو را دور از عزیز خویش می سازد بپوشان دیده را از مصر و بوی پیرهن بشنو به باغ از عندلیبان نکته پرد...
کی ز جور دهر کم فرصت الم داریم ما چون تو را داریم از دشمن چه غم داریم ما ما اسیران با گرفتاری ز بس خو کرده ایم هر کجا در خاک دامی نیست رم داریم ما کم مبادا از سر ما نقش داغ و مد آه...
عین بینایی است چشم از عیب مردم دوختن پرده پوشی کن که در این پیرهن بی جاست چاک
به خطش می توان گردید رام آهسته آهسته که قرآن می توان خواندن تمام آهسته آهسته ز صیادی که من می بینم اینک می کشد آخر به بوی خال عالم را به دام آهسته آهسته رخت چون دید زان رشگی که می ...
می رسی از راه و بهر ما صفا آورده ای از دیار حسن سوقات وفا آورده ای بر متاع حسن اگر نازی کنی می زیبدت تاجر حسنی تو و جنس حیا آورده ای آنچه می بینیم و از حسن تو هم یوسف نداشت این همه...
شد از فراق توام قامت کشیده خمیده هزار خار ملامت به پای دیده خلیده شب گذشته به یاد رخ تو مردم چشمم هزار قطره خون خورده تا سفیده دمیده هزار بار دلم می زند به گرد سرت پر ندیده است کسی...
منم در عاشقی هم طالع پروانه افتاده ز رخسار تو صد جا آتشم در خانه افتاده به هرجا می روم شوق غمت سنگ جفا بر کف چو طفل شوخ دنبال من دیوانه افتاده در این کنج جدایی هرگزم ناید کسی بر سر...
ای نگه با نظرت هم می و هم میخانه گردش چشم تو هم ساقی و هم پیمانه هم مسلمان ز تو حاجت طلبد هم کافر طاق ابروی تو هم مسجد و هم بتخانه نرگست با همه در آشتی و هم در جنگ نگهت با همه هم م...
با صبر ساختم به وفا می برم پناه مردم ز درد او به دوا می برم پناه شاید که خضر ره بنماید به من رهی گم گشته ام به راهنما می برم پناه شد چار موجه کشتیم از دست سعی تو ای ناخدا برو به خد...
کی جز لبش به جای دگر می برم پناه مور خطم به تنگ شکر می برم پناه امشب به رنگ شمع به یاد جمال دوست می سوزم و به آه سحر می برم پناه صد بار اگر به جور برانی ز نزد خویش بر درگه تو بار د...
ترک سر ناگفته دل بر مهر جانان بسته ای نیستی عاشق چرا بر خویش بهتان بسته ای سعی کن ای دیده تا پیدا کنی سرچشمه ای چون صدف دل را چرا بر ابر نیسان بسته ای هیچ کس از سحر چشمت سر نمی آرد...
ای شب چراغ دل ها صهباست در پیاله یا عکس روی ماهت پیداست در پیاله کیفیتی ز چشمت شد در شراب داخل یا آنکه دختر رز تنهاست در پیاله افتاده چون نگاهت در جام باده کافی است دیگر شراب کردن ...
دلا به کار جهان اضطراب یعنی چه شدن شناور بحر سراب یعنی چه کشیده تیغ دو دم صبح از میان برخیز به زیر سایه شمشیر خواب یعنی چه به دور خط نگهش نشیه دگر دارد در این بهار نخوردن شراب یعنی...
مگر آن آتشین خو آگه از بخت من است امشب که همچون شمع مغز استخوانم روشن است امشب به گلشن جان من دی تا از استغنا گذر کردی ز مژگان تو گل را خار در پیراهن است امشب ز جان افشانی من حسن ا...
از سینه و دل ما نشنید کس صدایی مردیم از جدایی ای سنگدل کجایی محمل گذشت و لیلی نشنید زاری ما تا گرد کاروان هست ای ناله دست و پایی در مذهب نکویان کفر است چین ابرو چون گل شکفته رو باش...
ز خود در عشق چون پروانه باید بی خبر گردی اگر خواهی شبی آن شمع را بر گرد سر گردی برو ای ناصح بی درد از جانم چه می خواهی ره عشق است می ترسم ز من سرگشته تر گردی به یک نظاره او می فروش...
تا کی به بزم شوق غمت جا کند کسی خون را به جای باده به مینا کند کسی ابروت می برد دل و حاشا است کار او با کج حساب عشق چه سودا کند کسی تا مرغ دل پرید گرفتار دام شد صیاد کی گذاشت که پر...
تا کی فراق نامه ات انشا کند کسی صد صفحه را به خون دل املا کند کسی ریزم به دیده چند ز دل خون محض را تا کی ز کوزه آب به دریا کند کسی حاصل برای عبرت این روزگار نیست این دیده را ز بهر ...