شمارهٔ ۴۷
خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته است صد چو من شوریده را در اضطراب انداخته است هندوی آتش پرستی کافر عاشق کشی کرده عریان خویش را بر آفتاب انداخته است عارضش آورده از خط گرده ای ب...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خاک رخسارش که دل در پیچ و تاب انداخته است صد چو من شوریده را در اضطراب انداخته است هندوی آتش پرستی کافر عاشق کشی کرده عریان خویش را بر آفتاب انداخته است عارضش آورده از خط گرده ای ب...
چرخ از آن روزی که سرگردانی خود دیده است راستی با دشمن و با دوست کین ورزیده است پیش چشم اهل استغنا دو روزی بیش نیست دستگاهی را که نه افلاک بر خود چیده است سربلندی ها در آواز سبکباری...
آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بست ای شوم قربان این آهو که ره بر شیر بست زد به جانم ناوکی یعنی که مطلب حاصل است نامه ما را جواب آن جنگجو بر تیر بست حلقه هر تار مویش مطلبی سازد روا ...
نهاده حسن تو بنیاد دلربایی را گرفته گل ز رخت بوی بی وفایی را کسی نیافته قدر برهنه پایی را خراج نیست در این ملک بی نوایی را رسا نمی شود از سعی خامه تقدیر به قد آن که بریدند نارسایی ...
دست دل کوته و دامان وصال تو بلند کی در این راه به جایی رسد اندیشه ما
رخت در جان گدازی آتش طور است پنداری زبان در وصف رویت شمع کافور است پنداری دل از حسن تو چون آیینه پرنور است پنداری ز جوش گریه چشمم خانه مور است پنداری دل پرشورم از شیرین لبی دور است...
چرخ مینا رنگ هر زهری که در پیمانه ریخت عشق او آورد و در کام من دیوانه ریخت ریخت مرغ روح بی اندازه بر بالای هم خط و خال او به هر جایی که دام و دانه ریخت بس خرابی کرد چشمش با دل ما م...
کوکبم شد تار و سالم خشک و ماهم پاک سوخت آنچه با من بود از بخت سیاهم پاک سوخت دامن افلاک را یکباره کرد آهم خراب منزل آرامم از اشک نگاهم پاک سوخت در گلستان محبت خورد بر پا تا سرم برق...
از قدت امروز گلشن را صفای دیگر است سرو موزون تو را نشو و نمای دیگر است گرچه می بخشد حیات جاودانی آب خضر لیک آب تیغ نازت را بقای دیگر است نه به کنعان می کنم او را برابر نه به مصر یو...
مهر تو به هر سینه عیان است و عیان نیست چون عکس در آیینه نهان است و نهان نیست با خلق جهان چشم سیه مست تو گویا است این طرفه که با جمله زبان است و زبان نیست فریاد که سررشته آشوب دو عا...
رفته رفته رفتم از یادت ببین احوال چیست دور گشتم تا کنم شادت ببین احوال چیست داده ام تا دل به بیدادت ببین احوال چیست هیچ گه نگذشتم از یادت ببین احوال چیست شرط دلداری و رسم مهر و حق ...
شبم به محنت و روزم به هجر یار گذشت تمام مدت عمرم بر این قرار گذشت مگر ندارد ای ساقی انتظار آخر بیار باده که کارم ز انتظار گذشت هزار حیف که تا فکر خویش می کردم گلی نچیدم از این گلشن...
آن شوخ دل آرا رخ زیباش لطیف است بر روی چو گل زلف چلیپاش لطیف است چشم سیه اش نام خدا معدن ناز است طرز نگه نرگس شهلاش لطیف است هر لحظه کند جلوه چو طاووس به رنگی ای دل نگران شو که تما...
بر هر که نیک دیده گشادم فنای تو است بر هر دری که روی نهادم سرای تو است حقا که حلقه در گنج سعادت است گوشی که متصل شنوای صدای تو است جبریل از شرف پر خود سایبان کند بر آن سری که افسرش...
روزی که کرد گردون غم های یار قسمت ما را رساند بر دل زان غم هزار قسمت دادند جا غمت را پنهان درون دل ها داغ تو را نمودند در لاله زار قسمت از عارض و خط تو گلزار رنگ و بو را بگرفت تا ن...
هر داغ دل ز پرتو حسنت ستاره ای است هر ذره ای ز مهر رخت ماه پاره ای است تا آب داده تیغ تو گلزار دهر را هر گل در این چمن جگر پاره پاره ای است روشن چو از تو نیست چراغ دلم چرا هر قطره ...
خط سبز از رخت چون سر زند جان می کند پیدا برای زندگی خضر آب حیوان می کند پیدا وطن در کنج لب می باشد اکثر خال مشکین را برای خویش طوطی شکرستان می کند پیدا جنونم برده از راهی که زنگش م...
سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاند که بعد از گفتگو سودی ندارد لب گزیدن ها به زیر ابرویش تسلیم شو قصاب و عشرت کن که باشد سایه این تیغ جای واکشیدن ها
عزیزا هیچ می دانی چه ها با جان ما کردی هر آن جوری که کردی ز ابتدا تا انتها کردی تو را گر نیست در خاطر بگویم تا چه ها کردی از آن روزی که با آشوب عشقم آشنا کردی نه بر زخمم نمک سودی ن...
ای خوش آن عالم که در وی راه پای غم نداشت نقش ها برداشت اما صورت خاتم نداشت حسن را چندین هزار آیینه پیش رخ نبود عکس جان گر در تن نامحرم و محرم نداشت بود کوتاه از گریبان روان دست اجل...
می کنم طوفی نمی دانم که طوف کوی کیست هست محرابی نمی دانم خم ابروی کیست شهسواری گردنم را در کمند آورده است می کشد هرسو نمی دانم سر گیسوی کیست شعله ای در جان نهان دارم ز حسن سرکشی حی...
پیش شمشیر تو تسلیم شدن دین من است در سر کوی تو قربان شدن آیین من است به فلاطون پی تعظیم فرو نارم سر خشت بالای خم میکده بالین من است بیستون را به فلاخن نهم از قدرت عشق کارفرما اگر ا...
یک نفس بی یاد جانان زندگانی مشکل است بی حدیث لعل او شیرین بیانی مشکل است غیر شرح عشق گنجایش ندارد زندگی بی غمش در هر دو عالم زندگانی مشکل است اهل دل بی شورش مطرب نیاید در سماع بی ت...
در کف عاشق به غیر برگ کاهی بیش نیست نه فلک پیشش نشان تیر آهی بیش نیست چیست این طول امل فکری کن ای سست اعتقاد بر سر آمد وعده آخر سال و ماهی بیش نیست می رود از باد خوش تر ابلق لیل و ...