شمارهٔ ۱۷۶
غرقه دریای عشقیم از کنار ما مپرس خانه بر دوشیم چون موج از دیار ما مپرس نخل سروستان تصویریم بر از ما مخواه خار خشک بوستانیم از بهار ما مپرس ما و زلف او به یک طالع ز مادر زاده ایم می...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
غرقه دریای عشقیم از کنار ما مپرس خانه بر دوشیم چون موج از دیار ما مپرس نخل سروستان تصویریم بر از ما مخواه خار خشک بوستانیم از بهار ما مپرس ما و زلف او به یک طالع ز مادر زاده ایم می...
حجاب از رخ چو بردارد نگاهش ز هر بیدل خبر دارد نگاهش چو خار آشیان آن رشگ طاووس مرا در زیر پر دارد نگاهش چو تیر غمزه دایم در کمان هست چپ انداز دگر دارد نگاهش مرا چون شمع سوزان و گداز...
گه انیس دشت و گاهی محرم گلزار باش وانگه از اسرار هرجا می رسی ستار باش چند روزی چون خم می تا در این میخانه ای مست کن از خویش عالم را و خود هشیار باش زود رسوا می شود گندم نمای جوفروش...
به نوعی گرم رفت از سینه بیرون تیر مژگانش که گل چون شعله سر خواهد زد از خاک شهیدانش مرا وحشی نگاهی کرده سرگردان صحرایی که چون ریگ روان دل می توان رفت از بیابانش سواد دیده را از خاک ...
صیاد به من تنگ چنان کرده قفس را کز تنگی جا بسته به من راه نفس را این چشم پرآشوب نگاهی که تو داری مستی است که بندد به قفا دست عسس را چون بر نکشم آه و فغان از دل صد چاک از ناله چه سا...
به حیرتم که چسان وادی ای است راه فنا که هرکه رفت دگر روی بر قفا نکند
کنی گر رو به صحرا روی صحرا می شود آتش بشویی گر به دریا روی دریا می شود آتش چو بر دل بگذرد یاد رخت عالم خبر دارد به هر جایی که افتد زود رسوا می شود آتش گرفتارم به دست تندخوی شعله با...
ای دل همیشه طالب دیدار یار باش آیینه گرد و بر رخش امیدوار باش سیلاب وار تند روی بر کنار نه یک قطره باش و همچو گهر آبدار باش راضی مباش همچو خزان در شکست غیر در هر چمن که پای گذاری ب...
قانع دلا به خشک و تر روزگار باش آسوده خاطر از خطر روزگار باش گر زیرکی قناعت کنج قفس گزین فارغ ز آفت شجر روزگار باش از بوی آشنایی مردم دماغ گیر ایمن همی ز دردسر روزگار باش تو پای از...
مهی دارم که هرگه پرده بردارد ز رخسارش رود خورشید در زیر نقاب از شرم دیدارش بتی غارتگر هوشی ز قد با سرو هم دوشی ز لب چون غنچه خاموشی که کس نشنیده گفتارش فرنگی طفل بی باکی به قصد دین...
به پاسبانی یک قطره آب گوهر خویش به هر دو دست نگهدار چون صدف سر خویش خوش آن زمان که به قصد هوای کشور خویش گهی برون ز شکاف قفس کنم سر خویش نشد نشاط نصیبم چو صید دام شدم مگر به وقت طپ...
ماییم و درد و داغ دل بی قرار خویش وامانده ایم در همه کاری به کار خویش چون نحل موم حاصل ما در خزان ماست هرگز نچیده ایم گلی از بهار خویش از سیلی ای است کز کف ایام خورده ایم رنگی که د...
هزار حیف کزین عمر پنج روزه خویش نیافتیم که ما را چه خواهد آمد پیش به سعی ناخن تدبیر خویش غره مباش که عقده ها است در این راه پرخطر در پیش به شهد بیهده دست طمع دراز مکن به هوش باش که...
صدای بال جبریل است آواز پر تیرش چراغ خانه دل ها است عکس برق شمشیرش رفیق ماه و خورشید است زآن رو می توان گفتن که همزاد رخش ماه است و خورشید است همشیرش رسد چون بر میان نازکش باریک بی...
بدان قرار که تن را بود به جان اخلاص به خاک پای تو ما را است آن چنان اخلاص وصال دوست میسر به سیم و زر نشود اگر تو طالب یاری به هم رسان اخلاص رهی است راه محبت که صد خطر دارد رسی به م...
عشق آمد و مرا ز الم می کند خلاص شوق غم توام ز ستم می کند خلاص شور جنونت ار برسد یک جهت مرا از ورطه وجود و عدم می کند خلاص یاری کند اگر مژه در راه کوی دوست ما را ز دست نقش قدم می کن...
عشقت چو شمع سوخت سراپا تن مرا چون موم و رشته پیرهن و دامن مرا سوز درون گداخته از بس که جان من با هم شمرده تن نخ پیراهن مرا من عندلیب گلشن تصویر گشته ام در کار نیست آب و هوا گلشن مر...
تعمیر ماست خانه خرابی اگر کسی ما را خراب می کند آباد می کند
می کند بی گنه ام هر نفس آن یار قصاص شکر لله که دلم دید ز دیدار قصاص خسته را نیست توانایی آزار کسی می کند چشم توام تا شده بیمار قصاص خوار اگر جور و جفا نیست عجب حیرانم که چرا می کند...
منم فتاده به راه تو خاکسار مشخص به روی آینه گیتی ام غبار مشخص به هرکجا که روم ز آه و اشک بادم و باران به دور سبزه خط توام غبار مشخص ز پای تا به سرم نیست عضو بی گل داغت از این چمن م...
ای پای تا به سر همه عضوت تمام فیض لعل لب و زبان و دهان و کلام فیض چشم تو ساقی ای است که در بزم عاشقان ریزد به جام باده گلگون به جام فیض آن نخل سرکشی تو که در گلستان دهر می ریزد از ...
چندان که حمد و سجده بود در نماز فرض باشد میان ما و تو ناز و نیاز فرض مشق حقیقت است تماشای صنع دوست باشد به طالبان تو عشق مجاز فرض بی رنج راحتی نتوان یافت زین سفر در راه کوی تو است ...
می دهد هر ساعتی چشمش شرابم ز اعتراض می نماید آتش لعلش کبابم ز اعتراض نیست حرفش بیش از این کز پیش من کم کن گذر زیر لب گاهی که می گوید جوابم ز اعتراض روبرو هرگه که برخوردم به آن دریا...
می رسد هر لحظه زخم تازه بر جان بی غلط کرده مژگانت دلم را تیرباران بی غلط عمر جاویدان نهان در چشمه لب های او است می دهد خضرم نشان آب حیوان بی غلط نیست جز لعل تو درمان در جهان درد مر...