شمارهٔ ۲۱۳
مقصد عاشق همین یار است دنیا بر طرف زندگی بی یار دشوار است عقبا بر طرف می برد تا بندر صورت دل سرگشته را کار ما با چشم خون بار است دریا بر طرف برگرفت از روی چون گل پرده بلبل شد خموش ...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
مقصد عاشق همین یار است دنیا بر طرف زندگی بی یار دشوار است عقبا بر طرف می برد تا بندر صورت دل سرگشته را کار ما با چشم خون بار است دریا بر طرف برگرفت از روی چون گل پرده بلبل شد خموش ...
گر نخواهی سازدت در بزم بی مقدار حرف تا توان خاموش گردیدن مزن بسیار حرف حرف بی جا گر دعا باشد چو سنگ تفرقه است گل به در زد بس که بلبل زد در این گلزار حرف حرف حق خوب است اما صرفه در ...
غم از آیینه خاطر زدودم تا شدم عاشق در دولت به روی خود گشودم تا شدم عاشق نبودم تا به درد و داغ همدم در عدم بودم پدید آمد در این عالم وجودم تا شدم عاشق برون بردم ز چوگان محبت داغ جان...
گشت آن روزی که پیدا در سرم سودای عشق شد تهی از عقل تا خالی نماید جای عشق از نزولش دارد او شوقی که سر تا پای من می شوم هر دم بلاگردان سر تا پای عشق کلبه تاریک روشن می شود از آفتاب ش...
می روم تا کوی جانان آخر از تأثیر عشق سالکان را نیست بهتر هادی ای از پیر عشق آسمان لاجوردی رنگ پرنقش و نگار هست سرلوح سردیباچه تفسیر عشق خانه کعبه است مروارید قدرش را صدف لیله القدر...
کم خور ای روشن ضمیر از سفره دو نان نمک نیست آسان خوردن دانا دل از نادان نمک می خورند از بس که با یکدیگر از روی نفاق عالمی را در حقیقت کرده سرگردان نمک قدر مردان بر طرف شد زین نمک ن...
ای در نظرم نشو و نمای تو مبارک آمد شد خاک کف پای تو مبارک هم در دل محنت زده داغت گل دولت هم در سر شوریده هوای تو مبارک امروز لباست شده گل رنگ به خونم بادا به قد این رنگ قبای تو مبا...
تا نگاه دل فریبش در نظر دارد مرا ز آرزوی هر دو عالم بی خبر دارد مرا گاه در اوج ترقی گاه در عین زوال ذره پرور مهر رویش در نظر دارد مرا من نمی دانم چه بد کردم که بخت واژگون دور از ای...
چه بینا گشته ای از بهر عیب دیگران دیدن تو را دادند مژگانی که سرپوش نظر باشد ز چشم افتاده از دل می رود رحم است بر حالش مبادا هیچ کس یا رب فراموش نظر باشد
پس از وفاتم اگر بگذری تو بر سر خاک زنم به جیب کفن تا به طرف دامن چاک تو دوست باش فدا گردمت اگر نه مرا ز دوست دشمنی اهل روزگار چه باک به تار زلف گلوگیر سرکش تو دلم چو زخم خورده شکار...
دهری که از او کام روا نیست چه حاصل یاری که در او مهر و وفا نیست چه حاصل اینجا است که هر دل شده بیمار هوایی است درد است فراوان و دوا نیست چه حاصل گیرم که به ظلمات رسیدی چو سکندر قسم...
عالم همه باطل غم عالم همه باطل در جای چنین کوشش آدم همه باطل این دیر همان کهنه بنایی است که در وی شد تاج کی و سلطنت جم همه باطل این عرصه همان دخمه زمین است که گرداند دست کی و سرپنج...
برنمی آید به کار کس ثبات بی محل مرگ به زندانیان را از حیات بی محل طبع اگر آزاده دل را نیست صرف لعل یار کم ز صندل نیست در لذت نبات بی محل زود پیدا گشت خط و کشت ما را ز اضطراب گشت ای...
نمی رفتم برون از جاده گر هشیار می بودم به منزل می رسیدم گر شبی بیدار می بودم درشتی پیکرم را زیر دست کوهکن دارد نمی خوردم بر اعضا تیشه گر هموار می بودم ز گردون شکوه بیجا چه گویم ز آ...
ز حرف مدعی از الفت دلدار می ترسم چمن پرورده ام از دوری گلزار می ترسم ندارم قوت دیدار ابروی کمانش را ز تیر غمزه آن ترک بی زنهار می ترسم میان ما و بلبل در چمن فرقی که هست این است که ...
ای شمع دل افروز به قربان تو گردم ای آتش جان سوز به قربان تو گردم از بس که تو روز از شب و شب بهتری از روز خواهم که شب و روز به قربان تو گردم دیشب ز نگاهی مژه ات زخم زد و دوخت ای ناو...
بیا که بی تو دمی نیست که اضطراب ندارم ز دوری تو دگر نیم روزه تاب ندارم دگر به مملکت تن ز سیل اشک دمادم عمارتی که تواند شدن خراب ندارم در این محیط که هجران بود کشاکش موجش به خود گما...
تا بار عشق بر دل پرغم گذاشتیم چندین هزار غم به سر هم گذاشتیم روزی که غمزه تو ز کین برکشید تیغ ما دست رد به سینه مرهم گذاشتیم دادیم سر به حکم تو از بهر قتل خویش انگشت تا به دیده پرن...
ما اسیران همه مرغان خوش الحان همیم هم زبان نفس و همدم بستان همیم جمع گردیده به یک جا همه چون رشته شمع همه دل سوز هم و سر به گریبان همیم همه خاک ته میخانه یک میکده ایم همه سرشار ز ی...
افزود عکس رویش خوش بر صفای مینا خواهم نمود امشب جان را فدای مینا بر دامن تو جا کرد از روی مهربانی جا دارد ار گذارم سر را به پای مینا دست تواش به گردن شد آشنا عجب نیست خالی اگر نمای...
ای شعله لاف پاکی دامن چه می زنی پروانه ات همیشه در آغوش می کشد
شد گرم تمنای تو سودای نگاهم رو داد تماشای تو ای وای نگاهم نشکفته هنوزم مژه چون غنچه در این باغ کز باد فنا ریخته گل های نگاهم بنیاد دل غم زده را داده به طوفان هر موج که برخاست ز دری...
من آن نخلم که چون در موسم حاصل ثمر ریزم ز هر جانب به مژگان بر زمین آب گهر ریزم به طوفان می دهم در یک نفس بنیاد عالم را ز عشقت وای اگر سیلاب اشگ از چشم تر ریزم رسید آن تیر مژگان آن ...
به عشق تو گر سر نبازم چه سازم به داغ غمت گر نسازم چه سازم دل و دین و هستی شده سد راهم گر این هر سه یکسر نبازم چه سازم برآورده تیغی که خونم بریزد بر آن دست و خنجر ننازم چه سازم به م...