شمارهٔ ۱ - روزگار دل
در غم عشق تو زان بگذشت کار دل مرا کز وفایت کم شود یک لحظه بار دل مرا فارغم از گشت گلشن کز غم تو هرزمان بشکفد صد گونه گل از خارخار دل مرا بر دلم باری حوالت کن غم اندوه خود چون توان
۷۴ شعر از عبدالقادر گیلانی
در غم عشق تو زان بگذشت کار دل مرا کز وفایت کم شود یک لحظه بار دل مرا فارغم از گشت گلشن کز غم تو هرزمان بشکفد صد گونه گل از خارخار دل مرا بر دلم باری حوالت کن غم اندوه خود چون توان
هرچه از سنگین دلان بر جان ما آید خوش است گر وفا آید خوش و گر هم جفا آید خوش است بشنوم تا چند بوی گل ز باد صبحدم بوی او گر همره باد صبا آید خوش است راضیم از هرچه پیش آید به درد عشق
پای دل در کوی عشقت تا به زانو در گل است همتی دارید با من زانکه کاری مشکل است من ندانم کین دل دیوانه را مقصود چیست کو همیشه سوی سرگردانی من مایل است فیل محمودی فرو ماند اگر بیند به
آن که آتش افکند درخلق جانان من است وانکه می سوزد از آن رویش همین جان من است تا شدم دیوانه پیشم قصر شه ویرانه است کآسمان فیروزه ای ازطاق ایوان من است عشق ورزیدم نهان ای وای بر من کی
گنه کردی بگو کردیم ای دوست که بعد از کار بد این توبه نیکوست گنه کردن اگرچه خوی توگشت ولی عفو گناهت هم مرا خوست توشب بر خاک رو می مال می نال که آن نالیدنت داریم ما دوست نفس های گنه