غزل شمارهٔ ۹۲
میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست خوش تقاضا می کنی پیش تقاضا میرمت عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست گ...

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت خوش خرامان شو که پیش قد رعنا میرمت گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست خوش تقاضا می کنی پیش تقاضا میرمت عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست گ...
چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت به نوک خامه رقم کرده ای سلام مرا که کارخانه دوران مباد بی رقمت نگویم از من بی دل به سهو کردی یاد که در حساب خرد نیست سهو...
زان یار دل نوازم شکری است با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شنا...
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دار...
درد ما را نیست درمان الغیاث هجر ما را نیست پایان الغیاث دین و دل بردند و قصد جان کنند الغیاث از جور خوبان الغیاث در بهای بوسه ای جانی طلب می کنند این دلستانان الغیاث خون ما خوردند ...
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج سزد اگر همه دلبران دهندت باج دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج بیاض روی تو روشن چو عارض رخ روز سواد زلف سیاه تو...
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح صلاح ما همه آن است کآن تو راست صلاح سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات بیاض روی چو ماه تو فالق الأصباح ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص از آن کمانچه ابرو ...
دل من در هوای روی فرخ بود آشفته همچون موی فرخ به جز هندوی زلفش هیچ کس نیست که برخوردار شد از روی فرخ سیاهی نیکبخت است آن که دایم بود هم راز و هم زانوی فرخ شود چون بید لرزان سرو آزا...
شد عرصه زمین چو بساط ارم جوان از پرتو سعادت شاه جهان ستان خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب اوست صاحب قران خسرو و شاه خدایگان خورشید ملک پرور و سلطان دادگر دارای دادگستر و کسرای کی ن...
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی هزار نکته در این کار هست تا دانی بجز شکردهنی مایه هاست خوبی را به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی هزار سلطنت دلبری بدان نرسد که در دلی به هنر خویش را بگنجان...
سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد نوای چنگ بدان سان زند صلای صبوح که پیر صومعه راه در مغا...
تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لا یحتسب
روح القدس آن سروش فرخ بر قبه طارم زبرجد می گفت سحر گهی که یا رب در دولت و حشمت مخلد بر مسند خسروی بماناد منصور مظفر محمد
به سمع خواجه رسان ای ندیم وقت شناس به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد لطیفه ای به میان آر و خوش بخندانش به نکته ای که دلش را بدان رضا باشد پس آنگهش ز کرم این قدر به لطف بپرس که گر وظ...
شمه ای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایت ها که از فرهاد و شیرین کرده اند هیچ مژگان دراز و عشوه جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده اند ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر ن...
اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود با آن وجود و آن عظمت زیر خاک رفت در نصف ماه ذی قعد از عرصه وجود تا کس امید جود ندارد دگر ز کس آمد حروف سال وفاتش امیذ ...
دل منه بر دنیی و اسباب او زآن که از وی کس وفاداری ندید کس عسل بی نیش از این دکان نخورد کس رطب بی خار از این بستان نچید هربه ایامی چراغی برفروخت چون تمام افروخت بادش دردمید بی تکلف ...
بر سر بازار جانبازان منادی می زنند بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده ست رفت تا گیرد سر خود هان و هان حاضر شوید جامه ای دارد ز لعل و نیمتاجی از حب...
برادر خواجه عادل طاب مثواه پس از پنجاه و نه سال از حیاتش به سوی روضه رضوان سفر کرد خدا راضی ز افعال و صفاتش خلیل عادلش پیوسته بر خوان وز آنجا فهم کن سال وفاتش
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آیتی در وفا و در بخشش هرکه بخراشدت جگر به جفا هم چو کان کریم زر بخشش کم مباش از درخت سایه فکن هرکه سنگت زند ثمر بخشش از صدف یاددار نکته ی حلم هرکه برد سرت ...
زآن حبه ی خضراخور کز روی سبک روحی هرکـ او بخورد یک جو بر سیخ زند سی مرغ زآن لقمه که صوفی را در معرفت اندازد یک ذره و صد مستی یک دانه و صد سی مرغ
مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانه بی نظم و نسق کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه سال تاریخ و...
سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است خلاف نیست که علم نظر در آن جا نیست
بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل جمعه بیست و دوم ماه جمادی الاول در پسین بود که پیو...