بخش ۱ - فرهنگ نامه
به نام نگارنده هست و بود فرازنده این رواق کبود سر داستان نام فرخنده ای ست که عقل از ثنایش فروماندهایست خرد در کوی کوتهی و کمی ست زبان روستازاده اعجمی ست سپاسش نشاید به اندیشه گفت ب...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
به نام نگارنده هست و بود فرازنده این رواق کبود سر داستان نام فرخنده ای ست که عقل از ثنایش فروماندهایست خرد در کوی کوتهی و کمی ست زبان روستازاده اعجمی ست سپاسش نشاید به اندیشه گفت ب...
ساقی ز می موحدانه ظلمت بر شرک از میانه با تیره دلان چو لمعه نور در نیم شبان تجلی طور در ده که ز خود کرانه گیریم بیخود ره آن یگانه گیریم مطرب دم دلکشی به نی کن این تیره شب فراق طی ...
ثناهای شایسته دلدار را سپاس فراوان ز ما یار را ثنایی که عالی سپاسان کنند سپاسی که یزدان شناسان کنند به عجز و سرافکندگی سر نهم به سر از گل سجده افسر نهم به خشکی چو بندم به افسوس لب ...
به نام آن که آذر را چمن ساخت دل دوزخ شرر را انجمن ساخت به ناز افروخت در بزم دل اورنگ قدم زد بر بساط سینه ی تنگ غمش پروانه را شد کارفرما که سوزد داغ شمع محفل آرا نماید عندلیبان را ت...
ای دل افسرده خروشت کجاست خامشی از زمزمه جوشت کجاست ملک سخن زیر لوای تو بود رامش دلها ز نوای تو بود طنطنه پرده گشاییت کو دبدبه نغمه سراییت کو زمزمه سینه خراشت چه شد ناله ی الماس ترا...
کل ما فی الوجود لیس سواه وحده لا اله الا الله دیده گر مغز بیند و گر پوست رقم آفریدگاری اوست شجر طور هستی انسان شد جلوه گاه جمال سبحان شد آن شجر را زبان چو بار آمد وقت توحید کردگار ...
ثناهاست پیر خرابات را که شست از دلم لوث طامات را عطا کرد ز اندیشه فارغ دلی چو میخانه بخشید سرمنزلی مرا با مغان همدم راز کرد به رویم در فیض را باز کرد در ادوار چندی گرم دور داشت دل ...
هستی بر مقیدات از حق بی مقید نمی شود مطلق از دو جانب فتاده استلزام حاجت از یک طرف بود به دوام واجب از ممکن است مستغنی بی نیاز است و احتیاجی نی خاصه ممکن افتقار بود او ز هر سلک و هر...
شنیدم که عیسی علیه السلام خری داشتی کاهل و سست گام به روزی نکردی دو فرسنگ طی خر از مردمی کی شود تند پی قضا را نبودش شبی میل آب دل عیسوی از غم وی به تاب ابا شغل طاعات و طول نماز دوا...
دریاب حزین که در چه کاری روی دل خویش با که داری چل سال ز عمر بی وفا رفت تن ماند ز جنبش و قوا رفت بگذشت بهار زندگانی برخاست نسیم مهرگانی افسرد گل نشاط در سر زین شاخ نه برگ ماند و نه...
نگردد بوی گل در گل حصاری دل شیدا کجا و پرده داری ز هر شاخیست بلبل نغمه پرداز کجا عاشق کجا پوشیدن راز مرا از عشق افسونیست در دل که در دل داشتن کاری ست مشکل زبان گر یک نفس خامش کنم ز...
خرامنده کوهی فلک پیکری شتابنده ابری گران لنگری به جستن ز برق دمان گرمتر به رفتن ز آب روان نرمتر به سوی فرازی که بالا رود عنان بر عنان ثریا رود نشیبی چو آید ورا پیش پا چنان اندر آید...
خدایا به جاه خداوندیت که بخشی مقام رضامندیت طمع نیست از کشت بی حاصلم به خشنودیت کار دارد دلم بسی شرمسارم ز نفس فضول ز طاعت مکدر ز عصیان ملول که نیک و بدم هر دو نبود روا چو عصیان بو...
گر به هستی نظر کند عارف چون به علم الیقین بود واقف بیند اول فراخور حالش ذات حق و صفات افعالش چون به عین الیقین رسد زان پس همه ذات و صفات بیند و بس چونکه حق الیقین نماید رو گوید آنگ...
سرم بود در جیب فکرت شبی به گوشم رسید از لبی یا ربی اثر کرد بانگ خدا خوان به من بجوشید از آن نام خونم به تن شدم مست و در لذت افتاد هوش چو ناگه به گوشم رسید آن سروش ازین مشت گل رفت ا...
بفرمود دانای روشن ضمیر که فرهنگ را نسخه بندد دبیر نگارنده نامه بگرفت کلک کشید آن گهرهای غلتان به سلک سوادش سویدای هشیار مغز ز هر جنس در وی سخنهای نغز ز معنی چو گفتار من مایه دار به...
ای بر رخ عالمی درت باز انجام مرا رسان به آغاز سیلی خور هجر جان گزایم دریاب چه شد که تا برآیم کذا پرورده توست خار و سنبل خس تن نزند که نیستم گل چونان که گل از تو خار از توست دی هم ز...
شبی سر برآوردم از جیب خویش چو آهی که خیزد ز دلهای ریش نگارنده قصه باستان رقم کرده بر دفتر راستان که از پور سینا شنیدم که گفت در ایام خود آشکار و نهفت نگردیده ام ملزم از هیچ کس مگر ...
بسته بودم زبان ولی ناچار وحدتش را همی کنم اظهار خامشی نیست بی سبب ما را حرف تبخاله شد به لب ما را بحر معنی ست نیک تازه و ژرف چه از آن گنجدم به ساغر حرف لفظها تخته ای ست طوفانی تو چ...
یکی طفل نادان ز خیره سری به کف داشت جوزی به لعبت گری سبک طفل دیگر ز دستش ربود چو سنجید در باور وی نبود به این جوز طفل دنی دوست است که مغزی ندارد همین پوست است خصومت کنان بر سر جوز ...
ز افسون چرخ دریده دهل چرا ای تهی مغز خندی چو گل فریبا نگردی به ریو و فنش بیندیش از خوی اهریمنش ز قصاب پروردن گوسپند نه جای امید است برگیر پند به دستان فسون سازی روزگار نه جای غرور ...
چنین است فرمان که حق را نهان نشاید نمودن ز فرماندهان نماینده راه خیر و سلوک ندارد نصیحت دریغ از ملوک که در خیر ایشان بود خیر خلق نکو خواه خلق است پاکیزه دلق بیا ای شهنشاه شوکت فروش...
می نیارد عدم شود موجود این عیان است پیش اهل شهود عقل در کشوری که هست حکم نتواند شدن وجود عدم عالم آنجا که صورت علمی ست نسبت آن به هست و نیست یکی ست ذات ممکن که هست محض قبول کرده تس...
نمودم سوال از قوی پنجه ای چه پیش آمدت کاین چنین رنجه ای تو را دیده بودم ازین پیشتر زبون بود در پنجه ات شیر نر چه شد چیره دستی و کر و فرت که اکنون فروخفته در گل خرت بدین گونه زرد و ...