شمارهٔ ۱۴ - در مدح امیر مومنان حضرت علی بن ابیطالب
در زیر لب آوازه شکستیم فغان را گوشی بنما تا بگشاییم زبان را شد سامعه ها چشمه سیماب گشاید دیگر صدف ما به چه امید دهان را افتاده ز جمع آوری آشفته حواسم شیرازه فروریخته اوراق خزان را ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
در زیر لب آوازه شکستیم فغان را گوشی بنما تا بگشاییم زبان را شد سامعه ها چشمه سیماب گشاید دیگر صدف ما به چه امید دهان را افتاده ز جمع آوری آشفته حواسم شیرازه فروریخته اوراق خزان را ...
دنیاطلبان سهیم خود را جان منتظرند تا برآید خواهند فنای یکدگر را تا کار به مدعا برآید در ماتم مرگ خر همیشه سگ را شکم از عزا برآید
۱۴۰غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۴۰غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
گلگون سرشک گرم جولانی کرد خار مژه را لاله نعمانی کرد جان من از آتش فراق تو گداخت این خاره سخت سست پیمانی کرد
شراب خون من آن مست را مخمور می سازد کباب من لب شیرین او را شور می سازد به قسمت گر نصیب خضر گردد یک شب هجران ره نزدیک عمر جاودان را دور می سازد چنین بی پرده چون بلبل نمی گردید افغان...
تمنا چون نسوزد در ضمیر من که می باشد تف صحرای محشر سینه های دل فگاران را نیم کوته نظر کز نارساییهای خود سنجم به آن زلف مسلسل امتداد روزگاران را تهی کف رفتن بی قسمتان از من بدان مان...
بی پا و سران که هرزه گردی دارند بر مرکب وهم ره نوردی دارند نقشی ز عیار قلبشان کس نزند از سکه زر سکه مردی دارند
مریض زهد را آن روی آتشناک می سازد که آتش خار را از هستی خود پاک می سازد به راهش با جفای ناکسان دارم شکیبایی که بلبل تا گل آید با خس و خاشاک می سازد
هلاک جلوه ام قد قیامت دستگاهان را خراب شیوه ام شمشاد این محشر پناهان را فدای نازپرور تیغ مژگانی که از شوخی به خاک بی نیازی ریخت خون بی گناهان را تسلی چون تواند شد دل غلتیده در خونم...
ابنای زمان درد و صفا را ندهند هرگز پر کاه کهربا را ندهند این قوم ولینعمت امثال خودند تا سگ بود استخوان هما را ندهند
ز افسانه کی به شب مژه ما به هم رسد از حرف و صوت کی لب دریا به هم رسد
کشم خط از سواد خامه زلف عنبرافشان را به داغ رشک سوزد خامهام ناف غزالان را ز چاک سینه چون خورشید محشر بشکفد داغم گر آن گل پیرهن چون صبح بگشاید گریبان را به اشک خود از آن کان ملاحت ک...
حسنش به می از حجاب بیرون آمد عریان آتش ز آب بیرون آمد آمد سحری بر سر بالینم و گفت برخیز که آفتاب بیرون آمد
هرکس که نظر باز به آن زلف دوتا شد درحلقه زنجیر نظر بند بلا شد هر ذره خاکیست جدا تشنه خونی رحم است بران قطره که از بحر جدا شد
ای جنت نقد از رخ زیبای تو ما را شد دیده بهشتی ز تماشای تو ما را مست آمدی و تیغ به کف سر طلبیدی آسایش جان گشت تقاضای تو ما را هر داغ که از هجر تو اندوخته بودیم خورشید شد از طلعت غرا...
گردد چو خراب تن چه غم جان باشد ویران چو شود حباب عمان باشد داد و ستد عشق زیانش سود است گر جان برود چه باک جانان باشد
سخن چون می سرایم کلک شکربار می سوزد گلوی این نی از شیرینی گفتار می سوزد دل از خامی چرا بندم به برق عمر مستعجل نفس در سینه ام از گرمی رفتار می سوزد
۱۴۵ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۴۵ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
جانان چو هوای جلوه ی ناز کند هر ذره به اصل خویش پرواز کند در پرده اجمال پسندد چو جمال صد در ز تفاصیل شیون باز کند
رنگت به خون لاله قدح در خمار زد بوی تو راه قافله نوبهار زد خورشید را نگشته میسر درین بساط نقشی که از رخ تو دل داغدار زد
۱۴۶ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۴۶ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
حسن تو به یک جلوه گرفتارم کرد وز نرگس مست عشوه درکارم کرد بی قدر متاع من خریدار نداشت عشق تو به این قیمت و مقدارم کرد
شراب لعلی آن نوش لب به ما چه رسد ز آب خضر به ما خون گرفته ها چه رسد چو نی فتاده مرا همدمی به دم سردان تن نحیف مرا تا ازین هوا چه رسد
۱۴۷ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۴۷ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما