شمارهٔ ۱۶۸
بر سر خود دهدم جا خم پاکیزه سرشت خاکم آن روزکه درمیکده خواهد شد خشت بار دیگر کندش کاتب اقبال رقم هر چه بر صفحه ما خامه تقدیر نوشت همتی بدرقه ای پیر خراباتکه باز برد از کعبه ام آن ز...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
بر سر خود دهدم جا خم پاکیزه سرشت خاکم آن روزکه درمیکده خواهد شد خشت بار دیگر کندش کاتب اقبال رقم هر چه بر صفحه ما خامه تقدیر نوشت همتی بدرقه ای پیر خراباتکه باز برد از کعبه ام آن ز...
از ظلمت هند سفله انگیز مترس وز تیرگی شب ای سحرخیز مترس هرگز باکی ز خصمی هند مدار نامرد نیی زحملهء حیز مترس
نخل مرا شکوفه صبح امید شد تا چشم انتظار به راهش سپید شد
آب حیات در رقم مشک فام ماست از خضر خامه زنده جاوید نام ماست با لذت است کام جگرهای سوخته از شور عشق تا نمکی درکلام ماست هر نقطهای چو خال لب یار مشکبوست این نافه ز آهوی قلم خوش خرام ...
بخرید یکی خواجه غلامی به هوس پرسید از آن بنده ی پاکیزه نفس کآیی به چه کار تا همانت سپرم گفتش که همین به کار آزادی و بس
ساقی مباد عیدی ما کوتهی شود پیمانه هلال پر از می تهی شود خود در عزای خویش نشیند به زندگی بیمار عشق را چو امید بهی شود
شتابان از جهان چون برق رفتن خوش بود ما را که از داغ عزیزان نعل بر آتش بود ما را گریبان را به دست عقل دادن نیست دانایی درین وادی جنونی تا گریبانکش بود ما را لب تفسیده را چون خضر تنه...
هر چند که خصمی سپهر از جهل است آسان گذرد به خاطری کو اهل است عاجز شده روزگار از خصمی ما دشوار زمانه بس که بر ما سهل است
خوش آنکه غازه گر آیم رخ فرنگ تو را زخون دیده فروزم چراغ رنگ تو را دلیل مقصد آوارگان عشق منم نشان بوسه گذارم دهان تنگ تو را شکستت ای چمن آرای آرزو مرساد که مومیایی دل کرده اند سنگ ت...
غزلی برده رندکی از من که نگویم ز ننگ نامش باز سخن عاشقان نمایان است بوالهوس کی شده ست محرم راز گر نه آیین امتیاز بدی سحر هم می زدی دم از اعجاز یک دو بیتک مناسب آمده است یادم از باس...
شد جان و هوش و صبر و خرد را ز کار دست مشکل دهد دگر به هم این هر چهار دست دست ای سبو مکش ز حریفان درین خمار تا عهد کهنه تازه نمایم بیار دست دادم ز دست حلقه درگاه کعبه را اما نمی کشم...
هزار رنگ گل داغ در کنار من است جنون کجاست که جوش سیه بهار من است ز خاک سوخته خویش دامن افشانی کمینه سرکشی سرو پایدار من است ز رشحه قلمم زنده می شود دل و جان زلال چشمه حیوان به جویب...
پایان ناز او چو به بیگانگی کشید کار دل شکسته به دیوانگی کشید بار غمی که می شکند کوه را کمر قربان دل شوم که به مردانگی کشید
آنی که سر از سجده کوی تو نتافت نه روم و نه روس بر قامت عزتت فلک حله نبافت جز اطلس و توس مرغ دل ما دانه وصل تو چشید اما به شبی یک بار کرم کردی و تکرار نیافت چون تخم خروس
چه دولتی است که دردت نصیب جان من است همای تیر تو را طعمه استخوان من است تو خود به پرسش من لعل جانفزا بگشا که قفل خامشی عشق بر زبان من است چه شدکه دسترس سیرگلبشانم نیست بهار در قدم ...
این خرقه پر زرق و ردای سالوس ای دل به کجا برم کزو به ناقوس ازکشته خود به کف درین دشت سراب جز آبله دانه ندارم افسوس
کی نشیه صهبا دل غمناک گشاید می چون نتواند گره تاک گشاید کار جگر سنگ سپرداری دل نیست چون شست ستم غمزه بی باک گشاید
لعلت حیات بخش دل و جان عاشق است آبش زلال چشمه حیوان عاشق است شوریدگی برون نرود از دماغ ما زنجیر زلف سلسله جنبان عاشق است مژگان به هم نمی زنم از شور رستخیز غوغای حشر خواب پریشان عاش...
تا چند به چنگ غم پنهانی خویش روزی به شب آرم از گرانجانی خویش یک شب خواهم به کام دل شرح دهم با زلف تو احوال پریشانی خویش
آزاده از حیات خود آزار می کشد باری ست این که دوش سبکبار می کشد بر خصم تندخوست دلم کوره گداز زین خون گرم نیشتر آزار می کشد تنها نه کفر زلف تو زد راه تقویم زاهد به سبحه رشته زنار می ...
از شرم زبانم به گلستان تو بسته ست صد نکته به یک خنده پنهان تو بسته ست ما در چه شماریم که گردون سبک سیر خود را به صف آبله پایان تو بسته ست بشکاف دلم را که لبالب شده از خون این عقده ...
صوفی برخیز باده صافیست بکش خم گر نبود پیاله کافیست بکش بستان و بنوش هر چه ساقی دهدت در ساغر اگر وعده خلافیست بکش
جز آتش بهار هوا را که بشکند جز می طلسم توبه ما را که بشکند دست و دل شکسته ام از کار برده ای بر عارض تو زلف دو تا را که بشکند
یاری که غمی می برد از یاد شراب است خون گرمی اگر هست درین بزم کباب است ناصح مدم افسون که خراباتی عشقیم این گوش پر از زمزمه چنگ و رباب است هر جا که دلی بود به معموره امکان در عهد تو ...