شمارهٔ ۱۸۰
تا زلف تو بر دوش و برم سایه فکن شد هر چاک دلم جاده صحرای ختن شد دیده بخت سیاهم چو گران خواب شود تیغ مژگان رسای تو سیه تاب شود سر تسلیم پی سجده مستانه به خاک می گذارم اگر ابروی تو م...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
تا زلف تو بر دوش و برم سایه فکن شد هر چاک دلم جاده صحرای ختن شد دیده بخت سیاهم چو گران خواب شود تیغ مژگان رسای تو سیه تاب شود سر تسلیم پی سجده مستانه به خاک می گذارم اگر ابروی تو م...
زان پیشتر که باده به پیمانه آشناست چشم ترم به گریه مستانه آشناست چون مردمک نمی رود از دیده خال تو مرغ نگاه من به همین دانه آشناست روی نیاز چون گل رعنا دو رنگ نیست یکسان دلم به کعبه...
صوفی که بود اساس کارش بر زرق ژاژش به دهان خاک سیاهش بر فرق خضر ره اوا پای سست در گام نخست نوح دگران و خویش تا گردن غرق
همت آن است که در پیش کرم دون نشود کف من از گهر آبله ممنون نشود من جگر تشنه آن تیغم و او صرفه شعار دم آبی ندهد تا دل من خون نشود
دیده تا بر هم زدم سامان باغ از دست رفت ذوق مستی داشتم چون گل ایاغ از دست رفت پای در دامان کشیدم شد گریبانگیر عشق رفتم از دنبال دل کنج فراغ از دست رفت رنگ مطلب ریختن خاکسترم بر باد ...
چون لاله آتشین درین تیره مغاک پیداست مرا داغ دل از سینه چاک فارغ ز خود آسوده ز غیرم کردی ای غیرت عشق احسن الله جزاک
تقلید من فزونی یاران نمی شود هرگز غبار ابر بهاران نمی شود لفظ مطیع و معنی بیگانه من است صیدی که رام شیر شکاران نمی شود
قدح تا گرفتم بهاری به سر رفت بهاری مگو روزگاری به سر رفت دراز است چون زلف مد حیاتی که در سایه گلعذاری به سر رفت سر آمد مرا شمع سان زندگانی به پا شعله آمد شراری به سر رفت کسی رفته م...
میزان حقیم و امتحان و لک لک تا باز نماییم گران را ز سبک از ما نرمی چگونه ای حیز خنک ما بدر تمامیم و کتان تو تنک
مباد نفس ز قید خرد گشاده شود بلاست چون سگ درنده بی قلاده شود حریف درد تو اکنون نمی شود دل من که زور باده کهن چون شود زیاده شود
تیغت به سرم خمار نگذاشت حسرت به دل فگار نگذاشت ابر مژه در گهر نثاری ما را ز تو شرمسار نگذاشت شادیم که گریه های مستی بر خاطر ما غبار نگذاشت آن سبزه خط و آن بناگوش ناموس گل و بهار نگ...
گر نیست مرا طالع فیروز چه باک ور طبع نگردد الفت آموز چه باک باید چو ز همدمان بریدن پیوند گر هم نفسی نباشد امروز چه باک
هما که بال و پر خویش سایبان تو دارد اگر غلط نکنم پاس استخوان تو دارد
نه تنها گل گریبان چاک بازار است از دستت که در جیب چمن صد پیرهن خار است از دستت ز تاراج بهاران مست و رنگین جلوه می آیی حنا نبود که جوشان خون گلزار است از دستت ید بیضا که می زد پنجه ...
پختیم به کار خویش سودا من و دل شرمنده شدیم از تمنا من و دل در عشق تو مانده ایم بی یار و دیار تنها من و دل خراب و رسوا من و دل
کی ترک مکر و حیله به احباب می کند در شیر صبح چرخ دنی آب می کند
پیغام غنچه با دم مشکل گشای کیست بوی گل گسسته عنان در هوای کیست بر گرد اوست کعبه و بتخانه در طواف دولتسرای دل حرم کبریای کیست سنبل به بر بنفشه در آغوش می کشد این نکهت از بهار خط مشک...
تا عشق تو گشت از ازل روزی دل بربست میان را به غم اندوزی دل درد تو کند مگر پرستاری جان داغ تو کند مگر جگرسوزی دل
آن مشکبو غزال ز چشمم گذار کرد چشم مرا چو نافه مشک تتار کرد
یا رب این غنچه دهن مست ز میخانه کیست عهد و پیمان لبش با لب پیمانه کیست دست بی باک که با سنبل او گستاخ است طره ی خم به خمش در شکن شانه کیست باده ناب چنین هوش نمی پردازد دلم از خود ش...
اندوه چو بیش شد گرفتم کم دل دل ماتم من گرفت و من ماتم دل امروز کجاست ور بود همدم دل گفتن نتوان به غمگساران غم دل
صحرانورد وحشتم آن خط و خال کرد داغ مرا سیاهی چشم غزال کرد
گرمی مهر به ویرانه و آباد یکی ست حسن اگر تیغ کشد بنده و آزاد یکی ست جور کش می طلبد غنچه شیرین کارت ور نه در چنگ غمت خسرو و فرهاد یکی ست چه کنم آه که گلبرگ بناگوش تو را نگه گرم من و...
جمعیت خویش را پریشان کردم دل بر سر جسم تیره ویران کردم از کعبه تمام عمر دزدیدم خشت تعمیر کلیسیای گبران کردم