شمارهٔ ۲۲۰
ای یوسف مصر از تو گرفتار محبت عیسی به تمنای تو بیمار محبت در راه غمت هست به کف جان جهانی گرم است به سودای تو بازار محبت تاریکتر از شب بود از هجر تو روزم ای روشنی دیده بیدار محبت کف...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ای یوسف مصر از تو گرفتار محبت عیسی به تمنای تو بیمار محبت در راه غمت هست به کف جان جهانی گرم است به سودای تو بازار محبت تاریکتر از شب بود از هجر تو روزم ای روشنی دیده بیدار محبت کف...
آن راحت جان و دل شیدایی من گویا ز خدا خواست جگر خایی من شب های غمت نگفت چون می گذرد یک روز نکرد یاد تنهایی من
شود چون جوهر آیینه پیدا تار می افتد نگردد روشناس آن کس که جوهردار می افتد کند یغما نگاه ناتوان او توانایی به بستر بوی گل زان نرگس بیمار می افتد
بلبل و پروانه را عشق گریبان گرفت این ره بزم آن یکی راه گلستان گرفت تیره شبستان دهر جای نشستن نبود دامن جان مرا صحبت جانان گرفت جور جهان می شود قسمت خونین دلان خار مکافات برق ز آبله...
ای دیده زار من چه خواهی کردن جز اشک نثار من چه خواهی کردن با گریه نمانده است لخت جگری در جیب و کنار من چه خواهی کردن
عزلت طلب از پایه اقبال نیفتد تنها رو این مرحله دنبال نیفتد پرواز بلندی ست فراز دو جهانش مرغی که به دام شکن بال نیفتد
ز لنگر دل دیوانه عشق بند گسست گرانی غم من جذبه را کمند گسست در آتش تو برآمد نهیب ناله من رگ فغان به دل نازک سپند گسست حدیث آن لب نوشین در انجمن کردم مگس کمند هوس از وصال قند گسست ک...
صوفی اگرت هوای کشف است و یقین بگذار حدیث نفس و بشنو ز حزین از چله نشینی نشود کاری راست پیوسته کمان کج بود چله نشین
ز شیرین کاری من بیستون آباد می گردد قلم در پنجه من تیشه فرهاد می گردد صبا بفرست اگر مکتوب و قاصد نیست رسم تو به بوی التفاتی خاطر ما شاد می گردد هوا را گر چنین می پرورد نفس هوش پیشه...
در طینتم از بس که رگ و ریشه وفا داشت خاکم چه بهاران و چه دی مهر گیا داشت در مرگ من آن زلف چرا موی نژولید یک دلشده از سلسله اهل وفا داشت غیر از دل ما کز سر کونین گذشته ست هر درد که ...
یاران عزیز و نور بینایی من رفتند چو هوش از سر سودایی من رفتند و گذاشتند با بی کسیم اندیشه نکردند ز تنهایی من
نمی دانم چه سودا در سر مخمور می گردد که داغم از نگاه تنگ چشمان شور می گردد اگر یابد کسی از وسعت آباد دل آگاهی به چشمش دامن صحرای امکان گور می گردد چه شهد است این که در زیر نگاه ای ...
صد جان به حسرت سوختی آهی ز جایی برنخاست از دل شکستن های ما هرگز صدایی برنخاست نخلت کز اشک و آه من نشو و نما آموخته مانند این شمشادبن ز آب و هوایی برنخاست در گلشنت باد صباکی می کند ...
حق ظاهر و خلق در حجاب افزودن سرچشمه خورشید به خاک اندودن تو بی خبر از قصور و ادراک خودی موجود نهان نمی تواند بودن
دل از قفس سینه دم سرد برآورد شور از همه مرغان چمن گرد برآورد تا حوصله جور تو را داشته باشم ایام مرا حادثه پرورد برآورد معذورم اگر همسر یاران نیم امروز تقدیر چه سازم که مرا مرد برآو...
دور از در تو روضه ی رضوان به ما نساخت بوی گل و نسیم گلستان به ما نساخت پروانه را در آتش سوزان چه زندگی ست وصل تو چون مصیبت هجران به ما نساخت در هیچ شهر و هیچ دیارم قرار نیست صبح وط...
آمد سحر آن نگار خونین جگران پرسید ز احوال من دل نگران کردم ز فراق شکوه خندان شد و گفت من در دل و بی نصیب کوته نظران
زلف سیهش آتش بیداد برآورد دود از شکن طره شمشاد برآورد برخاست مرا از قفس سینه صفیری شور از دل مرغان چمن زاد برآورد رخساره نمودی و مرا مردمک چشم در دیده سپندی شد و فریاد برآورد
گل خزان زده ام زندگی ملال من است شکسته رنگی من ترجمان حال من است اگر به کعبه وگر دیر می گذارم گوش حدیث حسن تو و عشق بی زوال من است بود که در رمضان هر دمی دو عید کنم خیال گوشه ی ابر...
ای گل تو به بویی دل خود شاد مکن با رنگ پریده جلوه بنیاد مکن بلبل تو هم افسانه فروشی بگذار کار دل ماست عشق فریاد مکن
ترسم که بر لبی سخن آن میان رود مضمون بسته ایست چرا رایگان رود
گرچه پیمانه ی می مشرق نور دگر است باده را در گل رخسار ظهور دگر است دل مشتاق و زبان ارنی گوی کجاست ور نه هر سنگ درین بادیه طور دگر است هرکه را کشور دل ملک سلیمانی شد در نظر هر دو جه...
ای بخت نژند در سیاهی بی تو تن زار و نزار چهره کاهی بی تو با تو سر و پا برهنه در کنج خراب خوشتر که به تخت پادشاهی بی تو
دلم شب بر خس و خاشاک کویش تا سحر غلتد چو آن شبنم که درگلزار برگلهای تر غلتد نه پای رفتن و نی دست دامنگیریش دارم درین بی دست و پایی ها مگر اشکم به سر غلتد درین بزم آن قدر از خود ز خ...