شمارهٔ ۲۵۵
تا شمع دل افروخته بزم حضور است داغ غم عشق و سر من آتش طور است غم بر کمر مور نهد کوه گران را در کشور لاغربدنان کار به زور است ترسم که شوی خرج ره ای عقل گران جان پا در سفر عشق سبک دا...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
تا شمع دل افروخته بزم حضور است داغ غم عشق و سر من آتش طور است غم بر کمر مور نهد کوه گران را در کشور لاغربدنان کار به زور است ترسم که شوی خرج ره ای عقل گران جان پا در سفر عشق سبک دا...
از می لب غنچه گشت گلگون ساقی چون لاله نشسته ایم در خون ساقی اقبال تو می دهد ز ادبار نجات تنگ آمدم از نکبت افیون ساقی
در کشور ایجاد ندانم چه گلستم دانم که صنمگاه بتان چگلستم من بعد بود دست من و چاک گریبان نه دامن دلدار به دست و نه دلستم
برهمن مذهبان زنار بندانند از مویت مغان آتش پرستی می کنند از دیدن رویت ز دیر و کعبه فارغ ساخت ما را طاعت عشقت سجود بندگی کردیم در محراب ابرویت نمی آساید از گلگشت جنت خاطر عاشق بهشت ...
ای آنکه به لافگاه دعوی چستی واندر طلب گوهر عرفان سستی تا دریابی که در گره داری هیچ کاش آنچه سپرده ای به خود می جستی
من نازک دل از زخم زبان بسیار می رنجم ز خنجر بیشتر از حرف پهلودار می رنجم اگر بیجا ز من گردون ناهنجار می رنجد نمی رنجم ز طبع زودرنج یار می رنجم
الهی به قربان سرگشتگانت سرم خاک پای خراباتیانت دل غچه تنگ از لب لاله رنگت گل آتش به جان ا ازا رخ ارغوانت قضا تیغی از غمزه جان شکارت قدر تیری از ابروی شخ کمانت جبین جهان بر زمین نیا...
خاموش حزین که گفتنی ها گفتی با مثقب کلک خویش درها سفتی اکنون خود را به کوی آزادان کش خاری بودی غنچه شدی بشکفتی
غبار گشتم و سرگشته وار می گردم هنوز گرد سر انتظار می گردم به این فسردگی از هجر گلعذارانم اگر خزان بگذارد بهار می گردم ترحمیکه چو پروانه ی برون از بزم به گرد کوی تو امیدوار می گردم
عشق است به دل شور بیابان قیامت بر داغ نگون کرده نمکدان قیامت ناصح تو به رسوایی ما پرده مپوشان این چاک گذشته ست ز دامان قیامت در سنگ چه مقدار بود جلوه شرر را تنگ است به مجنون تو مید...
در کعبه حزین امیر اسلام شوی در دیر حریف باده و جام شوی یا امت عقل باش یا بنده عشق حیف است درین میانه بدنام شوی
به راه آن وفا دشمن سر و جان شاد می دادم دل نامهربانش را مروت یاد می دادم ندارم قوت آهی نفس در سینه می دزدم اگر می شد غبار خاطری بر باد می دادم
هر زخم که از ناوک آن تازه نهال است بر پیکر من شوختر از چشم غزال است حالی شده سرمست مرا بس که تغافل یک بار نپرسید ز حالم که چه حال است هجرانگل حرمان حجاب نظر توست گر دیده گشایی همه ...
آنی که به قد ز سرو آزاده تری دل را ز بهشت نقد آماده تری در رهگذرت ز خاک افتاده ترم گر هست بیار از من افتاده تری
نشود گشاده چون نی گرهی ز کار دردم چه گلی شکفته گردد به هوای آه سردم
بنواز مغنی دل غم پیشه ما را از شعله بشو دفتر اندیشه ما را آن آتش سوزنده که پنداشتمش گل ازجلوه به هم سوخت رگ و ریشه ما را گیرم که به انجام رسد خاره تراشی کار است به جان سختی ما تیشه...
آن غنچه که نشکفد به گلشن لب ماست کامی که روا می نشود مطلب ماست در عشق دو چیز است که پایانش نیست اول سر زلف یار و آخر شب ماست
کدامین دیده سازد سرمه گرد جلوه گاهش را که چشم انتظار از نقش پا بیش است راهش را به غیر از سنبل آن جعد مشک افشان نمی باشد اگر گلدسته ای لایق بود طرف کلاهش را سخن فهمی چو من از موشکاف...
ای تو نور نظر ز دیده ما رفتی و گل به ما فرستادی دیده ای را که بود در ره تو گل نه خار جفا فرستادی کرمت را چو نیست پایانی غم عالم به ما فرستادی دل وچشمم هوای روی تو داشت گل حسرت فزا ...
مژده یاران که ازین منزل ویران رفتم رستم از جسم گران از پی جانان رفتم ای هزاران هوادار نفیری بزنید جستم از قید قفس سوی گلستان رفتم شبنم آسا چه غم از دامن آلوده مرا که به سرچشمه خورش...
آزادی ما از غم کونین کران داشت مستی ز سبکباری ما رطل گران داشت رسوای ازل در غم عشق تو چو صبحم این چاک به صد بخیه نیاریم نهان داشت در پرده به تیر نگهم خستی و پیداست هر پاره این دل ز...
ای آنکه بنفشه زیب نسرین داری صد رخنه ز غمزه در دل و دین داری ظلم است که اشک بوالهوس پاک کند دستی که ز خون ما نگارین داری
حاصلی که خرمن شد نذر خوشه چین دارم برق اگر سری نکشد آه آتشین دارم
رسوا شده عشق تو را چاره نکو نیست چاک جگر صبح سزاوار رفو نیست الوان نعم مایده عشق کشیده ست آن زهر کدام است که ما را به گلو نیست در بیعت پیران خرابات فتوح است خالی بود آن دست که در د...