شمارهٔ ۲۶۱
مهری به لب خود زن اگر مرد مهی گر نیکی اگر بدی که خاموش بهی خاموش حزین که از کلید سخنت جز قفل دهان نمی گشاید گرهی

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
مهری به لب خود زن اگر مرد مهی گر نیکی اگر بدی که خاموش بهی خاموش حزین که از کلید سخنت جز قفل دهان نمی گشاید گرهی
صبوحی می کند تکلیف کز می کام بردارم چو گردون سبحه را از کف گذارم جام بردارم زمینگیرم چنان بر خاک کوی او که پهلو را نشد چون نقش پا از بستر آرام بردارم
گل بی تو مرا به دیده خار است هر سبزه چو تیغ آب دار است از نقش قدم بسی فزونتر در راه تو چشم انتظار است چون لاله ز داغ دوری تو خون دل و دیده درکنار است درمان هزار دردمند است دردت که ...
هر دم ز تو عمر می کند بیخ و بنی جز وعده به فردا نشناسی سخنی دیروز تو را که هست فردا امروز بنگر که چه کرده ای که فردا نکنی
شمع سان دیده پرآتش مژه پرنم دارم داغها بر جگر از الفت مرهم دارم نسبم کاش چو یاران دگر جعلی بود غم عالم ز نسب نامه آدم دارم
فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانت لیک ازگله یک روز نیاسود زبانت فرصت که به دست تو متاع سره ای بود تیریست که جستهست ز آغوش کمانت در باغ هوس نخل تمنا چه نشانی برخاست ز جا از همه سو با...
سرتاسر آفاق حزین گردیدی وز دیده دید دیدنی ها دیدی اکنون خود را به کوی آزادان کش تا چند اسیر بیمی و امیدی
خموشم چون قلم اما نوا در آستین دارم نی شیون طرازم ناله ها در آستین دارم به سوز و ساز عشقم شمع محفل می توان گفتن که من هم گریه و هم خنده را در آستین دارم تو می دانی که از مستی چه خو...
بی کس تر ازین عاشق دل خسته کسی نیست عمری ست که بیمارم و عیسی نفسی نیست شورافکن مرغان اسیر است خروشم دلگیرتر از سینه چاکم قفسی نیست تا چند توان داد نفس بیهده بر باد چون نی همه فریاد...
از عشق فتاده ام به منزلگاهی کانجا نبود سوی برون شد راهی از غمزه هزار کشته دیدم اما از یک دل خسته برنیامد آهی
زد نقش سخن سکه جاوید به نامم از صفحه دلها نشود محو کلامم نوری ست عیان در نظر حرف شناسان هر مردمک نقطه ی خورشید غلامم نظاره کن امروز گلستان ارم را در جلوه گه خامه طاووس خرامم هر لفظ...
برآ از خویش زاهد وقت شبگیر خرابات است علاج زهد خشکت ساغر پیر خرابات است ز دام عنکبوت سبحه و سجاده دل برکن بیا صید بط میکن که نخجیر خرابات است خراب گردش ساغر فدای جلوه ساقی مرا تلقی...
قناعت چون گهر با ساغر و مینای خودکردم چو چشم خوش نگاهان مستی از صهبای خود کردم نمی آید ز رشک از سینه تا لب هرگز آوازم دلم هر شیونی می خواست در صحرای خود کردم
بار ستم یار گران است و گران نیست جانبازی عشاق زیان است و زیان نیست یارب چه شنیده ست ز اغیارکه امروز با ما نگه یار همان است و همان نیست حرفی ز دهانش به زبان است دهان کو رازی ز میانش...
دمد از چاکهای سینه شیون تا نفس دارم که چون دل بلبل شوریده حالی در قفس دارم نشد آسودگی حالی نصیب کاروان ما به هر وادی خروش دلخراشی چون جرس دارم عجب رسمی ست شهرستان دنیا را تماشا کن ...
عشق اگر یار شود سود و زیان این همه نیست سر جانانه سلامت غم جان اینهمه نیست بی محبت به جوی خرمن ما نستانند حاصل علم و عمل در دو جهان این همه نیست ای که مستغرق اندیشه بحری و سراب یکد...
نه یاد مصر و نه پروای کاروان دارم عبیر پیرهن آن خاک آستان دارم چو شمع تا شده ام روشناس محفل او تبی چو آتش سوزان در استخوان دارم
به گل ترانه مرغان بی نوا عبث است فسون دوستیم با تو بی وفا عبث است دلم به سینه کنون کز تغافلت خون شد تسلیم به نگه های آشنا عبث است به هرزه داد به دیوان آسمان نبری که پیش مدعیان عرض ...
ز شمع خامه هر جا در میان افسانه اندازم شرر در دامن بال و پر پروانه اندازم
داغی که ز شورابه اشکم نمکین است صد محشر شوریدگیش زیر نگین است این لخت جگر از ته دندان نگذارم چون قسمتم از مایده عشق همین است لوح هنر خویش خون مژه شستیم دیگر فلک سفله چرا بر سر کین ...
جز وصل علاج دل بیچاره ندارم اما چه کنم طاقت نظاره ندارم تا دسترسم بود زدم چاک گریبان شرمندگی از خرقه صد پاره ندارم انصاف ده ای شیشه طاقت زده بر سنگ آخر به بغل دل بودم خاره ندارم
داغ سودای تو دارد دل دیوانه ما کعبه لبیک زند بر در بتخانه ما عشق را کعبه مقصود سویدای دل است لیلی از خودکند ایجاد سیه خانه ما شور دیوانگی و شیوه اطفال یکی ست هست سربازی ما بازی طفل...
از داغ فراق سینه ام جوشان است هوش من شوریده ز مدهوشان است در بزم تو شمع گوید احوال مرا این چرب زبان وکیل خاموشان است
ادا سازد به خاموشی لب او گفتگویش را نیارد در گریبان غنچه پنهان کرد بویش را ز لخت دل خیابان گلستانی ست مژگانم خزان نبود بهار خارخار آرزویش را