شمارهٔ ۴۲
بر فرازد چو علم آه سحرگاهی ما دو جهان پر شود از کوکبه شاهی ما در حقیقت بر ما بت شکنی خودشکنی ست صیت اسلام بود بانگ انا اللهی ما بس که بار غم هجر تو گران افتاده ست سایه از ضعف ندارد...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
بر فرازد چو علم آه سحرگاهی ما دو جهان پر شود از کوکبه شاهی ما در حقیقت بر ما بت شکنی خودشکنی ست صیت اسلام بود بانگ انا اللهی ما بس که بار غم هجر تو گران افتاده ست سایه از ضعف ندارد...
آن را که رسوم عشقبازی اصل است آسوده ز دوری و خلاص از فصل است در نامه ی عاشقان نباشد فصلی افسانه عشق وصل اندر وصل است
آمال کوته است ز دنیا بریده را کی می رسد کفد غزال رمیده را در رهگذار سیل بود استوار کوه وحشت حریف نیست من آرمیده را گوش گران علاج لب یاوه گو کند این پنبه در خور است دهان دریده را
آمدی چون تو من بی سر و سامان رفتم هستیم گرد رهی بود به جولان رفتم وضع آشفتگی ام بی تو چنان زیبا بود که دل آشوب تر از زلف پریشان رفتم هم بت قلب شمارند مرا برهمنان طاق ابروی تو را بس...
ای صاحبی که مایه تفریح عالمی ذات مبارکت سبب کامرانی است بشنو سه چار مصرع غرا ز خامه ام اکنون که فطرتت به سر نکته دانی است رسمی ست مبتذل گله دوستان ز هم نبود ز دل شکایت یاران زبانی ...
شیرین لبان چو بزم می لاله گون کنند خون مرا به جرعه برای شگون کنند بیرون خرام در صف نازک نهالها کز شرم جلوه تو علمها نگون کنند بشتاب کآهوان حرم از هجوم رشک نزدیک شد که بر سر تیغ تو ...
ساقی بگو چکیده دل در سبو کنند تا صاف مشربان به خرابات رو کنند رو از هوس بتاب که مردان راه عشق محراب طاعت از دل بی آرزو کنند در کارگاه عشق حریفان سینه چاک از تار ماهتاب کتان را رفو ...
کاش خضری به من بادیه پیما برسد که سراغ حرمم تا در ترسا برسد دل و دین را چه کنم عرضه به جولانگه تو مشکل این جنس فرومایه به یغما برسد ناله تا کی شکند در جگر خویش سپند آتشی کاش به فری...
نبود عجب که دیده به دیدار می رسد فیض چمن به رخنه دیوار می رسد گردد قبول عذر گریبان پاره ام دستم اگر به دامن دلدار می رسد عیبم مکن که حوصله سوز است مستیم پیمانه نگاه تو سرشار می رسد...
به کف شاخ ز گل جام رسید شاهد باغ می آشام رسید خاک را خلعت خضرا دادند غنچه را حله گلفام رسید ابر با چتر فریدون آمد لاله را از کف جم جام رسید رعد هم کوس ز کاووس گرفت برق با خنجر بهرا...
خفته بودم به سرم دولت بیدار رسید لله الحمد مرا دیده به دیدار رسید بگریز ای خرد خام که عشق آمد مست برو ای عربده جو حیدر کرار رسید یار پنهانی ما چشم جهان روشن ساخت ماه کنعانی ما بر س...
کار رسوایی ما حیف به پایان نرسید نارسا طالع چاکی که به دامان نرسید دل بر آن شبنم لب تشنه مرا می سوزد که به سرچشمه خورشید درخشان نرسید تا به پای علم دار نیاوردش عشق سر شوریده منصور ...
بود آیا که ره مهر و وفا بگشایند در فیضی به دل از مصر لقا بگشایند ای خوش آن وقت که در دامن شب های دراز شب نشینان گره از زلف دوتا بگشایند دیدن حسن دل افروز تو را دیده کم است دل به رو...
پای بستند و ره سعی نشانم دادند دست و بازو بشکستند و کمانم دادند جان سختم حذر از دوزخ جاوید نداشت خانه در کوچه آسوده دلانم دادند العطش زاست درین وادی تفسیده دلم جگری گرمتر از ریگ رو...
عذر این بنده پذیرای دل و هوشش باد هر غباری ست ز آیینه فراموشش باد دامن مرحمت دولت ساقیست فراخ جرم من پردگی خلق خطاپوشش باد یا رب آشفته مکن طرهاش از زاری دل آه دوشینه من خواب فراموش...
شور دل ها بود ترانه ما نمک دیده ها فسانه ما دست پروردگان صیادیم قفس ماست آشیانه ما سر رفعت به عرش می ساید علم آه عاشقانه ما خرد افتاده بود صبح ازل بی خود از باده شبانه ما یادگار هز...
داغم به دل از دو گوهر نایاب است کز وی جگرم کباب و دل در تاب است می گویم اگر تاب شنیدن داری فقدان شباب و فرقت احباب است
رنگین بود سخن دل در خون تپیده را کردم روانه نامه رنگ پریده را وقت است اگر نصیب شود خواب راحتی بالین کنیم دست ز دنیا بریده را
از یمن سرفرازی مدح خدایگان کلکم گذشته از علم شاه کاویان والا گهر فرشته سیر عقل دیده ور فرزانه زمانه و دانا دل زمان از ابر کف به تشنه امید کام بخش وز لطف حق به دولت جاوید کامران قطب...
در جهنمکده هند که از تاب هوا شعله ور چون پر پروانه بود بال ملخ دارد افسرده تو را شعبده چرخ حزین چه توان کرد کنون ماهیت افتاده به فخ بس که گرم است هوا آید اگر دمسردی می دهم گوش زند ...
بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خود من آتش نفس در زیر تیغم از زبان خود شراب غم ندارد جلوه ای در تنگنای دل خمارآلودم از کم ظرفی رطل گران خود جنون تر دماغم ناز گلشن بر نمی تابد بهاری...
شور سودای تو در کودکی استادم بود کوه و صحرا همه جا عرصه فریادم بود سختی هجر نزد شیشه ناموس به سنگ قاف تا قاف جهان بزم پریزادم بود رم آهوی ختن پیش دلم زانو زد سینه تا جلوه گه شوخی ص...
من کشته زخمی که اجل را خجل آرد جان بنده آن تیغ که چاکی به دل آرد زلف تو شبیخون به بتان چگل آرد سیلی که رسد از سر کوی تو دل آرد بستیم ز خجلت ره قاصد که مبادا پیغام وفایی ز تو پیمان ...
تن دیده اند از من و جانم ندیده اند نامم شنیده اند و نشانم ندیده اند آنها که آورند سبک در نظر مرا بیچارگان به کوی مغانم ندیده اند قومی که سرکشند ز نخوت بر آسمان بر آستان میکده شانم ...