شمارهٔ ۴۳۴
نگه رنگین تر از گل می کند رویی که او دارد ز دل صد پرده نازک تر بود خویی که او دارد سیه روز و دماغ آشفته و خاطرپریشانم چنین می پرورد بخت مرا مویی که او دارد رم وحشی نگاه او به وحشت ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
نگه رنگین تر از گل می کند رویی که او دارد ز دل صد پرده نازک تر بود خویی که او دارد سیه روز و دماغ آشفته و خاطرپریشانم چنین می پرورد بخت مرا مویی که او دارد رم وحشی نگاه او به وحشت ...
خدا در ماتم آسودگی شادم نگه دارد ز قید هر دو عالم عشق آزادم نگه دارد ز تاثیر محبت در قفس چشم اینقدر دارم که از درد فراموشی صیادم نگه دارد به اندک التفاتی زآن تغافل پیشه دلشادم اگر ...
دل در شکن زلفت صبح طربی دارد مهتاب بناگوشت فرخنده شبی دارد در عربده می باشد چون ترک تقاضایی مژگان تو پنداری از ما طلبی دارد در میکده خاکم را پیمانه کنی یا رب شاید دل حسرت کش لب را ...
سرگرم فنا فکر دگر هیچ ندارد شمع سحری برگ سفر هیچ ندارد جز شورش آفاق به عالم خبری نیست آسوده دل ما که خبر هیچ ندارد بیهوده بود زیر فلک بال فشانی این تنگ قفس روزن و در هیچ ندارد بیرو...
چشمت چرا حریف شرابم نمی کند اریک دو جرعه مست و خرابم نمی کند آن ماهیم که از تف عشق تو سینه ام دریای آتش است و کبابم نمی کند آسوده فسانه شوریده مغزیم غوغای حشر چاره خوابم نمی کند مه...
صباح وصل به بختم اثر چه خواهدکرد به تیره روزی شامم سحر چه خواهد کرد مرا که جام تغافل دهی به بزم وصال فراق کامم ازین تلختر چه خواهد کرد شراب مهر نجوشد تو را ز زاری ما به کام خشک لبا...
طی می شود از مصرع آهی گله ما طالع به وصال تو نویسد صله ما یاران سبک سیر رسیدند به منزل چون نقش قدم مانده به جا قافله ما شایسته برق است به صحرای ملامت خاری که به خون تر نشد از آبله ...
از حرف وداع دیده جیحون شد و رفت هوش از سر سودا زده مجنون شد و رفت تن شعله کشید و دود آهی برخاست دل خون شد و خون ز دیده بیرون شد و رفت
مردان کنند خوش غم و هجر همیشه را آب بقاست آتش تب شیر بیشه را گر بحر ریزیش به گلو العطش زند جایی که نخل حرص فروبرد ریشه را
بود بر محملم دل چون درایی مرنج از من اگر سنجم نوایی نفس در پرده دل می سراید ز سعدی نکته درد آشنایی غرض نقشی ست کز ما باز ماند که هستی را نمی بینم بقایی مگر صاحبدلی روزی به رحمت کند...
ای دل لباس عاریتی از جهان مخواه بر دوش بار منت هفت آسمان مخواه تا می توان به لخت جگر ساخت صبر کن دون همتانه از فلک سفله نان مخواه دل می خراش و قوت نما و غذا مجوی لب تشنه باش و رشحی...
مطرب ره مستی زد هشیار نباید شد افسانه چو خوش باشد بیدار نباید شد چون کوه تراشیدم بر فرق زنم تیشه درکارگه صورت بیکار نباید شد اندام درشتان را درکار بود سوهان انگاره چو بد بینی هموار...
از عشق تن سوخته جانان گله دارد زین شعله بی باک نیستان گله دارد زندان شده مجنون مرا دامن صحرا در سینه دل از تنگی میدان گله دارد افزود غم عشق ز غمخواری ناصح دردیست دلم را که ز درمان ...
به عهد بی وفایان آشتی رنجیدنی دارد ز بوی گل دماغم فکر دامن چیدنی دارد ز هم چون بگسلد شیرازه دفتر بهاران را ورق گرداندن برگ خزان هم دیدنی دارد به کار هستی بی اعتبارش حیرتی دارم که ص...
غم توگونه ی گلنار را کهربا سازد به عشق هر چه مس آرند کیمیا سازد دوباره زندگی حشر مرگ موعودیست ز خاک کوی تو ما را اگر جدا سازد غرور ناز تو دارد ز لطف مأیوسم عجب که بوی تو با قاصد صب...
به خون هر چند دستی غمره بیدادگر دارد شهید خنجر مژگان شدن اجر دگر دارد به دور آسمان افتادگان را نیست امیدی مگر ما را ز خاک آن حلقه فتراک بردارد نمی آرد برون هرگز سر از صبح قیامت هم ...
عذار ساده اش خط غباری در نظر دارد غزال چشم مست او خماری در نظر دارد قفس پرورده ام اما به بخت سبز می نازم دلم از یاد او باغ و بهاری در نظر دارد فرو شد از رگ مژگان به کوثر موج استغنا...
دهد ساقی اگر ساغر چنین مخمور نگذارد بود گر جلوه مستانه این مستور نگذارد به افسونی طبیب عشق درمان کرد دردم را محبت را دم عیسی بود رنجور نگذارد در آن بزمی که من پیمانه توحید پیمایم خ...
کجا پاس حجاب از زاهد بی پیر می آید که تا میخانه هم با خرقه تزویر می آید مزن دم با من آتش نفس در شکرافشانی تو را ای صبح خام از کام بوی شیر می آید دلا آسان نمی آید به کف سامان آزادی ...
نه تاب دوری و نه طاقت دیدار می باشد به دل کار محبت زین سبب دشوار می باشد دلی کو می پرد در حسرت خورشید رخساری نصیبش شبنم آسا دیده بیدار می باشد شد از خط عذارت روشن این معنی که در عا...
ز چابک دستی دل در کفم خارا زبون افتد ز برق تیشه من آتشی در بیستون افتد عنان برتافتم از کین گردون ناله خود را نیالایم به خونش تیغ چون دشمن زبون افتد گره تا می توانی زد بزن ای چرخ بر...
چند به غمزه خون کنی خاطر ناشکیب را بر رگ جانم افکنی طره دلفریب را این ستم دگر بود کز تف خوی گرم تو گریه به کام دل نشد عاشق بی نصیب را ناله به زیر لب گره چند کنم که می زند باد بهار ...
بی ضامن و رهن وام می باید نیست عنقا ما را به دام می باید نیست دندان که معطل است درکامم هست نانی که صباح و شام می باید نیست
جام عتاب داده ای غمزه کینه خواه را زهر به کاسه کردهای چاشنی نگاه را پنجه به کینه می زنی با دل چاک چاک من بی خبرانه نشکنی شانه زلف آه را