شمارهٔ ۵
چشم تو برانگیخت ز دل ذوق کهن را در کام ورع ریخت می توبه شکن را تا نام شب وصل تو آمد به زبانم چون شمع لبم می مکد از ذوق دهن را در دل شکند یا به لب آید چه صلاح است پیچیده خروشی به گل...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
چشم تو برانگیخت ز دل ذوق کهن را در کام ورع ریخت می توبه شکن را تا نام شب وصل تو آمد به زبانم چون شمع لبم می مکد از ذوق دهن را در دل شکند یا به لب آید چه صلاح است پیچیده خروشی به گل...
در دیده هر که شق کند پرده خواب سرتاسر آفاق بود موج سراب ساقی قدحی در ده از آن باده ناب سر دو جهان بشنو ازین مست خراب
چو شیشه بود تمنا تن کبود مرا فلک به سنگ جفای تو آزمود مرا نهفته بود مرا جسم چون شرار به سنگ وصال سوخته جانی ز خود ربود مرا
ابا حسن أیقنت حبک منقذی ولو بذنوب الخلق کنت محاسبا و أنت منیٰ قلبی و روحی و مهجتی ولست أریٰ قلبی لغیرک راغبا و قام رسول الله فیک بمعشر و صادع بالوحی الجلیل و خاطبا فمن انا مولاه فه...
به خدایی که از اشارت کن عالمی را نموده معماری که مرا شعر و شاعری عار است کاش بودم ازین هنر عاری بارها خواستم کزین ذلت دوش خود را دهم سبکباری نکته بی خواست می رسد به لبم چون طبیعی س...
مرغ شب پیشتر از آنکه برآرد آواز دل شوریده نوا زمزمه ای کرد آغاز می سرایید دل و کلفت آواز نبود ایمن از فتنه گریهای زبان غماز دادم از شور جنون بال و پر شوق به هوش کردم از شوق درون رو...
سواد هند خاطرخواه باشد بی کمالان را نماید خانه تاریک روشن چشم عریان را درین محفل سپندم بر دل بی تاب می لرزد مباد از غنچه لب بشکفاند راز پنهان را همین تنها نه من در خاک و خون غلتیده...
در زیر فلک ناله ما بی اثر است بی دردان را ز درد ما کی خبر است از تنگی جا ذوق اسیری دارم کز حلقه دام کلبه ام تنگ تر است
بلای جان زبان تلخ باشد اهل دعوی را به کشتن می دهد زهری که در کام است افعی را خیال قامت او را به خاطر نقش می بستم در آن روزی که فرق از هم نمی کردم الف بی را
کشور هند که بادا بری از خوف و خلل آفتابیش فرازنده قدر است و محل کز شرف سایه آن باج نهد برخورشید شرف از پایه او وام کند اوج زحل آفتاب فلک اعظم دولت ددی دت کآفتاب فلکش کرده رقم عبداق...
در همه عمر بر صحیفه دهر هر چه این کلک مشکبار نوشت اول آن را به لوح خاطر من قلم فیض کردگار نوشت
شراب اشک تلخم چاشنی از نقل تر گیرد گر آن شیرین پسر بادام چشمم در شکر گیرد کف بی مایه نتواند ره سیل خطر گیرد همان بهتر که ناصح آستین زین چشم تر گیرد اگر رفته ست اشک پی سپر تا دامن م...
معشوق اگر میل وفا داشته باشد عاشق چه غم از جور و جفا داشته باشد برخاست ز چشمش پی خونریز نگاهی تا در نظر آن شوخ که را داشته باشد کم می رسد آواز دل از ضعف به گوشم در پرده ندانم چه نو...
سحاب خامه من جز در خوشاب ندارد سفینه غزلم موجه سراب ندارد ز بیقراری هجران رسد نوید وصالم در امید بود دیده ای که خواب ندارد ز پرده داری ابر نقاب شکوه ندارم کتان طاقت من تاب ماهتاب ن...
از آن بر گرد دنیا چشم عشرت کیش می گردد که دل را وحشت از مکروه دیدن بیش می گردد کم از کژدم نباشد اختلاط تلخ گفتاران گزیدن چون زبان عادت نماید بیش می گردد لباس عاریت گردید سلطان را ...
مباحث نظری مرد داد می خواهد صفای فطرت و فهم مراد می خواهد تو درک نکته عشق ار نمی کنی چه عجب خط شکسته حسنش سواد می خواهد به خودسری نتوان کوچه گرد شد زاهد رموز عشق و جنون اوستاد می خ...
دارم از عشق و جنون سلسله جنبانی چند در میان تاول آواره بیابانی چند در ره شوق من و سینه ی نالان جرس عرضه کردیم به هم چاک گریبانی چند من و مینای می و شمع ز خونین جگری می نماییم به هم...
زد آتش در دلم چون شمع دیدار این چنین باید نگه در دیده تر سوخت رخسار این چنین باید تپد دل در بر از طرز خرام تازه شمشادش غبارم را به شور آورده رفتار این چنین باید خمارآلوده منت نیم ا...
موج حیات از آن گل رخساره نگسلد فیض مدام از آن لب می خواره نگسلد حیرت مرا چو آینه وصل مدام داد از روی یار رشته نظاره نگسلد بستند از ازل رگ جان را به تیغ او پیوند دل ز غمزه خونخواره ...
در خاره خدنگ نگهت کار نماید خود را به عبث چشم تو بیمار نماید آن دست که بالاتر از آن دست دگر نیست دستی ست که جا درکمر یار نماید تنها مرو ای بوی گل از طرف گلستان یک لحظهکه این قافله ...
رهرو وادی عشق آبله پا می باید غم جدا گریه جدا ناله جدا می باید ساده لوحانه کنی دل چه پر از نقش و نگار زینت خانه آیینه صفا می باید صبح عید است در میکده ها بگشایید همه را طاعت سی روز...
خداوندا تسلی کن دل امیدواران را به الفت آشتی ده آن قرار بی قراران را غم دیرینه دارد الفتی با چشم گریانم شراب کهنه مشتاق است ابر نوبهاران را نمک پرورده عشقیم و داریم از لبت شوری به ...
دردانه دریای حقیقت درد است درد است که میزان عیار مرد است ای خاک ره یار عزیزش می دار این طفل یتیم اشک غم پرورد است
خوش آن ساعت که بر بالین خرامی خاکساری را به باد دامنی از خاک برداری غباری را